
سهمِ امنیت
رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج میشستم. یاد جنگ دوازدهروزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید درِ خونه رو قفل میکرد. حداقل بهخاطر بچههاش؛ تا شوهرش نمیرفت، تا شهید نمیشد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر میشد درِ خانه را قفل کرد؟! مگر میشود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زنهای کوفه بیوفا شوی! اصلاً مگر میشود دست و پای مرد جنگی را بست؟
مشاهده »
آنکس که نداند و نداند که نداند
نمیدانم چه از جان زبالههای داخل سطل میخواستند که با پا یکییکی کیسهها را اینطرف و آنطرف پرت میکردند. پایم را بلند کردم که از روی کیسهی زباله بگذرم، دخترکِ عصیانگر فریاد زد: «آقا، آقا! بیا اینارو پرت کن وسط خیابون.» با تعجب به هرکدامشان که نگاه میکردم، انگار حالت عادی نداشتند. سن و سالی هم نداشتند؛ دختر و پسر با تیپ و قیافههای عجیب و غریب که اصلاً شبیه آدم سالم نبودند. به هر زحمتی که بود، از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را به این سمت خیابان رساندم. شروع کرده بودند به آتش زدن عکس شهدا...
مشاهده »
آزمایش تعیین ملیت
موقع رفتن توی کوچه فرعی، تعدادی از طرف دروازه کازرون به سمت کوچهای که ما بودیم فرار میکردند. سن و سال و جنسیت متنوع بود؛ توی دستشان قمه و شیشه شبیه دلستر بود. درِ یک خانه را برایشان باز کردند و توی آن خانه رفتند. من هم فوری دستبهتلفن شدم و گزارش دادم. چند دقیقه بعد خواهر وسطی زنگ زد و بدون اینکه احوالپرسی کند، گفت: «از صبح تا حالا دورِ خونه ما میدون جنگ بوده، اعصابم خورده. یه عده میان پشت خونه ما که زمین خالیه، آجر و سنگ و بریده آرماتور برمیدارن. چند تا زنم دیدم از تو ماشینای کوچه فرعی براشون قمه میآرن.»
مشاهده »
دویست و شش سفید
با صدای کشیده شدن موتور روی زمین، سرمان برگشت به سمت پشت. امین و عارف کف زمین بودند. راننده ۲۰۶ از رویشان رد شده بود رسماً. به موتور پشتِ سری ما هم خورده بود. آنها هم افتاده بودند روی زمین. موتور دوم گیر کرده بود زیر ماشین و زمینگیرش کرده بود. بچهها که صحنه را دیدند، داغ شدند. با شاتگانهایشان چندتایی شلیک کردند سمت ماشین. شیشههای ماشینش آمد پایین. فرمانده سریع جلو آمد و مانعشان شد. راننده یک زن حدوداً چهلساله به نظر میرسید. اولش آه و ناله میکرد که فکر کنیم زخمی شده. عجیب بود ولی با این همه ساچمه و شیشههای خرد شده، خط هم بهش نیفتاده بود. تا ما را دور خودش دید، از ما گوشی میخواست که زنگ بزند به نمیدانم کی. بعد هم که کسی گوشی بهش نداد، گفت که مست بوده و حال طبیعی نداشته!
مشاهده »
شیب خیابان
آنها که دیده بودنش میگفتند داشته از دستش خون میچکیده؛ توی شیب خیابان، خونِ آدمهایی که دیوارشان کوتاه بوده، عین هابیل. اینها را اگر نگویم سر دلم بیات میشود. همان وقتها که آب حیاط ما و آنها میریخت به یک جو، بابایش نزول میگرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوریشان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سروگوشش میجنبید، سوزنش گیر میکرد روی سر و کله ناموس مردم.
مشاهده »
خاکستر و ایمان
جوانهایی را دیدم که عاشقانه و بیوقفه در حال پاکسازی محیط بودند؛ در چهرههایشان اشک و عزمی استوار موج میزد، عزمی سرشار از اراده و ایمان برای مرمت مصلی. یکی از شاهدان واقعه با چشمان و صدایی خسته گفت: «آن شب از دور دیدم آتش از مصلی زبانه میکشد. تنها خودم را به آنجا رساندم. اول فکر کردم میتوانم تنهایی آتش را خاموش کنم، اما آتش گستاخ بود و من تنها، تا وقتی که چند جوان از راه رسیدند و آمدند برای کمک. تا صبح با آتش جنگیدیم تا آخرین شعله را خفه کنیم.»
مشاهده »
