جمعه, 10 بهمن,1404

روایت ها

  • راز خاک‌ها

    با حاجی تربت مخصوص کربلا دفن می‌شود. اینکه چه‌جور و از کجا این تربت می‌رسد بماند. این‌سری به بهانه تعویض سنگ قبر یک تربت دیگر هم روی لحد می‌گذارند. نه تربت کربلا، که تربت بیت‌المقدس. به اینکه با چه زحمتی این خاک از فلسطین رسیده کار ندارم. فکرم گیر ارتباط دو خاکی‌ست که با خاک حرم قاطی شده؛ درگیر حدیث «الغاضریة من تربة بیت‌المقدس»

  • ادعای آزادی

    بیش از ۲۰۰ نفر از اغتشاشگران پشت درِ ایستگاه آتش‌نشانی تجمع کرده بودند و سعی داشتند وارد شوند. از ما بطری‌های شیشه‌ای می‌خواستند تا کوکتل مولوتف بسازند. با تهدید جانی تلاش می‌کردند ما را با خودشان همراه کنند. شعار می‌دادند و به سمتمان سنگ پرتاب می‌کردند.

  • حجره‌ی سوخته

    بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقه‌ی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمی‌آمد. «خدا کنه دنده‌هام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی می‌رساندم.

  • زنانگی و زجر

    امروز موبایلم را همان‌طور گرفته‌ام. این‌بار از روی غیضی که متولد کوهی از غم است. دلیل این حالم، کلیپی‌ست چهل‌ودو‌ثانیه‌ای از خبرگزاری فارس! که با دیدنش فهمیدم این دیگر نمی‌تواند کاری باشد شبیه گزاردن خبر یا ابلاغ پیامی خبری از فارس! آن کلیپ فریادی بود تا برسد به فمینیست‌ها، به مدافعان حقوق زنان جوامع بشری. یا حتی همان چهل ثانیه دادگاهی بود برای بشردوستان کل تاریخ بشریت. همین چند ثانیه می‌توانست همین‌قدر طولانی باشد. طولانی برای تمام زنانی که می‌فهمند همسر بودن را، مادر بودن را، یا تنها بودن را…

  • هم‌صدایی در بحران

    تلفن را قطع کردم و سریع اولین ماموریتم را شروع کردم. نفر اول که یا بیدار بود یا با زنگ من از خواب پرید، قرار شد بیاید اما نفر دوم جواب نداد. به سرعت برق و باد حاضر شدم و در فرصتی که سر ایستگاه منتظر اتوبوس بودم، یک بار دیگر به آن دوستم زنگ زدم. بنده خدا می‌گفت اصلاً موبایلش زنگ نخورده و گرفتار است اما قرار شد بیاید. گفت می‌آید تا به اندازه خودش تلاشی کند و شهادت کودک سه‌ساله کرمانشاهی تکرار نشود. ماموریت اولم با موفقیت تمام شد.

  • عملیات تبر

    پنج‌شنبه، همون سَرِ شب فهمیدیم چه خبره. یعنی نه که ندونیم، از دو ماه پیشش از تحرکات دشمن بو برده بودیم. ولی فکر نمی‌کردیم انقدر وقیح‌تر شن. خیلی زیاد بودن. خب نارضایتی اقتصادی هم دامن زده بود به شلوغی‌ها و اغتشاش هم خودش رو کشونده بود وسط اعتراضات مردمی. پنج‌شنبه خیلیاشون نوجوونای شونزده‌ساله‌ای بودن که حس می‌کردن وسط بازی رایانه‌ای هستن. اونا بیشتر سنگ می‌زدن. خب ما خیلی باهاشون مدارا می‌کردیم. سعی می‌کردیم یه کاری کنیم اون سنگایی که به ما می‌زنن بخوره به کلاه ایمنی‌هامون تا هم از آسیبمون کمتر بشه و هم اون هیجانشون تخلیه بشه. اما از یه جایی به بعد دیگه اعتراضِ چند تا نوجوون و چند تا پرتاب سنگ نبود. داستانِ تبرها شروع شد. اونایی که با سلاح سرد بودن که دیگه معترض نبودن. خودِ خودِ آشوبگر بودن. یه گروهی از همین تبر به دست‌ها رو گرفتیم که آسیب زده بودن به اموال عمومی. تیر مَشقی خورده بود توی پاش و باز هم جلو می‌اومد تا با تبر بزنه به در و بِشکنتش.

  • روغن‌ها هم باید عاقبت‌به‌خیر شوند

    امسال اما دست و دلم به چهارشنبه‌سوری نمی‌رود. دیگر شنیدن صداهای تیر و ترقه برایم نماد چند پسر بچه که از سر شیطنت توی کوچه، کبریتی می‌اندازند نیست. حالا دیگر هر صدای انفجاری دلم را می‌لرزاند و خاطرم را می‌برد به دوران جنگ دوازده‌روزه. به شب‌هایی که پدافند لاینقطع می‌زد. خاطرم را می‌برد به شب‌های سرد بعد از اعتکاف سال ۴۰۴. به شب‌هایی که خائنین و تروریست‌ها آمدند و روی موج اعتراضات مردم به گرانی سوار شدند. اعتراض‌ها به حاشیه رفت. دشمن آمد توی خیابان‌هایمان. لاستیک آتش زدند. گستاخ‌تر شدند. ماشین آتش زدند. توحششان پایان نداشت. خانه‌ی خدا را آتش زدند. و در دون‌ترین حالت ممکن بشریت، خلق خدا را آتش زدند.

  • قیمتِ ایستادگی

    «با تابلوی کنده‌شده از خیابان به من حمله کردند. فقط دست‌هایم را جلوی صورتم گرفته بودم. از حال رفتم. نفهمیدم چطور داخل ماشینی انداختندم. وقتی چشم باز کردم، راننده پرسید: پاسداری؟ کارت داری؟ گفتم: نه، پاسدار نیستم. دوباره پرسید. گفتم: بسیجی‌ام. ناگهان توقف کرد و با جسمی نامعلوم به سرم کوبید. بعد گفت: این پاسدار نیست. ماشین را نگه داشت، مرا بیرون کشید و کنار خیابان انداخت. دیگر چیزی نفهمیدم تا در بیمارستان هوش آوردم.»

  • به اندازه یک نقطه

    دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزی‌رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب، جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم، انجامش میدم.»

  • حججی دوم

    مردم روی عکس شهید دست می‌کشیدند و به سر و صورتشان می‌زدند. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان می‌انداخت. آن روز نمی‌دانستم که شهید حججی دوم را تشییع می‌کنیم. نمی‌دانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریخته‌اند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کرده‌اند. نمی‌دانستم داعشی‌ها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط