چهار شنبه, 06 اسفند,1404

روایت ها

  • نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند8

    شبِ وداع، سرمان شلوغ بود؛ درست مثل همیشه. بچه‌ها ناخودآگاه دنبال اسماعیل می‌گشتند. حواس‌شان نبود. هی صدایش می‌زدند. وقتی جوابی نمی‌آمد، تازه یادشان می‌افتاد امشب قرار است با اسماعیل وداع کنند. با بغض می‌گفتند: «صاف امشب باید می‌رفتی؟ کلی کار باهات داشتیم…»

  • نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند7

    آقای رجبی قاب عکس اسماعیل را از توی حجله برداشت، دست کشید روی صورتش و با بغض ادامه داد: «تیر به سرش خورده بود. دستم را گذاشتم روی زخم، شاید جلوی خون‌ریزی را بگیرم. صداش می‌زدم… توی حال خودم نبودم. فرمانده‌مان آمد و اسماعیل را بردیم بیمارستان.»

  • نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند6

    پنج‌شنبه‌شب که خبر تجمع‌ها پیچید، با بچه‌ها رفتیم دم مسجد ایستادیم. وقتی جمعیت رسید، چون اسلحه‌ای همراه نداشتیم، از بی‌سیم گفتند برویم داخل مسجد. اغتشاشگرها ریختند جلو؛ پرچم ایران و «یا حسین» و «یا ابوالفضل» را از بیرون کندند، انداختند جلوی در و بعد درِ مسجد را آتش زدند. با سنگ، شیشه‌ها را شکستند و خیمه‌ی چایخانه را هم به آتش کشیدند.

  • نترس‌ بودنش ما را می‌رساند5

    وام گرفت و زمینی را که توی روستایشان داشت فروخت. تا آخرِ توانش جلو رفت و بالاخره خانه‌ای خرید، آخرهای خیابان کاوه؛ یک خانه‌ی یک‌خوابه، با سالنی کوچک که به آشپزخانه وصل می‌شد. زیرزمین کوچکی هم داشت که حتی فرش دوازده‌متری هم تویش جا نمی‌شد.

  • نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند4

    اسماعیل کهکشانِ هشت‌شوت را برداشت و برد روی شیب گنبد. با چند تکه سنگ، جایش را محکم کرد تا تکان نخورد. دو شوتِ اول با موفقیت شلیک شد، اما سومی که پرتاب شد، دستگاه از جایش دررفت و کج شد روی زمین. حالا هشت‌شوت هر بار به یک طرف شلیک می‌کرد. ما این پایین از ترس جانمان فرار می‌کردیم تا بهمان نخورد. چندتا از شلیک‌ها هم درست رفت همان‌جایی که اسماعیل ایستاده بود.

  • نترس‌بودنش ما را می‌ترساند3

    یک بار کوله‌بارمان را بستیم و بچه‌های گروه را برداشتیم و رفتیم شمال. خانه‌ای اجاره کردیم و قرار شد ناهار را توی جنگل بپزیم و بخوریم. من جوجه‌ها را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. همه راهی جنگل شدیم. اسماعیل رفت سراغ منقل تا زغال‌ها را آماده کند. کارش این بود که با دست، زغال‌های داغ را جابه‌جا می‌کرد. سر همین نسوز بودنش بچه‌ها لقبش را گذاشتند: «اسی تفلون».

  • نترس بودنش ما را می‌ترساند2

    اما ذهنِ جست‌وجوگرش به این‌ها راضی نمی‌شد. مهندسی شیمی خوانده بود و مدام به فکر تأسیس شرکت و تولید محصولاتی بود که سال‌ها وابسته به وارداتشان بودیم. یک‌بار توی آزمایشگاه شرکت، سرِ ترکیب چند ماده، چنان دودی راه افتاد که تمام فضا را پر کرد. آن‌قدر وضعیت بحرانی شد که به‌خاطر گازهای تولیدشده، مجبور شدند آن طبقه را تا چند وقت تعطیل کنند.

  • نترس بودنش ما را می‌ترساند

    عکس بزرگی از شهید روی دیوار مسجد است. آرامش در صورتش موج می‌زند. آقای رجبی می‌رسد. با هم وارد مسجد می‌شویم. چند دقیقه‌ای، بی‌حرف، بخش‌های مختلف را نگاه می‌کنیم. وسط صحن، حجله‌ای برای شهید برپا کرده‌اند؛ شهیدی که متولد ۱۳۷۷ است، کارشناسی ارشد شیمی دارد، مدیرعامل یک شرکت دانش‌بنیان بوده و از سال ۹۲ پای ثابت کانون تربیتی مسجد شده است.

  • دعایی که مستجاب شد

    ساده‌زیستی، اصل زندگی‌اش بود. نه لباس تجملی می‌خواست، نه وسایل خاص خانه. روزی که برای خرید وسایل ازدواج می‌رفتیم، هم به خانواده‌ی من و هم به خانواده‌ی خودش گفته بود: «اگه از سمساری هم بگیریم، هیچ اشکالی نداره. دوست ندارم به خانواده‌ها فشار بیاد.»

  • آخوند زرنگ2

    شب رفتیم خانه‌شان. از همان سر کوچه چشم تیز کردم. مقابل ساختمانی قدیمی با آجرهای سه‌سانتی ایستادیم. تصورم ترک برداشت، اما هنوز هیبتش را حفظ کرده بود. از چارچوب در که وارد شدم، سلام و تبریک و تسلیت گفتم. تا چشم گرداندم به در و دیوار خانه، تمام تصوراتم در یک چشم‌برهم‌زدن فرو ریخت. گل‌های بنفش کاغذدیواری با پرده نخی گل‌داری که از ملافه‌های یک خانه معمولی هم ساده‌تر بود، ست شده بود. نه از مبل آن‌چنانی خبری بود، نه وسیله تزئینی خاصی. سادگی‌شان به دلم نشست.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط