چهار شنبه, 29 بهمن,1404

روایت ها

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!3

    بغض به گلویش چنگ می‌اندازد، وقتی از او سوال می‌کنم؛ بهترین درسی که از آقای فدایی یاد گرفتی، چه درسی بود؟ دستش را روی چشمانش می‌گیرد و مثل مردهای بزرگ گریه می‌کند و همزمان شانه‌هایش هم تکان می‌خورد. شاید دو سه دقیقه‌ای طول می‌کشد تا با گفتن یک ببخشید دوباره به گفت‌وگو برمی‌گردد و می‌گوید: «درس از خودگذشتگی، درس زندگی، درس فداکاری…. ما خیلی درس‌ها از آقای فدایی یاد گرفتیم. همه این درس‌ها هم با شهادت‌شان کامل شد.»

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!2

    هادی براتی یک قول اما به آقای معلمش هم داده است؛ قولی که حالا و بعد از شهادتش تصمیم گرفته زیر آن بزند. «یک‌بار خیلی اتفاقی متوجه شدم آقای فدایی بعد از نماز توی سجده، دعای طلب شهادت می‌خواند، وقتی از سجده بلند شد و من را کنار خودش دید، جا خورد. گفت، قول بده چیزهایی که شنیدی را به کسی نگی. من هم به خنده گفتم: همین‌طور الکی که نمی‌شود!»

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!

    تقریباً همه بچه‌های مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشته‌اند، برای همین هم خوب می‌شناسندش و هم با افتخار از او می‌گویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سر کلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!

  • یک قرآن طلا

    همیشه عدالت‌خواهی‌هایش زهر هلاهل بود برای زالوصفتان منفعت‌طلب. گاهی همسر و رفقایش می‌گفتند: «اسم شخص نیار.» شانه بالا می‌انداخت: «من عمار حضرت آقام، باید بگم؛ بعضیا متوجه نمی‌شن به کدوم شخصیت سیاسی اشاره می‌کنم.» می‌گفتند: «لااقل این قدر صریح‌اللهجه نباش. ببین چقدر نامهربونی می‌بینی...» قاطع سرش را بالا می‌داد: «همه چیز من فدای حضرت آقا... شهید سلیمانی گفته جمهوری اسلامی حرمه، حرم رو باید حفظ کنیم.»

  • محله‌مان داشت نفس تازه می‌کرد

    دوباره صدایش قطع شد. این‌بار «اَلو» نگفتم. صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش را شنیدم. داشت گریه می‌کرد. چند دقیقه صبر کردم تا آرام شود: «آخی نمی‌خواستم ناراحتت کنم. ای‌کاش زنگ نزده بودم که یادآوری بشه برات.»

  • بِیرنَوَن

    متن یکی دیگر که تیپش هم به‌ظاهر لاتی بود، بیشتر از همه به چشمم آمد. به زبان لکی نوشته بود: «مَر بِیرنَوَن بِمِرَه ترامپ ایران بِگِرَه». دست‌مریزاد! چه شعاری! چه معنی عمیقی. چه خوب غیرت لرها را معنی کرده بود.

  • پنج ستاره

    خسته از کار، سرم را به شیشه تکیه می‌دهم. چشم‌هایم فاصلهٔ زیادی تا بسته شدن ندارند. خانم راننده با صدای بلند با خواننده همراهی می‌کند؛ گاهی هم فرمان را رها می‌کند و دست می‌زند.

  • غریبه‌ی آشنا

    همسرم می‌گفتند: «چند بار چشمام رو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم خودشه! از اون پسرهایی بود که هیچ وقت نتونستم قید تفاوت‌هایی که داشتیم رو بزنم و سر کلاس‌ها بشینم کنارش.

  • حقیقتِ یک شعار

    در میان راهپیمایی، خانواده‌ای پنج‌نفره توجه را جلب می‌کرد. مادری با چادر، دختری کوچک که او هم چادر بر سر داشت، پدری کنار پسرش و نوزادی در کالسکه. همه کفن‌پوش بودند.

  • الحمدلله

    شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوون‌هاست.» لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.» خانم نفس‌نفس می‌زد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط