شنبه, 25 بهمن,1404

روایت ها

  • دم پدرها و مادرها گرم!

    عروسک پولیشی خرگوش، در تظاهرات وقت نمی‌کرد یک لحظه آزاد باشد. مدام بچه‌ها با او عکس می‌گرفتند. از یک سلبریتی هم معروف‌تر شده بود. بچه‌ها دنبال خرگوش می‌گشتند، دلشان می‌خواست با او عکس یادگاری بگیرند.

  • خط‌شکن

    همهٔ این‌ها باعث تردیدم شده بود. چشم‌هایم را بستم و به شهید ابراهیم هادی فکر کردم. گفتم درست است مردی در خانه نیست، اما تو کنارم باش. مگر نه اینکه شهدا زنده‌اند! بیا با هم شعار بدهیم.

  • مردم

    هرچقدر این محاسبات کودکانه بود، از نیازی برمی‌آمد که راهی برای چاره‌اش پیدا نمی‌کردم و آن نیاز پر کردن خلأهای موجود بود. امسال ماجرا یک شکل دیگر بود. «مردم» امسال آمده بودند.

  • شبنم آسمونتو قربون

    چشم از آسمان برنمی‌دارند. نگاه می‌کنند و یادشان نمی‌رود تندتند الله‌اکبر بگویند. رقیه به نورافشانی می‌گوید «شبنم آسمونی»!

  • از سلطه تا سربلندی

    _مگه شاه نبود؟ در جواب سری تکان دادم. _پس چرا جلوشون رو نمی‌گرفت؟ _چون خودش رو هم اونا انتخاب کرده بودن تا دستوراتشون رو اطاعت کنه، حق ایستادن جلوی دشمن رو نداشت.

  • شبِ الله‌اکبر

    نشسته بودم توی یکی از اتاق‌خواب‌ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که چه‌طور این تن خسته و خواب‌آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتماً شرکت کنم. با همین سه‌تا بچهٔ سرماخورده و تن خسته و درددار.

  • بلندگوی تازه نفس

    چند دقیقه می‌گذرد. شعارشان تمام می‌شود. چیزی یادشان نیست. آرام برایشان شعار می‌خوانم، آن‌ها تکرار می‌کنند. آقایی می‌آید پسرها را می‌بوسد. به قول کرمانشاهی‌ها غیرتی می‌شود. می‌شود بلندگو.

  • دوای این درد سیل آدم‌هاست

    در درونم با معادلات جهانی، معماهای درهم‌برهمِ این روزها را حل و فصل می‌کردم که سلامِ پرانرژیِ نرگس همهٔ توجهم را به خودش جلب کرد. _کجایی تو دختر؟ چه خبرا؟ میدونی چند ساله ندیدمت؟ —من همینجام، یکی از خونه‌های همین شهر.

  • عکس

    تا خواستم جوابش را بدهم، مهدی پسر دوازده‌ساله‌ام گفت: «داداشی، این عکس آقای خامنه‌ایه.» هادی باز پرسید: «خود این آقا کجاست؟» نگاهی به مهدی می‌اندازم و منتظرم چه جوابی می‌دهد.

  • راهپیمایی با راهپیمایی نیامده‌ها

    پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیمایی‌اش فقط دو بار بود؛ یک‌بار بعد از شهادت آرمان علی‌وردی و یک‌بار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه می‌چسبید به درس و مشقش و خواهرزاده شش‌ساله‌ام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود!

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط