جمعه, 17 بهمن,1404

روایت ها

  • پردل تنها

    حواس‌مان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی‌احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیت‌اش مانده، حکایتش حکایت «ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ» بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب می‌کنیم که چرا هیچ‌وقت لباس نو نپوشید و هر هدیه‌ای را از این دست می‌گرفت، با آن دست می‌داد. عاقبتِ مهر بی‌انتها و شفقتش را پیش‌بینی نکردیم وقتی سیاهه‌ی جمعیتِ سنگ‌به‌دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد می‌زد: «این‌ها اموال مردمه، نکنید، برید یقه‌ی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه.» و دلش نیامد از اسلحه‌ای استفاده کند که سال‌ها بود با مجوز و حکم تیر داشت.

  • مظلوم مثل پلیس

    نزدیک‌تر که شدم، بوی لطیف نرگس مشامم را پر کرد. دسته‌های موتورش دیگر جا نداشت، از بس شاخه‌ها را چپانده بود تویشان. بالاخره سرش را بلند کرد. دست روی سینه گذاشت تا جواب احترام نظامی پسر بچه‌ی پنج‌شش ساله‌ای را بدهد. ماسکش را ناشیانه بالا کشیده بود، جوری که انگار می‌خواست بیشتر از یک مردمک، آن‌هم برای دیدن، از سر و صورتش پیدا نباشد. آقاجون همیشه می‌گفت: «مرد سَر می‌دهد اما سِر نه...». اما چیزی که سَر جایش نباشد سُر می‌خورد، می‌لغزد. مثل ماسک زیادی بالاکشیده‌ی مرد پلیس، مثل دست‌های شیطان بیخ گلوی زخمی وطن. لغزید و دیدم رنگین‌کمان زیر چشم‌هایش را. بنفش، نیلی، سیاه و زرد...

  • آتش در سنگر نیایش

    یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سم‌پاشی مزارع استفاده می‌شود) برسد، سعی می‌کردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانس‌های پر از آب رسیدند و شعله‌های آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتش‌نشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.

  • بود آن روز بر ما عید مطلق که در جنبش در آید پرچم حق

    مهدی آرزو داشت که انقلاب ما جهانی شود تا مقدمه‌ی ظهور امام عصر (عج) فراهم شود. سال ۱۳۵۵، نیمه‌شعبان را جشن گرفتیم. برای جشن، تکیه‌ای بنا و آن را تزئین کرده و ریسه کشیده بودیم. همان زمان مهدی هم از راه رسید. دیدم نگاهی به تکیه کرد و سرش را تکان داد! گفتم: «چیزی شده؟ چیزی کمه؟» گفت: «جشن میلاد امام زمان که پشت ستمگران را نلرزاند که فایده‌ای ندارد!»

  • خداحافظی‌ای که جا ماند

    جمعه‌ها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، می‌آمدیم خانه‌ی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده می‌رفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمی‌دانستم بابا برای چه نگران است، چون نمی‌دانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…

  • پیش از آنکه خیابان خالی شود

    وارد محوطه حوزه شدم. بسیجی‌ها و پاسداران گرم صحبت و تحلیل وقایع بودند. هرچه نگاه کردم، در دست بچه‌ها ساچمه‌زن ندیدم؛ فقط باتوم بود. به حاجی گفتم: «بچه‌ها فقط با باتوم برن جلو؟ اگر شرایط حساس شد چی؟» حاجی گفت: «تهش می‌خواد مثل ۴۰۱ بشه دیگه. از بالا گفتن به بیشتر از باتوم نیاز نداریم.»

  • منِ او

    از من اگر بپرسند، بچه‌های تیپ پنجاه‌ و هفت مثل الماس هستند؛ آن‌قدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفی شیرآلات آشپزخانه‌ی خانه‌اش را خرید و نصب کرد؛ خانه‌ای که به زحمت و خردخرد پول قسط‌هایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید. این نرسیدن‌ها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظ‌ی شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمه‌ی آب را سر بکشد و آب‌ نخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لب‌ تشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خردادماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر می‌شدم. هر وقتِ خلوتی پیدا می‌کردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی می‌کردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمی‌شد و شعله‌ورتر از قبل می‌شد. رضا اصلاً قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سی‌سالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد بیست‌ و چهار روزه‌اش، هیرمان کند و داوطلب شد، دویست‌ و سیزده روز گذشته‌ام را پر کرده بود.

  • خانه‌ی آباد حسین

    _یادته که تک می‌زد رو گوشیم، می‌گفت این وقت شب مزاحم خانواده نشیم. تا برسیم هیئت خمینی‌شهر راه زیادی بود. کلی برام تعریف می‌کرد. همش می‌گفت: دعا کن عاقبت بخیر بشم. من می‌زدم سر شونه‌اش. آقا مصطفی، فقط خودت شهید بشی؟ پس من چی؟ خندید و گفت: شور بخون محمدحسین. شور… پشت موتور تا هیئت بلند می‌خوند براش: گذرم تا به در خانه‌ات افتاد حسین حسیییییین… حسیییییین… خانه آباد شدم خانه‌ات آباد حسین

  • کف میدون

    با پراید خسته‌اش آمد سراغم. یکی از بچه‌ها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگ‌تر را رعایت کرده باشد...

  • یادگاری از یک شب شلوغ

    _من که راضی نیستم بری… می‌گن خیلی شهر شلوغه. _نگران نباش مادر، حواسم هست. کنار بچه‌ها می‌مونم. مکثش طولانی‌تر شد. _می‌سپارمت به خدا… فقط از خودت بی‌خبرم نذار.» _به روی چشم. حواسم هست زنده بمونم.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط