دوشنبه, 04 اسفند,1404

روایت ها

  • دعایی که مستجاب شد

    ساده‌زیستی، اصل زندگی‌اش بود. نه لباس تجملی می‌خواست، نه وسایل خاص خانه. روزی که برای خرید وسایل ازدواج می‌رفتیم، هم به خانواده‌ی من و هم به خانواده‌ی خودش گفته بود: «اگه از سمساری هم بگیریم، هیچ اشکالی نداره. دوست ندارم به خانواده‌ها فشار بیاد.»

  • آخوند زرنگ2

    شب رفتیم خانه‌شان. از همان سر کوچه چشم تیز کردم. مقابل ساختمانی قدیمی با آجرهای سه‌سانتی ایستادیم. تصورم ترک برداشت، اما هنوز هیبتش را حفظ کرده بود. از چارچوب در که وارد شدم، سلام و تبریک و تسلیت گفتم. تا چشم گرداندم به در و دیوار خانه، تمام تصوراتم در یک چشم‌برهم‌زدن فرو ریخت. گل‌های بنفش کاغذدیواری با پرده نخی گل‌داری که از ملافه‌های یک خانه معمولی هم ساده‌تر بود، ست شده بود. نه از مبل آن‌چنانی خبری بود، نه وسیله تزئینی خاصی. سادگی‌شان به دلم نشست.

  • آخوند زرنگ

    همان روزها بود که همسر یک لیست آورد و گفت: «از روش بخون وارد اکسل کنم.» تای کاغذ را باز کردم و پرسیدم: «جریان این اسامی چیه؟» لپ‌تاپ را روشن کرد: «این شهدا، بستگان نمازگزارا هستن. هر شب امام جماعت مسجد به نیت یکیشون قرآن می‌خونه.» ابرویم را بالا دادم و با سر تحسین کردم: «چه جالب!» «اوهوم... روحانی با صفائیه، قرآن رو آروم می‌خونه تا همه باهاش قرائت کنن. آخرشم یه دعای جالب می‌کنه: خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما. همه هم بلند می‌گن آمین.» زیر لب گفتم: «چه زرنگ...»

  • بازگشت2

    هر روز و شب از شهران تا مسجد غرب می‌رفت. نیم ساعت قبل از اذان آن‌جا بود و بعد از نماز هم می‌ماند. گاهی زنگ می‌زدم: «حاج‌آقا کجا موندی پس؟» بچه‌ها می‌گفتند: «مامان گله نکن. بابا داره به درد دل مردم رسیدگی می‌کنه.» اما او برای این که ریا نشود، خرید را بهانه می‌کرد.

  • بازگشت

    قبل از این هم وقتی مجرد بود تا پای مرگ رفته بود؛ هجده دی شصت و پنج برده بودنش سردخانه. وقتی رفته بودند برای تدفین منتقلش کنند، دیده بودند تنش گرم است! متوجه می‌شوند هنوز زنده است. شهادت از دفتر عمر پانزده سالگی‌اش خط خورده و جایش جانبازی نوشته شده بود. می‌گفت: «نمی‌دونم خدا توی من چی دیده که به دنیا برمی‌گردونه.» می‌گفتم: «آقا عبدالله موندی که به مردم خدمت کنی.»

  • سراشیبی وحشت2

    با خودم حرف می‌زدم و از خدا می‌خواستم برایمان حفظشان کند. جان برگشته بود به تنم. با هر چند متری که به جلو می‌رفتیم، حالم بهتر می‌شد. راه باز شد. کمی جلوتر از جایی که ما گیر افتاده بودیم، محل درگیری اصلی بود. خیابان پر از تکه‌های سنگ و خرده‌های شیشه بود. دلم می‌خواست فکر کنم هیچ‌کدامش سر و بدن کسی را نشانه نگرفته است. فکری که بیش از اندازه ساده‌لوحانه بود.

  • سراشیبی وحشت

    ساعت تقریباً هشت و پانزده دقیقه بود. می‌خواستیم از شهرک قدس وارد بلوار شهید کریمی شویم. چند ماشین با سرعت و با چراغ نوربالای روشن از جهت خلاف ما آمدند. دلم آشوب شد. اعتنا نکردم. هنوز روی سرازیری شهرک قدس بودیم که سمت راست خیابان پر شد از سیاه‌پوشان. دست‌هایم یخ کرد. به خیال خودم از بینشان عبور می‌کردیم و کاری به کارمان نداشتند، اما آن شب قرار نبود هیچ چیز به سادگی تمام شود.

  • عزیز2

    هاج و واج سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دیدم آرام خوابیده. فکر کردم مثل پانزده سالگی‌اش که خیال کرده بودند شهید شده و برده بودندش سردخانه اما برگشته بود، یا سال نود و هفت که بیست دقیقه از دنیا رفته و برگشته بود، این بار هم برمی‌گردد. هر چه صدایش زدم «عزیز... عزیز...» جوابم را نداد. گفتم رویش را نکشید. نشستم نگاهش کردم. آمدم خانه، مهمان‌ها آمده بودند برای تسلیت. دلم طاقت نیاورد، دوباره رفتم بیمارستان. دستش را گرفتم، گفتم: «ببینید بدنش گرمه.» گفتند: «ببین نبض نداره.» دیگر باور کردم رفته، برای همیشه رفته.

  • عزیز

    زیر یک سقف که رفتیم، «زهراخانم» و «عزیز» از زبانش نمی‌افتاد. چپ می‌رفت، راست می‌رفت، می‌گفت عزیز. آن قدر که من هم یاد گرفتم او را عزیز یا آقا عبدالله صدا می‌زدم.

  • سردار جهاد تبیین

    اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستین‌هایش را بالا زده بود و تخته وایت‌بردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوان‌ترها و خودش حرف‌هایشان را پای تخته می‌نوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی‌ مقابلش می‌نشستند و درد دلشان را می‌گفتند. بیشتر منتقدان دوره‌اش می‌کردند و او با سعه‌ی صدر حرف‌ها را خلاصه‌وار می‌نوشت. صحبت‌های تند یا بی‌اساس دیگران را با صبوری گوش می‌داد و حرف حقشان را تأیید و حرف بی‌سندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی می‌کرد. نهایتاً جواب شبهات مطرح‌شده را از دل نظرات خود مردم می‌داد. هم سبک می‌شدیم هم به علممان افزوده می‌شد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهره‌اش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میان‌سالی داشت. فوقش دهه‌شصتی بود.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط