پنجشنبه, 30 بهمن,1404

روایت ها

  • سراشیبی وحشت2

    با خودم حرف می‌زدم و از خدا می‌خواستم برایمان حفظشان کند. جان برگشته بود به تنم. با هر چند متری که به جلو می‌رفتیم، حالم بهتر می‌شد. راه باز شد. کمی جلوتر از جایی که ما گیر افتاده بودیم، محل درگیری اصلی بود. خیابان پر از تکه‌های سنگ و خرده‌های شیشه بود. دلم می‌خواست فکر کنم هیچ‌کدامش سر و بدن کسی را نشانه نگرفته است. فکری که بیش از اندازه ساده‌لوحانه بود.

  • سراشیبی وحشت

    ساعت تقریباً هشت و پانزده دقیقه بود. می‌خواستیم از شهرک قدس وارد بلوار شهید کریمی شویم. چند ماشین با سرعت و با چراغ نوربالای روشن از جهت خلاف ما آمدند. دلم آشوب شد. اعتنا نکردم. هنوز روی سرازیری شهرک قدس بودیم که سمت راست خیابان پر شد از سیاه‌پوشان. دست‌هایم یخ کرد. به خیال خودم از بینشان عبور می‌کردیم و کاری به کارمان نداشتند، اما آن شب قرار نبود هیچ چیز به سادگی تمام شود.

  • عزیز2

    هاج و واج سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دیدم آرام خوابیده. فکر کردم مثل پانزده سالگی‌اش که خیال کرده بودند شهید شده و برده بودندش سردخانه اما برگشته بود، یا سال نود و هفت که بیست دقیقه از دنیا رفته و برگشته بود، این بار هم برمی‌گردد. هر چه صدایش زدم «عزیز... عزیز...» جوابم را نداد. گفتم رویش را نکشید. نشستم نگاهش کردم. آمدم خانه، مهمان‌ها آمده بودند برای تسلیت. دلم طاقت نیاورد، دوباره رفتم بیمارستان. دستش را گرفتم، گفتم: «ببینید بدنش گرمه.» گفتند: «ببین نبض نداره.» دیگر باور کردم رفته، برای همیشه رفته.

  • عزیز

    زیر یک سقف که رفتیم، «زهراخانم» و «عزیز» از زبانش نمی‌افتاد. چپ می‌رفت، راست می‌رفت، می‌گفت عزیز. آن قدر که من هم یاد گرفتم او را عزیز یا آقا عبدالله صدا می‌زدم.

  • سردار جهاد تبیین

    اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستین‌هایش را بالا زده بود و تخته وایت‌بردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوان‌ترها و خودش حرف‌هایشان را پای تخته می‌نوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی‌ مقابلش می‌نشستند و درد دلشان را می‌گفتند. بیشتر منتقدان دوره‌اش می‌کردند و او با سعه‌ی صدر حرف‌ها را خلاصه‌وار می‌نوشت. صحبت‌های تند یا بی‌اساس دیگران را با صبوری گوش می‌داد و حرف حقشان را تأیید و حرف بی‌سندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی می‌کرد. نهایتاً جواب شبهات مطرح‌شده را از دل نظرات خود مردم می‌داد. هم سبک می‌شدیم هم به علممان افزوده می‌شد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهره‌اش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میان‌سالی داشت. فوقش دهه‌شصتی بود.

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!3

    بغض به گلویش چنگ می‌اندازد، وقتی از او سوال می‌کنم؛ بهترین درسی که از آقای فدایی یاد گرفتی، چه درسی بود؟ دستش را روی چشمانش می‌گیرد و مثل مردهای بزرگ گریه می‌کند و همزمان شانه‌هایش هم تکان می‌خورد. شاید دو سه دقیقه‌ای طول می‌کشد تا با گفتن یک ببخشید دوباره به گفت‌وگو برمی‌گردد و می‌گوید: «درس از خودگذشتگی، درس زندگی، درس فداکاری…. ما خیلی درس‌ها از آقای فدایی یاد گرفتیم. همه این درس‌ها هم با شهادت‌شان کامل شد.»

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!2

    هادی براتی یک قول اما به آقای معلمش هم داده است؛ قولی که حالا و بعد از شهادتش تصمیم گرفته زیر آن بزند. «یک‌بار خیلی اتفاقی متوجه شدم آقای فدایی بعد از نماز توی سجده، دعای طلب شهادت می‌خواند، وقتی از سجده بلند شد و من را کنار خودش دید، جا خورد. گفت، قول بده چیزهایی که شنیدی را به کسی نگی. من هم به خنده گفتم: همین‌طور الکی که نمی‌شود!»

  • مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!

    تقریباً همه بچه‌های مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشته‌اند، برای همین هم خوب می‌شناسندش و هم با افتخار از او می‌گویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سر کلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!

  • یک قرآن طلا

    همیشه عدالت‌خواهی‌هایش زهر هلاهل بود برای زالوصفتان منفعت‌طلب. گاهی همسر و رفقایش می‌گفتند: «اسم شخص نیار.» شانه بالا می‌انداخت: «من عمار حضرت آقام، باید بگم؛ بعضیا متوجه نمی‌شن به کدوم شخصیت سیاسی اشاره می‌کنم.» می‌گفتند: «لااقل این قدر صریح‌اللهجه نباش. ببین چقدر نامهربونی می‌بینی...» قاطع سرش را بالا می‌داد: «همه چیز من فدای حضرت آقا... شهید سلیمانی گفته جمهوری اسلامی حرمه، حرم رو باید حفظ کنیم.»

  • محله‌مان داشت نفس تازه می‌کرد

    دوباره صدایش قطع شد. این‌بار «اَلو» نگفتم. صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش را شنیدم. داشت گریه می‌کرد. چند دقیقه صبر کردم تا آرام شود: «آخی نمی‌خواستم ناراحتت کنم. ای‌کاش زنگ نزده بودم که یادآوری بشه برات.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط