انگار تا خودش راهیام نمیکرد دلش آرام نمیگرفت. به نرده حیاط اشاره کرد: _او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نردهها میخواستن کوکتلمولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قفل کنه.
دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «سه ماه پیش شوهرم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. بچههام سر میزنند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همش که نمیشود به پای من باشند. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. از مستاجرم مجتبی هم خبری نبود. چند بار رفتم پشت در اتاقش ببینم کفشهاش هست ولی هنوز نیامده بود. ساعت دو نصفشب صدای در را شنیدم. رفتم جلو پاش. مثل پسرم دوستش دارم. شلوار سپاهیاش پاره شده بود. بهش گفتم: مجتبی جان، بده برات بدوزمش. مجتبی گفت: مادر، پولش چقدر میشه؟ بهش گفتم: پولش همینه که شبها میری توی خیابانها پاسداری میدی و به جای من میجنگی.»
سارا خانم گفت: «اینم از معجزهی شهداست.» حرف حساب بود. گفتم: «پس بیاین وسط جمعیت و جواب بدین.» شروع کردم: «اللهاکبر.» صدای جمعیت مصممترم کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه.» هیچ برنامهای برای لیدر شدن نداشتم و نمیدانستم این شعارها از کجا به روی زبانم میآمد.
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بیاحتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیتاش مانده، حکایتش حکایت «ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ» بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچوقت لباس نو نپوشید و هر هدیهای را از این دست میگرفت، با آن دست میداد. عاقبتِ مهر بیانتها و شفقتش را پیشبینی نکردیم وقتی سیاههی جمعیتِ سنگبهدست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد: «اینها اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه.» و دلش نیامد از اسلحهای استفاده کند که سالها بود با مجوز و حکم تیر داشت.
نزدیکتر که شدم، بوی لطیف نرگس مشامم را پر کرد. دستههای موتورش دیگر جا نداشت، از بس شاخهها را چپانده بود تویشان. بالاخره سرش را بلند کرد. دست روی سینه گذاشت تا جواب احترام نظامی پسر بچهی پنجشش سالهای را بدهد. ماسکش را ناشیانه بالا کشیده بود، جوری که انگار میخواست بیشتر از یک مردمک، آنهم برای دیدن، از سر و صورتش پیدا نباشد. آقاجون همیشه میگفت: «مرد سَر میدهد اما سِر نه...». اما چیزی که سَر جایش نباشد سُر میخورد، میلغزد. مثل ماسک زیادی بالاکشیدهی مرد پلیس، مثل دستهای شیطان بیخ گلوی زخمی وطن. لغزید و دیدم رنگینکمان زیر چشمهایش را. بنفش، نیلی، سیاه و زرد...
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مهدی آرزو داشت که انقلاب ما جهانی شود تا مقدمهی ظهور امام عصر (عج) فراهم شود. سال ۱۳۵۵، نیمهشعبان را جشن گرفتیم. برای جشن، تکیهای بنا و آن را تزئین کرده و ریسه کشیده بودیم. همان زمان مهدی هم از راه رسید. دیدم نگاهی به تکیه کرد و سرش را تکان داد! گفتم: «چیزی شده؟ چیزی کمه؟» گفت: «جشن میلاد امام زمان که پشت ستمگران را نلرزاند که فایدهای ندارد!»
جمعهها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، میآمدیم خانهی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده میرفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمیدانستم بابا برای چه نگران است، چون نمیدانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…
وارد محوطه حوزه شدم. بسیجیها و پاسداران گرم صحبت و تحلیل وقایع بودند. هرچه نگاه کردم، در دست بچهها ساچمهزن ندیدم؛ فقط باتوم بود. به حاجی گفتم: «بچهها فقط با باتوم برن جلو؟ اگر شرایط حساس شد چی؟» حاجی گفت: «تهش میخواد مثل ۴۰۱ بشه دیگه. از بالا گفتن به بیشتر از باتوم نیاز نداریم.»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده روایت »
روایتی شنیدنی از برخورد شهید سیدمحمدعلی موسوی با دختری بدحجاب شهید سیدمحمدعلی موسوی از بسیجیان شهرستان دشتستان، در اغتشاش عوامل تروریستی در کشور، توسط آشوبگران به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
«پیرِ مرادِ» جمعشان با تأسف گفت: «من سالهاست کفِ این خیابانها هستم؛ اعتراض، شلوغی، جشن و عزای زیادی دیدهام، اما آن شبها تلخترین شبهای این شهر بود. انگار مردم پولشان را سرِ چهارراهها آتش میزدند! قیمت هر تابلوی راهنمای سرِ کوچه تا همین چند وقت پیش حدود سه میلیون بود، اما امروز شده هفت میلیون! شهرداری هزینهی اینها را از عوارض و مالیاتِ خودِ مردم تأمین میکند. همیشه به بچههایمان میگوییم شهر ما، خانهی ماست؛ اما انگار آن شبها، با دست خودمان خانهمان را به آتش کشیدیم...»
مشاهده روایت »