پنجشنبه, 23 بهمن,1404

روایت ها

  • ‌پشتِ‌بام

    اذان بود که پدرجون زنگ زد. _دِتر، میای بریم میدون ساعت؟ _با بچه‌ها می‌خوام برم سینما. _باشه دِتر، هر وقت تموم شد بیا، من دور میدون می‌ایستم.

  • بچه‌پررو

    یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیدایش کردم. بلند برایش خواندم: «نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلاً به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس می‌کنم باب این روزاست. "اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم می‌بینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگ‌پاچه‌گیر ندارد. ما در اینجا مانده‌ایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم."»

  • همه‌چی آرومه

    هنوز درست روی صندلی ماشین اسنپ ننشسته بودم که راننده با لهجه‌ای غریب، نیم‌رخ چرخاند به عقب و گفت: «می‌شه تا مقصد خودتون راهنمایی کنین. من خیلی وقت نیست اومدم بندر.» چشم‌های گردشده‌ام را ریز کردم و با نیم‌چه ترسی دو بار سر تکان دادم. نصف حواسم به مکان‌یاب بود و نیمه‌ی دیگر به آدرس دادن. «بپیچید راست... از این فرعی نه... بریدگی دوم...»

  • عین نماز، واجب

    دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب الله‌اکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطه‌ای که شب‌های اغتشاشات رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانه‌سادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانی‌هایی که چند کیلومتر آنطرف‌تر توی هوا منفجر می‌شدند و می‌درخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: الله‌اکبر، الله‌اکبر، الله‌اکبر...

  • نماز ده رکعتی

    به همسرم اشاره کردم که نگه دارد. سریع موضوع را فهمید. از ماشین پیاده شد و کمی با خانم صحبت کرد و بعد رفت سمت مسجد. از ماشین پیاده شدم و بچه‌ها هم دنبالم. سرما تا مغز استخوانم را سوزاند. خانم راننده شالش را مرتب کرد و گفت: «شما زحمت نکشید، بشینید تو ماشین.» _مشکلی نیست.

  • وکیل پایه یک

    توی یک پرونده قضایی با بچه‌های بسیج مچ می‌شود. پنج‌شنبه است و سه‌راه سیمین شلوغ. دو تا اتوبوس سوخته، همه چراغ‌های راهنمایی رانندگی، شکسته و از جا کنده شده. سعید دیگر در دادگاه نیست که از قاضی بخواهد متهم را ساکت کنند. با دوستش بسیجی‌اش سوار موتور می‌شود تا برود توی میدان، میدان جنگ، میدان جنگ شهری.

  • از حرف فرشته‌ها می‌ترسیدم

    «مرگ بر دیکتاتور... این آخرین نبرده پهلوی برمی‌گرده.» صدای دختربچه‌ای بود شاید دبستانی. نمی‌دانستم معنی دیکتاتور و پهلوی را می‌داند یا نه؟ نمی‌دیدمش اما سرم را از پنجره کردم بیرون و گفتم: «دیروقته برو بخواب فردا مدرسه‌ات دیر می‌شه.» بعد به یاد آدم‌های ۵۷ چند تا الله‌اکبر گفتم. می‌فهمیدم شب مهمی است می‌خواستم محله را پس بگیرم. فقط صدای دو تا دختر بود اما جوری شعار می‌دادند که انگار محله را فتح کردند. شاید دل‌شان به تیراندازی‌ها خوش بود. صدای تیراندازی پشت سر هم می‌آمد. نمی‌دانستم آن تیرها با قلب‌ها چه می‌کند؟

  • قالیچهٔ سوگ

    درست نوزدهم بود. مهدی غیبش زد. من از سه‌شنبه دم در ورودی خونه افتاده بودم. قالیچه تو بغلم. صبح سه‌شنبه که مهدی رفت، نزدیکای ظهر اومد. از راه که رسید رفت تو حموم. صداش می‌اومد که داره برمی‌گردونه… چی دیده بود پسرم مهدی؟ کجا رفته بود؟ اسفند دود کردم. نشستم پشت در حموم. محکم میزدم رو دستاش: «مهدی، بگو داداشت کجاست؟» حوله‌تن‌پوش به دورش و گفت: «مامان، پیرهن سیاه منو بده.»

  • پدری مهربان، مردی شریف

    سه دختر و همسر شهید به استقبال آمدند. حس کردیم آمده‌ایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفره‌ای پهن شود برای مهمان‌ها! از قضا حسمان درست بود. همسر شهید می‌گفت: «شهید آذری سفره‌دار بود. آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت می‌کرد. شاید دستش تنگ بود، اما هیچ‌کس را دست‌خالی راهی نمی‌کرد! مهمان دوست داشت و دلش می‌خواست همیشه خانه رفت‌وآمد باشد.»

  • مهمان

    نگاهی انداختم به چهره خندان شهید که با شاخه‌های گل نرگس قاب گرفته شده بود. زیرلب فاتحه می‌خواندم که خانم کناری‌ام گفت: «هر شب جمعه حسرت می‌خوردی چرا مرخصی نداری و نمی‌تونی کربلا باشی. حالا که کربلایی و مهمان امام حسین، فقط بهت می‌گم نوش جونت.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط