درست نوزدهم بود. مهدی غیبش زد. من از سهشنبه دم در ورودی خونه افتاده بودم. قالیچه تو بغلم. صبح سهشنبه که مهدی رفت، نزدیکای ظهر اومد. از راه که رسید رفت تو حموم. صداش میاومد که داره برمیگردونه… چی دیده بود پسرم مهدی؟ کجا رفته بود؟ اسفند دود کردم. نشستم پشت در حموم. محکم میزدم رو دستاش: «مهدی، بگو داداشت کجاست؟» حولهتنپوش به دورش و گفت: «مامان، پیرهن سیاه منو بده.»
سه دختر و همسر شهید به استقبال آمدند. حس کردیم آمدهایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفرهای پهن شود برای مهمانها! از قضا حسمان درست بود. همسر شهید میگفت: «شهید آذری سفرهدار بود. آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت میکرد. شاید دستش تنگ بود، اما هیچکس را دستخالی راهی نمیکرد! مهمان دوست داشت و دلش میخواست همیشه خانه رفتوآمد باشد.»
نگاهی انداختم به چهره خندان شهید که با شاخههای گل نرگس قاب گرفته شده بود. زیرلب فاتحه میخواندم که خانم کناریام گفت: «هر شب جمعه حسرت میخوردی چرا مرخصی نداری و نمیتونی کربلا باشی. حالا که کربلایی و مهمان امام حسین، فقط بهت میگم نوش جونت.»
ظرف میوه را آورد و نشست کنارم. _دیشب رفتم خیابون وحدت. بازاریها جمع شده بودن شعار میدادن. مردم گناه دارن به خدا فاطمه. خب چه کار داریم به آمریکا؟! تو به هرکی مرگ بفرستی معلومه ناراحت میشه. من طرفدار صلحم. همه با هم صلح بشیم، ارزونی هم میاد.
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
فیلم تلویزیونی عوض شده است. با دیدن فرش مغزپستهای باز میروم به دیروز و قرآنهایی که دست مرد و زن و کودک بود و فکری میشوم. درد وقتی در جان و تن ریشه دواند، بزرگت میکند. شاخ و برکت میدهد و ثمرهاش میشود همینکه الان مقابل تلویزیون دارم میبینم: آخرین درس آقا معلم. هر چه این درد عمیق باشد، بزرگیات هم عمیق میشود و همین عمق درد است که آقا معلم که به عشق امامش نامش را به حسین تغییر داده حالا در فضای مجازی و تلویزیون در حال تکثیر شدن است. اصلاً به تعبیر من، خدا اول درد را آفرید، بعد آدمی را که بتواند با درد خو بگیرد و بزرگ و بزرگتر شود. و بعد در قرآن کریم فرمود: «ما انسان را در سختی و شدت آفریدیم.»
انگار تا خودش راهیام نمیکرد دلش آرام نمیگرفت. به نرده حیاط اشاره کرد: _او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نردهها میخواستن کوکتلمولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قفل کنه.
دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «سه ماه پیش شوهرم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. بچههام سر میزنند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همش که نمیشود به پای من باشند. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. از مستاجرم مجتبی هم خبری نبود. چند بار رفتم پشت در اتاقش ببینم کفشهاش هست ولی هنوز نیامده بود. ساعت دو نصفشب صدای در را شنیدم. رفتم جلو پاش. مثل پسرم دوستش دارم. شلوار سپاهیاش پاره شده بود. بهش گفتم: مجتبی جان، بده برات بدوزمش. مجتبی گفت: مادر، پولش چقدر میشه؟ بهش گفتم: پولش همینه که شبها میری توی خیابانها پاسداری میدی و به جای من میجنگی.»
سارا خانم گفت: «اینم از معجزهی شهداست.» حرف حساب بود. گفتم: «پس بیاین وسط جمعیت و جواب بدین.» شروع کردم: «اللهاکبر.» صدای جمعیت مصممترم کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه.» هیچ برنامهای برای لیدر شدن نداشتم و نمیدانستم این شعارها از کجا به روی زبانم میآمد.
به اواسط خیابان سعدی که میرسیم، ساختمانی شش طبقه خودنمایی میکند: *مجتمع درمانی ریحانه*. کرکرهی ورودی تا نیمه بالا رفته و وقتی داخل میشویم، آثار تخریب نمایان میشود؛ عموی دختران گلبانو برایمان از روز حادثه میگوید، از شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی ماه. اغتشاشگرانی که به زور مواد منفجره خود را به داخل لابی مجموعه میرسانند، با نگهبانان درگیر میشوند و به وسیله داربست مورد ضرب و شتم قرارشان میدهند. تقریبا به چیزی رحم نمیکنند؛ تلویزیونها، کامپیوترها، دوربینها، میز و صندلی اداری را غارت میکنند و برخی را در کوچه به آتش میکشند.
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
مشاهده روایت »
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده روایت »
روایتی شنیدنی از برخورد شهید سیدمحمدعلی موسوی با دختری بدحجاب شهید سیدمحمدعلی موسوی از بسیجیان شهرستان دشتستان، در اغتشاش عوامل تروریستی در کشور، توسط آشوبگران به شهادت رسید.
مشاهده روایت »