با حاجی تربت مخصوص کربلا دفن میشود. اینکه چهجور و از کجا این تربت میرسد بماند. اینسری به بهانه تعویض سنگ قبر یک تربت دیگر هم روی لحد میگذارند. نه تربت کربلا، که تربت بیتالمقدس. به اینکه با چه زحمتی این خاک از فلسطین رسیده کار ندارم. فکرم گیر ارتباط دو خاکیست که با خاک حرم قاطی شده؛ درگیر حدیث «الغاضریة من تربة بیتالمقدس»
بیش از ۲۰۰ نفر از اغتشاشگران پشت درِ ایستگاه آتشنشانی تجمع کرده بودند و سعی داشتند وارد شوند. از ما بطریهای شیشهای میخواستند تا کوکتل مولوتف بسازند. با تهدید جانی تلاش میکردند ما را با خودشان همراه کنند. شعار میدادند و به سمتمان سنگ پرتاب میکردند.
بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقهی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمیآمد. «خدا کنه دندههام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی میرساندم.
امروز موبایلم را همانطور گرفتهام. اینبار از روی غیضی که متولد کوهی از غم است. دلیل این حالم، کلیپیست چهلودوثانیهای از خبرگزاری فارس! که با دیدنش فهمیدم این دیگر نمیتواند کاری باشد شبیه گزاردن خبر یا ابلاغ پیامی خبری از فارس! آن کلیپ فریادی بود تا برسد به فمینیستها، به مدافعان حقوق زنان جوامع بشری. یا حتی همان چهل ثانیه دادگاهی بود برای بشردوستان کل تاریخ بشریت. همین چند ثانیه میتوانست همینقدر طولانی باشد. طولانی برای تمام زنانی که میفهمند همسر بودن را، مادر بودن را، یا تنها بودن را…
تلفن را قطع کردم و سریع اولین ماموریتم را شروع کردم. نفر اول که یا بیدار بود یا با زنگ من از خواب پرید، قرار شد بیاید اما نفر دوم جواب نداد. به سرعت برق و باد حاضر شدم و در فرصتی که سر ایستگاه منتظر اتوبوس بودم، یک بار دیگر به آن دوستم زنگ زدم. بنده خدا میگفت اصلاً موبایلش زنگ نخورده و گرفتار است اما قرار شد بیاید. گفت میآید تا به اندازه خودش تلاشی کند و شهادت کودک سهساله کرمانشاهی تکرار نشود. ماموریت اولم با موفقیت تمام شد.
پنجشنبه، همون سَرِ شب فهمیدیم چه خبره. یعنی نه که ندونیم، از دو ماه پیشش از تحرکات دشمن بو برده بودیم. ولی فکر نمیکردیم انقدر وقیحتر شن. خیلی زیاد بودن. خب نارضایتی اقتصادی هم دامن زده بود به شلوغیها و اغتشاش هم خودش رو کشونده بود وسط اعتراضات مردمی. پنجشنبه خیلیاشون نوجوونای شونزدهسالهای بودن که حس میکردن وسط بازی رایانهای هستن. اونا بیشتر سنگ میزدن. خب ما خیلی باهاشون مدارا میکردیم. سعی میکردیم یه کاری کنیم اون سنگایی که به ما میزنن بخوره به کلاه ایمنیهامون تا هم از آسیبمون کمتر بشه و هم اون هیجانشون تخلیه بشه. اما از یه جایی به بعد دیگه اعتراضِ چند تا نوجوون و چند تا پرتاب سنگ نبود. داستانِ تبرها شروع شد. اونایی که با سلاح سرد بودن که دیگه معترض نبودن. خودِ خودِ آشوبگر بودن. یه گروهی از همین تبر به دستها رو گرفتیم که آسیب زده بودن به اموال عمومی. تیر مَشقی خورده بود توی پاش و باز هم جلو میاومد تا با تبر بزنه به در و بِشکنتش.
امسال اما دست و دلم به چهارشنبهسوری نمیرود. دیگر شنیدن صداهای تیر و ترقه برایم نماد چند پسر بچه که از سر شیطنت توی کوچه، کبریتی میاندازند نیست. حالا دیگر هر صدای انفجاری دلم را میلرزاند و خاطرم را میبرد به دوران جنگ دوازدهروزه. به شبهایی که پدافند لاینقطع میزد. خاطرم را میبرد به شبهای سرد بعد از اعتکاف سال ۴۰۴. به شبهایی که خائنین و تروریستها آمدند و روی موج اعتراضات مردم به گرانی سوار شدند. اعتراضها به حاشیه رفت. دشمن آمد توی خیابانهایمان. لاستیک آتش زدند. گستاختر شدند. ماشین آتش زدند. توحششان پایان نداشت. خانهی خدا را آتش زدند. و در دونترین حالت ممکن بشریت، خلق خدا را آتش زدند.
«با تابلوی کندهشده از خیابان به من حمله کردند. فقط دستهایم را جلوی صورتم گرفته بودم. از حال رفتم. نفهمیدم چطور داخل ماشینی انداختندم. وقتی چشم باز کردم، راننده پرسید: پاسداری؟ کارت داری؟ گفتم: نه، پاسدار نیستم. دوباره پرسید. گفتم: بسیجیام. ناگهان توقف کرد و با جسمی نامعلوم به سرم کوبید. بعد گفت: این پاسدار نیست. ماشین را نگه داشت، مرا بیرون کشید و کنار خیابان انداخت. دیگر چیزی نفهمیدم تا در بیمارستان هوش آوردم.»
دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزیرسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب، جملههاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک میخرم، انجامش میدم.»
مردم روی عکس شهید دست میکشیدند و به سر و صورتشان میزدند. جمعیت آنقدر زیاد بود که نمیشد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان میانداخت. آن روز نمیدانستم که شهید حججی دوم را تشییع میکنیم. نمیدانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریختهاند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کردهاند. نمیدانستم داعشیها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود.
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده روایت »
روایتی شنیدنی از برخورد شهید سیدمحمدعلی موسوی با دختری بدحجاب شهید سیدمحمدعلی موسوی از بسیجیان شهرستان دشتستان، در اغتشاش عوامل تروریستی در کشور، توسط آشوبگران به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
«پیرِ مرادِ» جمعشان با تأسف گفت: «من سالهاست کفِ این خیابانها هستم؛ اعتراض، شلوغی، جشن و عزای زیادی دیدهام، اما آن شبها تلخترین شبهای این شهر بود. انگار مردم پولشان را سرِ چهارراهها آتش میزدند! قیمت هر تابلوی راهنمای سرِ کوچه تا همین چند وقت پیش حدود سه میلیون بود، اما امروز شده هفت میلیون! شهرداری هزینهی اینها را از عوارض و مالیاتِ خودِ مردم تأمین میکند. همیشه به بچههایمان میگوییم شهر ما، خانهی ماست؛ اما انگار آن شبها، با دست خودمان خانهمان را به آتش کشیدیم...»
مشاهده روایت »
دو نفر از نظامیها سعی داشتند کوییک سفیدرنگی را که بیصاحب گوشهی خیابان مانده بود، از دهان آتش نجات بدهند. صدای فریاد از حنجرهی خستهی فرمانده بلند شد: «ماشینو بردار... ماشینو بردار...» پنج نفر از نیروها دویدند سمت کوییک. یکی دستگیرهی در را فشار میداد تا باز شود؛ یکی تا کمر از شیشهی شکستهی سمت راننده رفته بود توی ماشین؛ یکی از دل و جان داد میزد: «دستی رو بخوابون... دستی رو بخوابون...»
مشاهده روایت »
روایتی از شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان که در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
روایت اهالی روستای عنا در استان کهگیلویه و بویراحمد از بمباران عشایر توسط پهلوی کاری از دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری کهگیلویه و بویراحمد
مشاهده روایت »
خانه حاجی الودین نُقلی و گرم بود. خودش هم اهل تعریف. تا نشست، سر صحبت را با زارعان باز کرد. شنیده بودم که عمل قلب داشته، و وقتی به سینه و قلبش اشاره کرد فهمیدم دارد از بیماری و بیمارستانش تعریف میکند. آنها که مشغول تعریف شدند، من خانه را برانداز کردم. هال کوچک با آشپزخانهای کوچکتر، از بقیه اتاقهای خانه جدا شده بود تا میزبانِ مهمانان باشد. گوشهٔ اتاق تلویزیونی کوچک بود و یک تابلو «چهار قُل» روی دیوار خودنمایی میکرد.
مشاهده روایت »
روز زن بود و محمدجواد میخواست مرا خوشحال ببیند. گفت: «بیا بریم بیرون یه دور بزنیم.» —اگه اونجایی که من میگم بریم، قبول. —کجا؟ —تو مسیر بهت میگم! وقتی گفتم مزار محمدجواد، تعجب کرد! و گفت: «دقیقاً حرف دل منو زدی!» انگار تنها جایی که کمی حالمان را عوض میکرد، مزار شهید تمسّکی بود. ساندویچ خریدیم و رفتیم. نشستیم کنار مزارش. محمدجواد گفت: «الان شهید داره مارو میبینه.» خندیدم و جواب دادم: «آره، حتماً میگه رفقای ما رو نگا کن، انگار اومدن پیکنیک!»
مشاهده روایت »
تا قبل از آن فکر میکردم بینظمی در برنامهها فقط مخصوص ایران ماست. اما وقتی در وسط برنامه چندین بار (شاید پنج یا شش بار) پایهٔ صندلیهای پلاستیکی شکست و در اواخر برنامه هم برق سالن رفت، فهمیدم این چیزها همهجای دنیا وجود دارد.
مشاهده روایت »