شنبه, 18 بهمن,1404

روایت ها

  • بغض بنر

    انگار تا خودش راهی‌ام نمی‌کرد دلش آرام نمی‌گرفت. به نرده حیاط اشاره کرد: _او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نرده‌ها می‌خواستن کوکتل‌مولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قفل کنه.

  • در آرزوی شهادت

    دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «سه ماه پیش شوهرم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. بچه‌هام سر می‌زنند. آن‌ها هم زندگی خودشان را دارند. همش که نمی‌شود به پای من باشند. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. از مستاجرم مجتبی هم خبری نبود. چند بار رفتم پشت در اتاقش ببینم کفش‌هاش هست ولی هنوز نیامده بود. ساعت دو نصف‌شب صدای در را شنیدم. رفتم جلو پاش. مثل پسرم دوستش دارم. شلوار سپاهی‌اش پاره شده بود. بهش گفتم: مجتبی جان، بده برات بدوزمش. مجتبی گفت: مادر، پولش چقدر میشه؟ بهش گفتم: پولش همینه که شب‌ها میری توی خیابان‌ها پاسداری می‌دی و به جای من می‌جنگی.»

  • فریادی که معجزه شهدا بود2

    سارا خانم گفت: «اینم از معجزه‌ی شهداست.» حرف حساب بود. گفتم: «پس بیاین وسط جمعیت و جواب بدین.» شروع کردم: «الله‌اکبر.» صدای جمعیت مصمم‌ترم کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه.» هیچ برنامه‌ای برای لیدر شدن نداشتم و نمی‌دانستم این شعارها از کجا به روی زبانم می‌آمد.

  • فریادی که معجزه شهدا بود

    چرخش گردنم به سمت صدا آن‌قدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهره‌ی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنه‌ای بود؛ پرس‌شده و شیک. گفتم: «تک‌خوری نداشتیم داداش گلم!» عکس‌ها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراه‌هاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»

  • پردل تنها

    حواس‌مان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی‌احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیت‌اش مانده، حکایتش حکایت «ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ» بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب می‌کنیم که چرا هیچ‌وقت لباس نو نپوشید و هر هدیه‌ای را از این دست می‌گرفت، با آن دست می‌داد. عاقبتِ مهر بی‌انتها و شفقتش را پیش‌بینی نکردیم وقتی سیاهه‌ی جمعیتِ سنگ‌به‌دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد می‌زد: «این‌ها اموال مردمه، نکنید، برید یقه‌ی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه.» و دلش نیامد از اسلحه‌ای استفاده کند که سال‌ها بود با مجوز و حکم تیر داشت.

  • مظلوم مثل پلیس

    نزدیک‌تر که شدم، بوی لطیف نرگس مشامم را پر کرد. دسته‌های موتورش دیگر جا نداشت، از بس شاخه‌ها را چپانده بود تویشان. بالاخره سرش را بلند کرد. دست روی سینه گذاشت تا جواب احترام نظامی پسر بچه‌ی پنج‌شش ساله‌ای را بدهد. ماسکش را ناشیانه بالا کشیده بود، جوری که انگار می‌خواست بیشتر از یک مردمک، آن‌هم برای دیدن، از سر و صورتش پیدا نباشد. آقاجون همیشه می‌گفت: «مرد سَر می‌دهد اما سِر نه...». اما چیزی که سَر جایش نباشد سُر می‌خورد، می‌لغزد. مثل ماسک زیادی بالاکشیده‌ی مرد پلیس، مثل دست‌های شیطان بیخ گلوی زخمی وطن. لغزید و دیدم رنگین‌کمان زیر چشم‌هایش را. بنفش، نیلی، سیاه و زرد...

  • آتش در سنگر نیایش

    یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سم‌پاشی مزارع استفاده می‌شود) برسد، سعی می‌کردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانس‌های پر از آب رسیدند و شعله‌های آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتش‌نشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.

  • بود آن روز بر ما عید مطلق که در جنبش در آید پرچم حق

    مهدی آرزو داشت که انقلاب ما جهانی شود تا مقدمه‌ی ظهور امام عصر (عج) فراهم شود. سال ۱۳۵۵، نیمه‌شعبان را جشن گرفتیم. برای جشن، تکیه‌ای بنا و آن را تزئین کرده و ریسه کشیده بودیم. همان زمان مهدی هم از راه رسید. دیدم نگاهی به تکیه کرد و سرش را تکان داد! گفتم: «چیزی شده؟ چیزی کمه؟» گفت: «جشن میلاد امام زمان که پشت ستمگران را نلرزاند که فایده‌ای ندارد!»

  • خداحافظی‌ای که جا ماند

    جمعه‌ها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، می‌آمدیم خانه‌ی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده می‌رفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمی‌دانستم بابا برای چه نگران است، چون نمی‌دانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…

  • پیش از آنکه خیابان خالی شود

    وارد محوطه حوزه شدم. بسیجی‌ها و پاسداران گرم صحبت و تحلیل وقایع بودند. هرچه نگاه کردم، در دست بچه‌ها ساچمه‌زن ندیدم؛ فقط باتوم بود. به حاجی گفتم: «بچه‌ها فقط با باتوم برن جلو؟ اگر شرایط حساس شد چی؟» حاجی گفت: «تهش می‌خواد مثل ۴۰۱ بشه دیگه. از بالا گفتن به بیشتر از باتوم نیاز نداریم.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط