
خانهی آرامشبخش1
نرسیده به کوچه مسجد، یعنی ضلع جنوبی مسجد، خانم زاهدی با دو سهتا خانم و بچه ایستاده بودند و حرف میزدند. دو جوان هم، کنار سیم برق بودند. ایرپاد داشتند. به خانم زاهدی سلام کردم و چند قدم رد شدم. صدام زد. سرم را برگرداندم. آمد پیشم. نگران بود. مدام از زیر چانه، لبهی چادرش را جمع میکرد: «ده دقیقه پیش میخواستم برم مسجد، دیدم ته کوچه پُرِ دوده. چشم آدم میسوخت. برگشتم. الان دود کمتر شده، بوی سوختنی معمولی نبود!»
مشاهده »
دودمان دانایی در آتش کینه
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده »
اسپیکر خانه شیعه
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده »
میشه به جای معلمت من به تو جواب بدم؟
روایتی شنیدنی از برخورد شهید سیدمحمدعلی موسوی با دختری بدحجاب شهید سیدمحمدعلی موسوی از بسیجیان شهرستان دشتستان، در اغتشاش عوامل تروریستی در کشور، توسط آشوبگران به شهادت رسید.
مشاهده »
سکانس آخر؛ خیابان
همچنان دختر را نگاه میکردم. راستش دلم برایش سوخت؛ کاش قدش کمی بلندتر بود تا آنقدر مجبور نباشد برای دیدن صحنه راهپیمایی بالا و پایین بپرد. دختر همچنان چشمانش در بین جمعیت میچرخید. بدون نگاهکردن به مادر، چادرش را جمع کرد و گفت: «مامان! میگم اینها اگه دلش رو دارن، الان بیان وسط میدون.»
مشاهده »
امیدِ دوباره
در حال صحبت بودیم که با صدای انفجار، جیغی کشید؛ انگار نارنجکی در حیاط بیمارستان زده بودند. دیگر توانی برای صحبت نداشت. امیدش را از دست داده و قافیه را به کل باخته بود. دلداریِ ما هم دیگر کارساز نبود، که یکباره با خوشحالی گفت: «اومدن! نیروهای پلیس و بسیج اومدن.»
مشاهده »
