
تولد
چندتایی از رفقای علیرضا، همجوار قطعهی شهدای دهه کرامت، ایستگاه صلواتی زده بودند، اما هرچه قرار بود بدهند هنوز آماده نبود. جلوتر، بابای علیرضا ایستاده بود به پیشواز و خوشآمد میگفت به همه، به ما هم گفت. میدانستم تازه از کربلا برگشتهاند؛ پس روبوسی و زیارت قبولی و …
مشاهده »
یک خانه و دو حجله
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده »
جمله را ناتمام بگذار…
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی4
برایم جالب بود که اغلب خانمها پوشششان تقریباً کامل بود و فقط روسری به سر نداشتند. حال نمیدانم آنها همیشه اینگونهاند یا سرمای هوا پوشیدهشان کرده. البته استثناهایی هم وجود داشت. آمدن یک نفر ایرانی پای پریزهای موبایل، بهترین اتفاق آن روز برای من بود: دانشجوی موجه و مودب ایرانی که در ژنو حقوق بینالملل میخواند و همزبانیاش باعث شد آن چند ساعت را به گپزدن با او بگذرانم و گذر زمان کمی راحتتر شود.
مشاهده »
تنبیه عاقبت به خیری2
این ماجرا خیلی زود فراموش شد تا اینکه چند ماه بعد، یک روز محمد را با جعبه شیرینی قبولی دانشگاه جلوی خودم تو نانوایی دیدم. دوباره دستم به سمت محمد رفت، اما نه برای تنبیه، این بار برای به آغوش کشیدنش و بوسه بر پیشانی بلندش زدن. پیش خودم فکر کردم این قبولی به خاطر همان دعوای آن روز بود که میخواستم محمد با درس خواندنش به جایی برسد و به قول معروف عاقبت به خیر شود.
مشاهده »
تنبیهِ عاقبت به خیری1
شعار نانوایی ما از همان اول «نان خوب برای مردم خوب» بود و سعی میکردیم که همیشه از آرد مرغوب استفاده کنیم. اما یک روز محمد بدشانسی آورد؛ هم سَرمان خیلی شلوغ بود و هم اینکه مردم از ایستادن در صف به ستوه آمده بودند. همان موقع ۲ تا از گونیهای آردی که برای روزهای قبل بود را تازه باز کرده بودیم و بدتر از همه، وسط ورز دادن خمیر توی دستگاه بود که چند دقیقه برق قطع شد. همهی اینها دست به دست هم داد تا هم خمیر خراب شود و مردم بیشتر شاکی شوند و هم من از کوره در بروم.
مشاهده »
