جمعه, 10 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 16 آذر,1404

بغض

در آخرِ صف ایستاده بودم. کسی بر قلبم چنگ انداخت؛ فکرِ پدرم، شروه‌های مادربزرگ و بی‌تابیِ مادرم رهایم نمی‌کرد. اشک چون مهِ صبح جلوی دیدم را گرفت. بی‌اختیار به اولین تابوت نزدیک شدم؛ فاصله‌ای نداشتم. تابوت برایم شیٔ مقدسی بود. آن را با چشم بوسیدم و عطرش را تا عمقِ جان کشیدم. اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم. دستم را رویش کشیدم و با اشک گفتم: «شاید در گوشه‌ای از خاکِ وطن، دخترت چشم به‌راهِ تو باشد.»

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

در محضر دوست

ناگهان پرده کنار رفت و حضرت آقا آمدند. فریاد یکپارچه‌ی حاضران فضای حسینیه را پر کرد. رهبری سخن گفتند؛ از خون دانش‌آموزان ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گفتند، از مبارزه با استکبار و از قهرمانانی چون حاج قاسم که عزت این سرزمین را با خون خود نوشتند.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

در انتظار آقا

طبق قرار، یکشنبه ساعت سه به همراه چند نفر از بچه‌های حوزه هنری و خانم عامریون، به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت شش عصر به ترمینال جنوب رسیدیم. چند دقیقه بعد، خانم میرکو هم آمد و با هم به سمت «فرهنگسرای ولا» در شهر ری رفتیم. شب را همان‌جا ماندیم. بعد از شام و تماشای یک فیلم، آقای عظیمی پس از خوش‌آمدگویی دوباره تأکید کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمی‌آید.» این‌بار نذر کردم: به عدد ابجد نام حضرت فاطمه (۱۳۵)، صلوات بفرستم تا فردا آقا را ببینم.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

اشک‌های پشت لنز

دامه داد: «سه سال پیش، دقیقاً روزایی که درگیر طلاق گرفتن بودم و به دادگاه رفت‌وآمد داشتم و همه‌ی زندگیم ریخته بود بهم، بشدت ناامید بودم و به دنبال راه فرار از مشکلات، توی خیابون قدم می‌زدم. خیلی اتفاقی اون روز هم شهید گمنام آورده بودن. اونجا به تابوتشون زُل زدم و گفتم: این جماعت ازتون چی می‌خوان؟ واقعاً شما کاری می‌تونین بکنین؟ چرا به من کمک نمی‌کنین؟؟

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

کشتی تو خونِ مازرونه

تاکسی دم در سینما رسید. تشکر کردم و پیاده شدم. آرام وارد صف شدم و خودم را سپردم به موج جمعیت. بالاخره وارد سالن شدم؛ یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. از روی صندلی که نشسته بودم، ردیف جلو دیده می‌شد. اهالی شعر و ادب، سردار سلامی و چند نفری که از گوش‌هایشان مشخص بود که کشتی‌گیر هستند.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

نسل Z زیر چادر مادر

شروع مراسم اما رنگ دیگری داشت؛ تابوت «شهید گمنام» یا بهتر بگویم «شهید خوش‌نام» با پرچم سه‌رنگ ایران، بر دوش نوجوانانی که هنوز پایشان به شانزده سال نرسیده بود، آرام‌آرام در محیط مدرسه طواف داده می‌شد. قدم‌هایشان لرزش نداشت، دل‌هایشان اما می‌لرزید. نسل Z، همان نسلی که گفته می‌شود با دردهای تاریخ غریبه است، در زیر چادر مادرانهٔ حضرت زهرا(س) مراسمی برپا کرده بود که تحسین نگاه‌های والدین را می‌ربود.

مشاهده »