
از مسیر اشتباهی تا دعوت2
به رسم ادب اول به زیارت رفتم و بعد، به دنبال نشانگرها مسیر معراج شهدا را پیدا کردم. جلویِ در لحظهای ایستادم و بعد دستگیره را رو به پایین کشیدم. روی جایگاه، تابوتِ شهید قرار داشت و نوارهای سرخ و سبز آویزان از سقف، تکانتکان میخورد. با هر قدم، خستگیها، غصهها و دلمشغولیهایم دود میشد.
مشاهده »
از مسیر اشتباهی تا دعوت1
نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمیشد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان میآمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژهها میچرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»
مشاهده »
مرکز جهان
آن روز، تابوتها آرام پیش میرفتند و زنان مشتمشت گلهای سرخ رویشان میریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا میچرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتابزده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سالها دلتنگی.
مشاهده »
گلایه2
از ورودی خواهران که گذشتم، سر بلند کردم ببینم از کدام صحن وارد میشویم تا مسیر برگشتمان را به خاطر بسپارم. صحن امام رضا علیهالسلام. انگار زیارت امام رضا(ع) نصیبم شده بود. «السلام علیک یا علی بن موسیالرضا المرتضی» گفتم و وارد شدیم. همان لحظه دوباره در دلم زمزمه کردم: حضرت مادر… شرمندهام. کاش همان زیر لب هم گله نمیکردم.
مشاهده »
گلایه1
سمیهسادات با دلخوری سر بلند کرد؛ چاقو را در دستش جابهجا کرد و گفت: «پس هنوز مادرمونو نشناختی. اصلاً خانوم اینجوری نیست که تو میگی. حتماً خیر و صلاحت در این بوده که نرفتی کربلا.»
مشاهده »
قانع
هیچی از رفاه کم نداشت. میگفت دلت رو بذار پیش حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س)
مشاهده »
