
صدای جنگل، صدای میرزا
او این قطعه را نه برای تلویزیون، نه برای شهرت، که برای میرزا خواند. برای مردمی که هنوز در دلشان رد پای میرزا را میجویند. و اینگونه شد که «چقد جنگلا خوسی» به یکی از ماندگارترین قطعات موسیقی گیلکی تبدیل شد. قطعهای که هر بار شنیده میشود، انگار برگهای جنگل تکان میخورند، مه مینشیند و صدای میرزا از دل تاریخ دوباره زنده میشود.
مشاهده »
قیام پاییزی
خشم مردم برآشفت و جمعیتی نزدیک به ۳۰۰۰ نفر به سوی دیوار پارکینگ شهربانی حرکت کردند و با قدرتی باورنکردنی آن را فرو ریختند و سربازان را خلع سلاح کردند. در این بین افرادی نیز بودند که جانشان را برای نجات مردم به خطر انداختند؛ فاطمه رحیماربابی که با کمر آسیبدیده، کودک زخمی را بر پشتش گذاشت و با پای پیاده او را به بیمارستان رساند؛ حسین مهری که با ماشین آتشنشانی در خیابانها میچرخید و با بلندگو فریاد میزد «مجروحان به خون نیاز دارند» و از مردم طلب کمک میکرد؛ و سید نظامالدین نبوی، جوان ۱۹ سالهای که برای خون دادن به مجروحان به بیمارستان رفته بود، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
مشاهده »
اعظم کوچولو
و چه زیبا روی تابوت شهید گمنام نوشت: «شهید خوشنام سلام من رو به بابای شهیدم برسون، بهش بگو اعظم کوچولوی ۲ساله حالا ۳۹[ساله] شده. دلش خیلی برات تنگه، یک شب بیا به خوابش»
مشاهده »
نشانه
مادر از صبح در خانه قدم میزد. گاهی کنار عکس جانمحمّد میایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او میشد، گاهی زیر لب ذکر میخواند. گاهی به سمت در نگاه میکرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگینتر میشد. چشمهایش سرخ شده بود و دستهایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچکترین تکان در حیاط دلش را میلرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمهای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج میزد. نوریجان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آنها آهسته گفت: «مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمیگرده.»
مشاهده »
شاید یکی از اینها باشد
شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچوقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی5
وقتی خلبان اعلام کرد که در حال کم کردن ارتفاع هستیم، ما بالای ابرها بودیم. هیچچیز به جز ابر سفید یکتکه زیر پایمان دیده نمیشد. چند دقیقه بعد ما وسط ابرها بودیم و چند دقیقه بعدتر کشور بوسنی خودش را به ما نشان میداد: سرزمینی سرسبز و پر از درخت و خانههایی با شیروانی قرمز که در این سرسبزی پراکنده بودند. کمی که جلوتر رفتیم، ساختمانهای بزرگتر و آپارتمانها و فروشگاههای بزرگ تجاری هم دیده شدند و چند دقیقه بعد در فرودگاه بینالمللی سارایوو به زمین نشستیم.
مشاهده »
