جمعه, 10 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
جمعه, 21 آذر,1404

در آستان آفتاب: یک غرفه ستاره

نمازم را که خواندم، رفتم برای قبول دعوت و بازدید از غرفه. جوانی که دعوتم کرده بود، آقای امیرحسین تیموری، برایم توضیح داد که: «ما دانشجوهای مهندسی برق دانشگاه ملی مهارت خمینیم و در حیطه‌های مختلفی فعالیت می‌کنیم؛ از رباتیک بگیر تا کنترل صنعتی و برق صنعت.»

مشاهده »
جمعه, 21 آذر,1404

میراث مادر

مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی می‌زند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کرده‌اند به بدنش. دلم را یکی چنگ می‌زند. نزدیک می‌روم. آرام دستش را می‌گیرم. چشم‌هایش را باز می‌کند. «روسریمو آوردی؟»

مشاهده »
پنجشنبه, 20 آذر,1404

سفرنامه بوسنی9

پرچم فلسطین در گوشهٔ سن، توجه همه را جلب می‌کرد و مربیان و معلمان با حجاب کامل روی سن رفت‌وآمد می‌کردند. مراسم، یک جشن ملی-مذهبی بود. ابتدا کودکان چند سوره از قرآن را خواندند و بعد سرود ملی کشور بوسنی و اجراهای ملیشان با موسیقی و نمادهای مخصوص کشور و فرهنگ خودشان آغاز شد.

مشاهده »
پنجشنبه, 20 آذر,1404

مادر ایران

یکی از میان جمع گفت: «برامون از شهید اسماعیل بگید.» آه بود یا اسماعیل؟ چنان کشیده گفت که ما را برد تا دل تاریخ. پوشه‌ی آبی‌رنگی را باز کرد که پنجاه سال زندگی در آن جمع شده بود؛ از عکس‌های کودکی پسرها با لباس ملوانی گرفته تا عکس بدون سر ابراهیم و عکس بدون دست اسماعیل. دلی داشت به وسعت اقیانوس؛ عجیب بود که نمی‌گذاشت قطره‌ای از آن بالا بیاید و از چشمش ببارد. نه وقتی از وداع اسماعیل گفت، نه حتی از مواجهه با بدن بی‌سر ابراهیم.

مشاهده »
پنجشنبه, 20 آذر,1404

مادری به عشق علی

وقتی ازدواج کردم، دو راه بیشتر نداشتم: راه اول این بود که صبر کنم تا مادر کاملی شوم، بعد فرزندم را به دنیا بیاورم. اما کی کامل می‌شدم؟ بیست‌سالگی؟ سی‌سالگی؟ چهل‌سالگی؟ اگر تا آخر عمر نمی‌شدم چه؟

مشاهده »
چهار شنبه, 19 آذر,1404

سفرنامه بوسنی8

برای رفتن به ادارهٔ مهاجرت باید از ایلیاش به سارایوو می‌رفتیم. بیست دقیقه بعد که وارد اداره شدیم، فهمیدیم کپی پاسپورت هم لازم بوده و آن را همراه نداشتیم. میزبان گفت باید برگردیم و روز دیگری دوباره بیاییم. با تعجب پرسیدم: «یعنی داخل اداره مرکز کپی ندارند؟» لبخند زد و گفت: «نه! حتی روی دیوار نوشته‌اند که کپی نداریم و سؤال نکنید!» گفتم: «در این راهرو چند دستگاه کپی بیکار هست؛ از آنها خواهش کن یک کپی از پاسپورت بگیرند.» با نگاه عاقل‌اندرسفیهی جوابم را داد و گفت: «خودم می‌دانم دستگاه هست؛ اما اینجا این کارها را نمی‌کنند.»

مشاهده »