شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
پنجشنبه, 04 دی,1404

زنده‌های ثبتی

اولین نفری که شناسنامه برایش صادر شد زن بود یا مرد؟ اسمش چی بود؟ روزی که من به دنیا آمدم اوضاع جهان چطور بود؟ اطرافیان چه حال و روزی داشتند؟ هوا چقدر گرم بود؟ هرم خورشید مرداد، صورت کسی را سوزاند؟ برای اولین بار چه کسی گریه‌ام را درآورد؟ خنده‌ام را کی؟ حس بابا را بدانم وقتی که به پیشنهاد عمه‌خانم رفت اسمم را بزند توی شناسنامه.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

دیوان حافظ

برای تدارکات‌چی شدن، امسال من داوطلب شده‌ام و چند ساعتی زودتر از بقیه رسیده‌ام. همهٔ خوردنی‌های سرخ‌خانه را می‌چینم کنار هم و سینی استیل لب‌هِلالی را روبروم می‌گیرم، روسری‌ام را داخلش کج‌وکوله می‌کنم و به صورت ورقلمبیده‌ام وسط سینی می‌خندم. صدایی قلقلکم می‌دهد که ای کاش لباس محلی داشتم، لباس قرمز، وسط سفیدیِ این برف عجب دلنشین است. سینی را تا دمِ هلال‌هایش پر می‌کنم از کاسه‌های سفالی که هرکدامش یک مزه‌ای دارند؛ نخود شور، نمکِ شب‌چله‌ی ماست. یاقوت‌های ترش و شیرینِ انار هم درهم می‌شوند، گوشۀ سینی. عناب‌های تازه وسط می‌نشینند و لبوها کنارشان جاخوش می‌کنند. کدوی مامان که بی‌مزگی‌اش را با شیرۀ انگور جمع کرده تا آبرویش جلوی عروس‌ها و دامادها نرود را هم کنجِ راست سینی می‌نشانم. تخمه‌ها و کشمش‌های دم‌بریدۀ کنار چایی هم آمادۀ پیوستن به جمع‌اند.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

غول سیاه روحی2

این اتفاق چند بار دیگر هم افتاد. وقتی از وجود دختر دومم در پنج‌ماهگی بارداری‌ام با خبر شدم. تمام چهار ماه آخر بارداری را به دلایل پزشکی اشک ریختم. آنقدر که سوی چشم‌هایم کم شده بود. دختر بزرگترم هر کس را که می‌دید، به جای خوشحالی از خواهر دار شدنش، با زبان چهارساله می‌گفت: «مامانم اعصابمو خُلد کلده. خیلی گِلیه می‌کنه.» نوزاد مثل خواهرش هفت‌ماهه به دنیا نیامد و این جای خوش‌حالی داشت. حتی آخرِ نُه‌ماه و نُه‌روز هم دلش نخواست از جای اَمنش کنده شود. چند روز بعد از تمام شدن فرصتش از دل من بیرون آمد. جایی دوباره آن اتفاقی که سمیه گفته بود«حتماً همه دچارش می‌شوند» افتاد که نوزاد به خاطر نارسایی ریوی با من به خانه برنگشت. تمام خاطرات زایمان اول عیناً داشت تکرار می‌شد، با این تفاوت که این بار بچه نارس نبود و سه‌کیلو و هفتصد گرم وزن داشت. پنج شب عروسکِ دختر بزرگترم را جای نوزاد در آغوش می‌گرفتم و تا صبح دنده‌ به‌ دنده می‌شدم.

مشاهده »
یکشنبه, 30 آذر,1404

یلدای شهدایی

تیرگی شب یلدا برایم روشن شد، وقتی کنار مزار شهدا در جایی نفس می‌کشیدم که اگر سلام می‌دادم، جواب سلامم را گویا از خود شهدا دریافت می‌کردم. بله، امسال یلدا در کنار خانواده نبودم، اما شهدا جای دلتنگی را برایم پر کرده بودند. به پرچم در دست باد دقت می‌کردم؛ چه آسوده به این‌سو و آن‌سو می‌رود، و من چه سخت پای تعلق در این دنیای خاکی دارم. از مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه چه بگویم؟ از خانواده‌ی شهیدی که یلدای خود را کنار سنگ سرد مزار پدر می‌گذراند؟ و از لبخند فرزندانشان که جگر من را می‌سوزاند، سوز و سرمای هوا را دوچندان می‌کرد؟

مشاهده »
سه شنبه, 25 آذر,1404

سفرنامه بوسنی13

خانه حاجی الودین نُقلی و گرم بود. خودش هم اهل تعریف. تا نشست، سر صحبت را با زارعان باز کرد. شنیده بودم که عمل قلب داشته، و وقتی به سینه و قلبش اشاره کرد فهمیدم دارد از بیماری و بیمارستانش تعریف می‌کند. آنها که مشغول تعریف شدند، من خانه را برانداز کردم. هال کوچک با آشپزخانه‌ای کوچک‌تر، از بقیه اتاق‌های خانه جدا شده بود تا میزبانِ مهمانان باشد. گوشهٔ اتاق تلویزیونی کوچک بود و یک تابلو «چهار قُل» روی دیوار خودنمایی می‌کرد.

مشاهده »
سه شنبه, 25 آذر,1404

مثلث از هم پاشیده!

روز زن بود و محمدجواد می‌خواست مرا خوشحال ببیند. گفت: «بیا بریم بیرون یه دور بزنیم.» —اگه اون‌جایی که من می‌گم بریم، قبول. —کجا؟ —تو مسیر بهت می‌گم! وقتی گفتم مزار محمدجواد، تعجب کرد! و گفت: «دقیقاً حرف دل منو زدی!» انگار تنها جایی که کمی حالمان را عوض می‌کرد، مزار شهید تمسّکی بود. ساندویچ خریدیم و رفتیم. نشستیم کنار مزارش. محمدجواد گفت: «الان شهید داره مارو می‌بینه.» خندیدم و جواب دادم: «آره، حتماً می‌گه رفقای ما رو نگا کن، انگار اومدن پیک‌نیک!»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256