شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
شنبه, 06 دی,1404

از نبوغ تا شهادت

از همان بچگی زیر بار حرف زور نمی‌رفت و حق خودش را می‌گرفت. نوجوانی بیش نبود که مبارزاتش را علیه رژیم شاهنشاهی آغاز کرد. روز به روز قد کشید و اعتقاداتش نیز استوارتر شدند، و حالا استاد دانشگاه ۲۴ ساله دانشکده پلی‌تکنیک تهران شده بود. با این حال، هیچ‌گاه وظایف سیاسی و اجتماعی روشنگرانه‌اش را فراموش نمی‌کرد.

مشاهده »
شنبه, 06 دی,1404

یلدای دو قاب

کنار کرسی، سینی بزرگی می‌گذاشتند؛ پر از آجیل تازه، هندوانه‌ی قرمز که با چاقو تکه‌تکه شده بود، انارهایی که دانه‌هایشان زیر دندان با صدای ریز می‌ترکید و ترش‌ و شیرینی‌شان روی زبان می‌نشست. گوشه‌ی اتاق، سماور زغالی می‌جوشید؛ صدای ترکیدن زغال‌ها با قل‌قل آب سمفونی زیبایی به‌راه انداخته بود. بخار چای، شیشه‌ی استکان‌های کمر باریک را مه‌آلود می‌کرد و وقتی استکان داغ را در دست می‌گرفتی، گرمایش تا نوک انگشتان می‌دوید. این چای جان تازه‌ای می‌داد به تن‌های خسته و سرمازده. خانه پر بود از صفا و صمیمیت.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

و نگوییم که شب چیز بدی است

با اکراه آمادهٔ رفتن به دورهمی خانهٔ پدرشوهر شدم. خود قبلی‌ام حتماً روسری سبزی را که برای امشب کنار گذاشته بود، اتو می‌کشید. اما خود الانم اولین روسری دم‌دستی را می‌اندازد روی سرش؛ قبل از اینکه محمد سر برسد و تمام روسری‌های تا شده را از توی کشو بیرون بریزد. سمانه‌ی گذشته، گوشواره‌های اناری داشت و چادر مهمانی. اما سمانه‌ی حالا می‌داند همیشه برای قشقرق یا فرار محمد باید آماده باشد. این‌جور وقت‌ها زیورآلات و لباس‌های مهمانی خودشان می‌شوند معضل. آن منِ خیالی، روی سینی دسر برفی سلفون می‌کشید تا دست‌خالی نرود خانه‌ی کسی. من واقعی‌ام تمام تلاشش را می‌کند تا خودش را تا مهمانی ببرد که نیامدنش حمل بر بی‌احترامی به میزبان نشود.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

بقچه‌ی جاجیمی

آن قدیم‌ها، همان زمانی که مردم هنوز درگیر مد و چشم‌ و هم‌چشمی و رنگ‌های یلدایی نشده بودند، چند روز مانده به یلدا، خانهٔ مادربزرگم پر از هیاهو می‌شد. چغندر و زردک‌ و هویج‌ و کدوحلوایی‌ها از گوشهٔ انباری مادربزرگ بیرون می‌آمدند. یک روزِ تمام صرف پختن نخود سیاه و گندم و شکستن گردو می‌شد. دخترهای جوان و دم‌بخت مشغول دانه کردن انارها می‌شدند. پسرها مسئول بیرون آوردن وسایل از سردابِ ته انبار بودند.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

غول سیاه روحی3

چند ماه گذشت و با تاریکی آسمان، قلب من هم در سیاهی فرو می‌رفت. به هر مشاوری که مرا نشناسد زنگ زده و صحبت کرده بودم، درمان‌ها اِفاقه نمی‌کرد. دست به دامان امام‌رضا شدم. اوضاع دیگر داشت به جاهای بدش می‌رسید که به دادم رسیدند. حاج‌آقا رفیعی در برنامهٔ «سمت خدا» داشتند از ذکری می‌گفتند که شادی‌آور است. همه چشم و گوش شده بودم سمت تلویزیون: —مومن که نباید در حال روحی خراب و داغان دست‌ و پا بزند. مومن باید همیشه خنده کنج لبش باشد و قلبش آرام. غم‌های زیاد اثر سوء زیاد شدن گناهان است و از بین برنده‌ی آن‌ها توبه و استغاثه است. ذکر استغفرالله را زیاد بگویید که هم جبران گناه هست و هم شادی‌آور. از آن روز تسبیح دست گرفتم و استغفرالله را شماره انداختم. چندی نکشید که از آن مرداب هم مثل دفعات پیش‌ترش سر سلامت بیرون آوردم.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

غول سیاه روحی1

چند سال قبل که استاد سر کلاس روانشناسی اسمش را آورد، صورتم را سمت سمیه کردم: «من تا حالا افسرده نشدم. چه شکلیه یعنی؟» سمیه مثل کسی که قبلاً از این درس توی زندگی‌اش بیست گرفته باشد، برایم پایان‌نامه‌اش را شرح داد: «ببین، همه بالاخره یه روزی تو زندگیشون یه بار رو دچار می‌شن…»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256