
پرتاب امید
«تحویل بگیرید آقای حسنپور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاهها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشمهای اشکبار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسنپور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشکهای کاغذی بودند. سالاری گفت: «بهجای گوش دادن به درس، موشکپراکنی میکنن.» حسنپور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندسها رفت. نرمیِ گوشهایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدومشون مهندسِ ساخت موشکه، کدومشون لانچرِ پرتاب؟»
مشاهده »
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...» اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
مشاهده »
امنیت اتفاقی نیست
کنار سبد میوه و آجیلها، دمنوش و چای گرم و البته قهوه طعم دیگری داشت. در راه، از مسیر درههای پرآب، کوهها و روستا لذت بردیم. به کوه سیاه رسیدیم. همه جا برف بود. دستهدسته مردمی که برای اولین برف زمستانی به کوه هجوم آورده بودند، صدای جیغ و داد بچهها، بوی چیپس و پفک، دود و گرمای آرامبخش آتش همه و همه نشان از امنیت بود.
مشاهده »
لحظه حماسی
یکی از دوستان اهل صحبت بود. نشد جواب ندهم. دو بار دیگر وسط کارها تماس گرفته بود و من نتوانسته بودم جوابش را بدهم. تا گفتم «الو سلام، خوبی؟» جوابم را داد و به سرعت نور حرفهایش را مثل همیشه تند تند زد. سوال داشت دربارهی چند متن و روایت، اینکه طرح داستانش را به کجا رسانده و چقدر کار سختی بوده. من هم کوتاه و بریده راهنماییاش میکردم. گوشم با او بود ولی فکر و چشمم به شبکهی خبر. فقط چند دقیقه به ۱۶ و ۴۸ دقیقه مانده بود. بهش گفتم: «پرتاب ماهوارهها داره شروع میشه، نمیخوای پخش زنده رو ببینی؟!»
مشاهده »
تیری که به مقصد نرسید
چشمهایش برق میزد. مثل وقتهایی که برای گفتن چیز جدیدی ذوق داشت. بیقراری توی چهرهاش موج میزد، اما آرام نفس میکشید. روی میز تعداد زیادی از وسایلِ دوران جنگش را چیده بود. برای شنیدن خاطرههایش اشتیاق داشتم.
مشاهده »
شب چلّه
اواسط پاییز که میشد، غروبها مادرم از لا به لای همین درختان انبوه با دامنی پر از انار و به و خرمالو بیرون میآمد. برگهای خاکآلود و سرشاخههای تیز درختان، غبار و خطوط زیادی روی صورت نورانی او میانداخت. بعد، همان گوشه باغچه جایی که نساقده (سایهانداز) بود، درست کنار دیوار بلند گِلی که مرحوم پدرم سالها پیش گودالی بزرگ در آنجا کنده بود، آهسته دامنش را روی زمین پهن میکرد؛ مبادا انارها ضربه ببینند. خیلی با احتیاط یکی یکی آنها را برمیداشت و داخل گودال، لا به لای کاه کُتهها قرار میداد. این گودال حکم یخچال را داشت و تا اواخر زمستان و گاهی تا اواسط بهار، انارها و دیگر میوهها را صحیح و سالم در خود نگه میداشت.
مشاهده »
