
در دنیای زینب
اما لحظهی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک، و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد، اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همینقدر ناقص باشد و بچهها بلدند با نقصها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانیاش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلیها بودن؟»
مشاهده »
سهروز مهمانی
تمام سالهای تحصیل، اجازهی اردو رفتن چه درونشهری و چه برونشهری را نداده بود. برای بابا خیلی مهم بود که دخترهایش فقط توی راه مدرسه و خانه باشند و جای دیگری نروند. این اولین دوری ما از خانه به صورت تنها بود. نمیدانم اینکه وسط آن همه آدمی که نمیشناختیم، بابایت را ببینی انقدر هیجانانگیز بود، یا اینکه بابا آمده بود ما را ببیند. آخر بابای من بیشتر اوقات سحر نزده از خانه بیرون میرفت، بیشتر اوقات آمادهباش بود و دیر میآمد یا در ماموریت و اصلا نمیآمد
مشاهده »
ب مثل برف، ب مثل بابا
بچهها که خوابیدند تازه فرصت شد سری به فضای مجازی بزنم. اولین پست، مرزبانی بود که وسط برف و کولاک، عکس پسرش را در دست گرفته بود. بغض نشست در گلویم. پاسداری از وطن برف و کولاک نمیشناخت. مرد غیوری از تبار لرهای کشورمان شهید شده بود و من به لحظهلحظه یخ کردن خون در بدنش فکر میکردم. بیشتر از همه دلم برای آن پسرک میسوخت. چیزی تا روز پدر نمانده بود و کودکی که تازه میتوانست بابا بگوید دیگر پدر را کنار خود نداشت.
مشاهده »
الله اکبر کودکانه
دیدم برقِ شوق توی چشمهایشان افتاد. صدای بیحال مجری که آمد، کمی از آن هیجان خوابید. اما همان لحظهای که خبرِ پرتاب را گفتند، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. فریاد زدم: «اللهاکبر!» و بچهها، یکییکی و بعد با هم، دنبالم تکرار کردند.
مشاهده »
اشکهای غافلگیرکننده
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضیخواندهات را دوست دارم؛ کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کمگریهکن، توی این سیوچند سال، سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هر سهبار غافلگیر شدم.
مشاهده »
همرزم حاجی
عقربههای ساعت تندتند جلو میرفتند و همرزمان حاجی خوب مجلس میگرداندند. گیلانی سالها خبرنگاری کرده بود. از روزهای تأمین امنیت جنوبشرق کشور و شجاعت حاجی حرفها داشت. از روزی که حاجقاسم سریع گفته بود: «بنویس که این اشرار نتیجهی کار ما هستن.» با تردید گفته بود: «بنویسم؟ من خبرنگارم. بعضی خبرا محرمانه است.» حاجقاسم با جدیت جوابش داده بود: «ما محرمانه نداریم. توی کرمان ۱۱۰ قبضه اسلحه است. اینا از کجا اومده؟» گیلانی تعریف میکرد و من تکههای پازل شخصیت حاجی را کنار هم میچیدم.
مشاهده »
