شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
چهار شنبه, 17 دی,1404

کف میدان

آقای… با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه می‌کنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، سعی می‌کنم رعایت…» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار می‌کنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی می‌گشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای… می‌خواد لیدر بگیره، دست‌ تنهاست. ماشین می‌خوایم بری انتقال.» دعا می‌کردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن‌ وقت سرفه و عطسه‌های مداومم را مقصر لو رفتنمان می‌دانستم!

مشاهده »
چهار شنبه, 17 دی,1404

دو شهر در یک شهر

ساعت یک داشتیم سرِ گل نرگسی که حاج‌آقا آورده بود و عطرش حرف می‌زدیم که تلفن زنگ خورد. راننده‌ی سرویس بود: «شما نرفتید؟ زود باش بیاید، ما منتظریم!» با عجله خروجی زدم و رفتم. دنیا اما در سرویس طور دیگری بود. خانم «ق» آشفته و نگران بود: «ما را دو ساعت است تعطیل کردند. کجایی بنده‌خدا؟ مردم مسلح شدند، تو شیراز یکی کشته شده، محله‌ی ریش‌محک ریخته به هم، پلیس همه‌جا هست!» نفسی تازه کرد و ادامه داد: «صدرا از خیابان مولانا آمدند طرف ما.» چشمانم چهارتا شد؛ انگار داشت سوریه یا لیبی را توصیف می‌کند. بعد، در حالی که می‌گفت تحلیلگرها حرف‌های خوبی می‌زنند، سریع گوشی را درآورد و رفت سراغ اینستاگرام.

مشاهده »
سه شنبه, 16 دی,1404

پرده‌پوشی برای فتنه

اما اعتراضات این روزها در دانشگاه شیراز رنگ‌و‌بوی اقتصادی ندارد، لباس اغتشاش پوشیده و حرف مردم گم شده است. از چند روز قبل، فراخوان تجمعات اعتراضی دانشگاه نه از روی دلسوزی و همراهی با مردم، که با رنگ‌ و‌ بوی آشوب و فتنه، از سوی گروه‌هایی با نام‌های عجیب‌ و‌ غریبی منتشر می‌شد که تا همین امروز کسی نمی‌شناختشان؛ و الان درست وسط اعتراض مردم به رنج‌های اقتصادی، سر و کله‌شان پیدا شده و تمام فراخوان‌هایشان هم در گروه‌های دانشجویی است.

مشاهده »
دوشنبه, 15 دی,1404

آن شب عجیب

شب جمعه بود. عصر همگی بر سر مزار پدر رفته بودیم و یک دل‌ سیر گریه کرده بودیم، اما باز هم دلتنگ بودم. دلتنگ از چیزی که نمی‌دانستم چیست! شب خیلی وقت بود که از نیمه گذشته بود، اما انگار خواب با چشم‌هایم غریبی می‌کرد. بالش خیس شده از اشک که حسابی اذیتم می‌کرد را برعکس کردم و شروع کردم به شمردن برعکس از عدد صد: صد… نود و نه… نود و هشت… اما فایده‌ای نداشت! تا نزدیک‌های عدد هشتاد رفته بودم که یادم آمد: چه کار بیهوده‌ای دختر… چرا صلوات را امشب از یاد بردی؟! نکند این هم از دلتنگی و اضطرابی است که خودت هم دلیلش را نمی‌دانی.

مشاهده »
دوشنبه, 15 دی,1404

درس مترو

خانم اولی مشغول تماشای پیج بی‌بی‌سی. صدای شعارها از گوشی‌اش زده بیرون: «مغازه‌ها رو بستن بی‌غیرت‌ها نشستن این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده.» زن ناخن‌های بلند قرمز را می‌چسباند به بغل گوشی و صدا را تا ته کم می‌کند. دختر نوجوانی که روبرویش نشسته کلاه لی را از سر برمی‌دارد و می‌گوید: «کی بشه آخوندا گورشونو گم کنن ازین مملکت. پهلوی بیاد رو کار.»

مشاهده »
دوشنبه, 15 دی,1404

مرد واقعی

_ها ننه. قدیم‌تر، وقتی هنوز دشمن دینمون رو نشانه نگرفته بود، مرد سالارِ خونه بود و زن سوگلی خونه. تیشان‌ فیشان زن فقط برای مردش بود. هیچ‌وقت صداش رو واسه‌ی مردش نمی‌بُرد بالا. مرد هم رو ناموسش غیرت داشت. تا می‌گفت: «خانوووم! تصدّقت بشم. روی ماهتو فقط خودم ببینما!!» زن دلش غنج می‌رفت. مثل حالا نبود که برگرده به شوهرش بگه: «تو داری منو محدود می‌کنی!» کافی بود مردِ خونه واسه‌ی بچه‌هاش صلاح و مصلحتی بیندیشه و توصیه‌ای بکنه، حرف پدر تموم نشده چشم گفتن از دهن بچه‌ها نمی‌افتاد. ولی حالا، ننه خاک به سرم! تو بعضی خونه‌ها مرد شده اضافی! خطّی ازش نمی‌خونن. خونه فقط یه سالار می‌خواد، یه پادشاه می‌خواد، که اگه یکی نگاه چپ انداخت به خونه و اهل خونه، براش گردن کلفت کنه. رگ غیرتش رو نشون بده.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256