
قیر در ریه
تلویزیون یکسره روشن بود و شبکه فارس داشت شعر حماسی پخش میکرد. تمام که شد، گزارش اول از مرودشت بود؛ فرماندار میگفت فضا آرام است و خبرنگار تصاویری از سطح شهر در روز را نشان میداد که زندگی در آن جریان دارد. نفس عمیقی کشیدم و به مبل تکیه دادم که گزارش دوم پخش شد. این بار اما همهجا تاریک بود؛ شب شده بود. زیر صدای خبرنگار، صدای داد و جیغ و هلهله بود. مردمی که چهرههایشان معلوم نبود، در جایی از شهر که معلوم نبود کجاست، جمع بودند. زمین هم مثل آسمان، مثل چهرههای آن جمعیت، سیاه بود. دوربین جایی روی زمین قفل شد؛ گوشه سیاه تصویر، جلد قرمز، زرد، سفید و بنفشِ یک بسته شبیه پفک به چشم میخورد. با خودم گفتم حتماً اجناس فروشگاهِ غارتشدهی جانبو است.
مشاهده »
پرچم
«مرگ بر دیکتاتور» یا «حیدر حیدر» دقیق یادم نیست. پشت میلههای دانشگاه همفکری میکردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر؛ بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمیکند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم، بچههای دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیریها کرده بودند. معترضین شعار میدادند و بسیجیها جواب، اما نه آنها درد وطن داشتند نه اینها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینههایی که در طول ترم داشتند خالی میکردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان میدادند که کاری به کار اینها ندارند.
مشاهده »
هفده دی روز خداست
به هفده دی پنجاهوشش بیاییم. پسر رضاخان همه مخالفان را سرکوب و تبعید کرده؛ رُس چپهای شورویچی را کشیده؛ ساواک نَسَخ آخوندها را کشیده؛ سر شریعتی و پسر بزرگ خمینی را زیر آب کرده؛ راستی از شر تختی هم هفده دی خلاص شد؛ خمینی را از نجف هم بیرون کرده؛ ده روز پیشترش ارباب آمریکاییِ شاه، او را محبوب مردم و ایران را جزیره ثبات خطاب کرده؛ پول بادآوردهی نفت هم سرازیر شده؛ حالا در اوج قدرت و غرور وقت تیر خلاص است. تیر خلاص به آبروی پیرمرد فرانسهنشین. محمدرضا هیچوقت فکرش را نمیکرد درست یکسال بعد از مقالهاش با اسم رشیدیمطلق، اربابانش در گوادلوپ جمع شوند. همانها که گوش پدرش را گرفتند و از مملکت بیرون انداختندش برای بقایش همه زورشان را بزنند و ناامید برگردند.
مشاهده »
هدیه در میدان
به میدان هفتتیر که رسیدیم، مأموران را دیدیم که دستهدسته ایستاده بودند. امشب هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود. مهدی گفت: «کاش گل داشتیم، میدادیم بهشون.» اتفاقاً حدود دویست متر قبلتر از میدان، گلفروشی دیدم که پر از گلهای نرگس بود. سریع آدرسش را به مهدی دادم تا هرجا میتواند دور بزند. جلوی گلفروشی نگه داشت تا من چند دسته گل بخرم. از گلفروشی با ۵۰ شاخه نرگس بیرون زدم.
مشاهده »
قمارِ تمامنشده
نمیدانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من همعصر شده بود با دههی هشتاد انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کمکم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ میداد. با دوران پختگی صدای سید حسن، روزهای تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون. با روی بورس آمدن S313 به جای شلوار شیش جیب. با آن زمانها که دیگر نوار و VHS ور افتاده بود و خانهی ما همیشه پر بود از سیدی: گلچین سخنرانی دکتر رفیعی، محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و…
مشاهده »
خانهی محکم
از وقتی فهمیدم شب سقوط ونزوئلا ما در مراسم بلهبرون برادرم بودیم، خنده از لبم نمیافتد. ذهنم دست از مقایسه نمیکشد. یعنی وقتی خانوادهی عروس داشت میز پذیرایی را گلآرایی میکرد یا خانه را ریسه میکشید، کاخ مادورو را زدند؟ ما داشتیم بعد از نماز جماعت دستهجمعی «یامَن اَرجوه» میخواندیم و آن سر دنیا مردم داشتند از کاراکاس فرار میکردند؟ وقتی ما دختر و پسر را کنار هم نشاندیم تا محرمیت بخوانند، مادورو و زنش را دزدیدند؟
مشاهده »
