
سرد و گرم چشیده
نگاهش به ماشینها بود. با شنیدن حرفم سرش را به سمتم برگرداند و گفت: «روله تو هشت سال جنگه یادت نمیا. نونی چنی جوو رتن شهید بین که یه عراقی پاش ننیه د کشور. ایسه ار مه نروئم، و خین شهیدا خیانت کردمه.» (فرزندم تو هشت سال جنگ را یادت نمیآید. نمیدانی چقدر جوان رفتند و شهید شدند که یک عراقی پایش را در این کشور نگذارد. حالا اگر من نروم، به خون شهدا خیانت کردهام.) گفتم: «مادر، گرونیو چیکار کنیم؟» — هه روله یه هم میگذره. ایما قدیم قحطینه پشت سر نیاییم. دوروسه الان همه چی فرق کرده، ولی دولت باید و فکر با. وا تش زین مال مردم که گرانی دوروس نموئه. (فرزندم این هم میگذرد. ما قدیم قحطی را پشت سر گذاشتیم. درست است الان همهچیز فرق کرده، ولی دولت باید به فکر باشد. با آتش زدن مال مردم که گرانی درست نمیشود.)
مشاهده »
کربلایِ مرودشت
مداح فریاد میزد: «دور از وطن... حسین جان!» قاسم هم از خانه و خانواده دور بود؛ آخر اراک کجا و مرودشتِ فارس کجا؟ مداح بلندتر گفت: «ای بیکفن... حسین جان!» قاسم هم بیکفن ماند. آخر یک سر و سینهی سوخته و قدری خاکستر که کفن نمیخواهد، میخواهد؟ مداح ناله زد: «ای بیسر...» سرِ قاسم را هم قبل از به آتش کشیدنش، بریدند. تنش را هم مانند علیاکبر، چاکچاک کردند.
مشاهده »
از محفل تا مقتل
سال پیش همین روزها در برنامه محفل به او افتخار میکردم و به پای پدرم افتادم و امروز، او را با قرآن بدرقه میکنم.»
مشاهده »
نگاهم به نگاه توست
ماندهام تلویزیون را خاموش کنم یا نه. اینترنتها قطع است و نمیشود از گوشی اخبار را پی گرفت؛ از طرفی هم بچهها این گزارشها را میبینند و نگرانم آشوب به دلشان بیفتد. چشمهایشان منتظر است. شب گذشته صدای تیراندازیهای رشت را شنیده بودند. صبح هم وقت برگشت، آثار آتش را روی پلها، در و دیوارها، مساجد، مغازهها و بانکها با چشمهای خودشان دیده بودند. وقت کمک و دلداری دادن بود. گفتم: «میدونید که به نیروهای نظامی گفتن همه بیان وسط؛ رهبر دستور داده جلوی همهی خرابکارا رو بگیرن. نمیذارن دیگر این کاراشون رو ادامه بدن.» کمکم حس آرامش داشت مینشست توی چشمهایشان. پرسیدند: «ما چند تا نیروی نظامی داریم؟ صد تا بیشترن؟»
مشاهده »
چشمانتظاری
گوشیاش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن: «فکر میکنن میتونن اوضاع رو تغییر بدن؟! آخه برادرِ من، اعتراض داری بهجا، ولی چرا اموال مردم رو خراب میکنی؟! چی بگم والا... ما هم به این گرونی معترضیم، ولی نباید پلیسها رو کشت.» چشم به لبهایش دوختم. ادامه داد: «آره مرتضی، شنیدم امروز مردم فرمانداری دهدشت رو گرفتن. نمیدونم میخوان چکار کنن. همهی مغازهها از ترس اغتشاشگرا بسته بود. هر مغازهای که باز بود، کل وسایلش و آتیش میزدن. اصلاً یه وضعی بود؛ خیابان کیپ تا کیپ پر از جوانهایی بود که صورتشون رو پوشونده بودن. به جان بچهم نمیدونی با چه دلشورهای مسافرا رو رسوندم لنده...»
مشاهده »
