شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
شنبه, 15 آذر,1404

مأموریت آخر

ای شهید! ای پرچمدار ایمان و آرامش وطن، امروز که رفتی، بغض خوزستان و کهگیلویه و بویراحمد در گلو مانده و دیده‌ها بی‌بهانه به عکس‌های خونین تو می‌نگرند. همسرت، هر شب شمع یاد تو را روشن می‌کند و زیر لب نامت را زمزمه می‌نماید؛ انگار هنوز منتظر است که در را بگشایی و با لبخند، آشتی دوباره‌ای میان جان‌ها و دل‌ها جاری سازی...

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

حاج قاسم و حاجی پیراهن صورتی

رسیدم به عکس حاجی. پیرمرد، پیراهن‌ آستین‌کوتاه صورتی بر تن داشت که تا دکمه آخرش را بسته بود. شلوار پارچه‌ای آسمانی رنگش در کنار کیف دوشی مشکی تیپش را جوانانه‌تر کرده بود. موهای کم پشتش از کنار کلاه عرق‌چین سفید که معمولا حاجی‌ها به سر می‌گذارند مشخص بود. شاید هم تازه از حج آمده بود. ته ریشی روی صورت پُرچین‌و‌چروکش داشت. تسبیحی با سنگ چشم‌نظر کاربنی رنگ در دست چپ گرفته بود. ساعتی به مچ داشت و یک انگشتر با نگین بزرگ مشکی رنگ در انگشت میانی و انگشتر عقیق مربع شکل در انگشت انگشتریش بود.

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

نقطهٔ تسلا

از مزار شهدای دفاع مقدس راهی شهدای دفاع حرم و جنگ دوازده‌روزه شدم. خودم را به مزار آن‌ها رساندم و همچنان خلوت بودن مزار آزارم می‌داد. تعدادی کارگر مشغول تعمیر مزار بودند و من تحفهٔ ناقابل خویش را به آن‌ها تعارف کردم. اما همچنان با خودم می‌گفتم: «یعنی شب شهادت حضرت زهرا اینجا شهدا زائر ندارند؟!» این را می‌گفتم و گویا روضه‌ای مجسم برایم تداعی می‌شد.

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

مادرِ عباس

دلم پر کشید؛ انگار از تخت جدا شده بودم و وسط صحن ایستاده بودم. نفسِ گرم زائرها را حس می‌کردم، پرچم‌ها را که می‌لرزیدند، و نوری را که از میان ضریح می‌تابید. دست‌هایم بی‌اختیار بالا رفت. ام‌البنین را به جوانمردیِ پسرش قسم دادم؛ به بازوانی که همیشه می‌گفتند زورش از همه بیشتر است. همان‌جا، همان‌طور که به بالش تکیه داده بودم، بی‌صدا شروع کردم به درد دل کردن. هرچه بغض مانده بود، هرچه حرفِ نگفته، مثل آب باریکه‌ای از چشم‌هایم سرازیر شد. دنیا تار شد و انگار فقط صدای مداحی می‌ماند و قلبی که تند می‌زد.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

سفرنامه بوسنی3

حالم از دیشب بد بود و دیدن این صحنه‌ها بدترش کرد. با راهنمایی تابلوها، مَسجید را پیدا کردم و داخل آن شدم. از بین همه نمازگزاران آن مَسجید، تنها من شیعه بودم. بقیه همه به سبک سنی‌ها نماز می‌خواندند؛ بعضی‌ها فرادا و بعضی‌ها به جماعت. چند مهر داخل یک سبد کوچک در گوشه نمازخانه برای شیعیان گذاشته بودند که یکی از آن‌ها را برداشتم و به نماز ایستادم.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

تور روایت‌گری5

گفتم: «چه خوب! خانواده‌هاشان سرشناس و تحصیل کرده بودند؟!» آقای مشکور همزمان که کشیده و محکم «بله! بله!» می‌گفت به سنگ قبر شهید نبوی، شهید عباسی، شهید سبطی، شهیده پروانه و بقیه شهدای پنجم آذر اشاره می‌کرد و قاطعانه می‌گفت: «این‌ها تنهاخور نبودند ابدا! سرشان درد می‌کرد برای کمک به مردم و نیازمندها! آقازاده بودند به معنای واقعی!»

مشاهده »