
دلهای آشنا
همانجا، زیر سایهی درختی قدیمی، دو پیرزن ایستاده بودند و آهسته با هم حرف میزدند. یکیشان با لهجهی شیرین گیلانی زیر لب گفت: «خدا اشانه خیر بده… امسال میرزا ره دسته بَبردید.» حرفش که به گوشم رسید، نگاه کوتاهی به چهرهها و لباسهایشان انداختم؛ حس کردم اهل همان محلهاند، از همان دلهای آشنا که عشقشان به میرزا در گفتوگوی سادهشان جاری است.
مشاهده »
روزی که رضا بزرگ شده بود
در حالی که سربند را داشتم میبستم گفت: «مامان دیشب خواب دیدم رفتم به استقبال شهدا و من دارم توی خیابون به مردم کمک میکنم وبراشون شربت میبرم و اگه آشغالی روی زمین باشه رو برمیدارم تا جلو شهدا کثیف نباشه چون شهدا مهمون ما هستن. خونمون باید تمیز باشه تا شهدا منُ ببینن و دستم رو بگیرن و کاش من هم مثل اونا شهید بشم.»
مشاهده »
بازگشتِ آسمانی
خانمها، با آیین دیرینهٔ مازندران، رسمی که در جشنهای عروسی به نشانهٔ برآورده شدن آرزوهای نیک بر پا میشود، مَجمَع هایی را بر سر گرفته بودند. این بار مَجمَع ها نه لباس و هدیهٔ داماد، که خنچههایی مزین به گل، آیینه و شمعدان را در آغوش داشتند. گامهایشان آرام و با وقار بود و جلوتر از تابوتها حرکت میکردند. رسمی که همیشه پیامآور شادی بود، امروز نماد احترام و ادای دین شده بود؛ برای مهمانانی که «آرزوهایشان را برای ما گذاشته بودند و رفته بودند».
مشاهده »
صدای جنگل، صدای میرزا
او این قطعه را نه برای تلویزیون، نه برای شهرت، که برای میرزا خواند. برای مردمی که هنوز در دلشان رد پای میرزا را میجویند. و اینگونه شد که «چقد جنگلا خوسی» به یکی از ماندگارترین قطعات موسیقی گیلکی تبدیل شد. قطعهای که هر بار شنیده میشود، انگار برگهای جنگل تکان میخورند، مه مینشیند و صدای میرزا از دل تاریخ دوباره زنده میشود.
مشاهده »
اعظم کوچولو
و چه زیبا روی تابوت شهید گمنام نوشت: «شهید خوشنام سلام من رو به بابای شهیدم برسون، بهش بگو اعظم کوچولوی ۲ساله حالا ۳۹[ساله] شده. دلش خیلی برات تنگه، یک شب بیا به خوابش»
مشاهده »
نشانه
مادر از صبح در خانه قدم میزد. گاهی کنار عکس جانمحمّد میایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او میشد، گاهی زیر لب ذکر میخواند. گاهی به سمت در نگاه میکرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگینتر میشد. چشمهایش سرخ شده بود و دستهایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچکترین تکان در حیاط دلش را میلرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمهای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج میزد. نوریجان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آنها آهسته گفت: «مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمیگرده.»
مشاهده »
