جمعه, 10 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
چهار شنبه, 08 بهمن,1404

عملیات تبر

پنج‌شنبه، همون سَرِ شب فهمیدیم چه خبره. یعنی نه که ندونیم، از دو ماه پیشش از تحرکات دشمن بو برده بودیم. ولی فکر نمی‌کردیم انقدر وقیح‌تر شن. خیلی زیاد بودن. خب نارضایتی اقتصادی هم دامن زده بود به شلوغی‌ها و اغتشاش هم خودش رو کشونده بود وسط اعتراضات مردمی. پنج‌شنبه خیلیاشون نوجوونای شونزده‌ساله‌ای بودن که حس می‌کردن وسط بازی رایانه‌ای هستن. اونا بیشتر سنگ می‌زدن. خب ما خیلی باهاشون مدارا می‌کردیم. سعی می‌کردیم یه کاری کنیم اون سنگایی که به ما می‌زنن بخوره به کلاه ایمنی‌هامون تا هم از آسیبمون کمتر بشه و هم اون هیجانشون تخلیه بشه. اما از یه جایی به بعد دیگه اعتراضِ چند تا نوجوون و چند تا پرتاب سنگ نبود. داستانِ تبرها شروع شد. اونایی که با سلاح سرد بودن که دیگه معترض نبودن. خودِ خودِ آشوبگر بودن. یه گروهی از همین تبر به دست‌ها رو گرفتیم که آسیب زده بودن به اموال عمومی. تیر مَشقی خورده بود توی پاش و باز هم جلو می‌اومد تا با تبر بزنه به در و بِشکنتش.

مشاهده »
چهار شنبه, 08 بهمن,1404

روغن‌ها هم باید عاقبت‌به‌خیر شوند

امسال اما دست و دلم به چهارشنبه‌سوری نمی‌رود. دیگر شنیدن صداهای تیر و ترقه برایم نماد چند پسر بچه که از سر شیطنت توی کوچه، کبریتی می‌اندازند نیست. حالا دیگر هر صدای انفجاری دلم را می‌لرزاند و خاطرم را می‌برد به دوران جنگ دوازده‌روزه. به شب‌هایی که پدافند لاینقطع می‌زد. خاطرم را می‌برد به شب‌های سرد بعد از اعتکاف سال ۴۰۴. به شب‌هایی که خائنین و تروریست‌ها آمدند و روی موج اعتراضات مردم به گرانی سوار شدند. اعتراض‌ها به حاشیه رفت. دشمن آمد توی خیابان‌هایمان. لاستیک آتش زدند. گستاخ‌تر شدند. ماشین آتش زدند. توحششان پایان نداشت. خانه‌ی خدا را آتش زدند. و در دون‌ترین حالت ممکن بشریت، خلق خدا را آتش زدند.

مشاهده »
چهار شنبه, 08 بهمن,1404

قیمتِ ایستادگی

«با تابلوی کنده‌شده از خیابان به من حمله کردند. فقط دست‌هایم را جلوی صورتم گرفته بودم. از حال رفتم. نفهمیدم چطور داخل ماشینی انداختندم. وقتی چشم باز کردم، راننده پرسید: پاسداری؟ کارت داری؟ گفتم: نه، پاسدار نیستم. دوباره پرسید. گفتم: بسیجی‌ام. ناگهان توقف کرد و با جسمی نامعلوم به سرم کوبید. بعد گفت: این پاسدار نیست. ماشین را نگه داشت، مرا بیرون کشید و کنار خیابان انداخت. دیگر چیزی نفهمیدم تا در بیمارستان هوش آوردم.»

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

به اندازه یک نقطه

دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزی‌رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب، جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم، انجامش میدم.»

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

حججی دوم

مردم روی عکس شهید دست می‌کشیدند و به سر و صورتشان می‌زدند. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان می‌انداخت. آن روز نمی‌دانستم که شهید حججی دوم را تشییع می‌کنیم. نمی‌دانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریخته‌اند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کرده‌اند. نمی‌دانستم داعشی‌ها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود.

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

ترامپ‌های داخلی

تا اینکه ماشین فردی آشنا که با خانمش در حال رفتن به سمت راهپیمایی بودند، جلوی پایم ایستاد. من هم سوار شدم. به چهارراه امام جواد(ع) که رسیدیم، عده زیادی ایستاده بودند که در مراسم تشییع جنازه بنده‌خدایی شرکت کنند. سرعت ماشین کم شد تا با احتیاط از کنار جمعیت عبور کنیم. چند ثانیه ماشین متوقف شد. در همین لحظه مرد میانسالی را دیدم که سوار بر موتورسیکلت کنار ماشین ما ایستاد و خانمی که قصد شرکت در تشییع جنازه را داشت پیاده می‌کرد. مرد تا نگاهش به ما چند خانم چادری که در ماشین بودیم افتاد، گفت: «لعنت به راهپیمایی!»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234
  • 235