
مرد واقعی
_ها ننه. قدیمتر، وقتی هنوز دشمن دینمون رو نشانه نگرفته بود، مرد سالارِ خونه بود و زن سوگلی خونه. تیشان فیشان زن فقط برای مردش بود. هیچوقت صداش رو واسهی مردش نمیبُرد بالا. مرد هم رو ناموسش غیرت داشت. تا میگفت: «خانوووم! تصدّقت بشم. روی ماهتو فقط خودم ببینما!!» زن دلش غنج میرفت. مثل حالا نبود که برگرده به شوهرش بگه: «تو داری منو محدود میکنی!» کافی بود مردِ خونه واسهی بچههاش صلاح و مصلحتی بیندیشه و توصیهای بکنه، حرف پدر تموم نشده چشم گفتن از دهن بچهها نمیافتاد. ولی حالا، ننه خاک به سرم! تو بعضی خونهها مرد شده اضافی! خطّی ازش نمیخونن. خونه فقط یه سالار میخواد، یه پادشاه میخواد، که اگه یکی نگاه چپ انداخت به خونه و اهل خونه، براش گردن کلفت کنه. رگ غیرتش رو نشون بده.
مشاهده »
در دنیای زینب
اما لحظهی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک، و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد، اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همینقدر ناقص باشد و بچهها بلدند با نقصها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانیاش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلیها بودن؟»
مشاهده »
سهروز مهمانی
تمام سالهای تحصیل، اجازهی اردو رفتن چه درونشهری و چه برونشهری را نداده بود. برای بابا خیلی مهم بود که دخترهایش فقط توی راه مدرسه و خانه باشند و جای دیگری نروند. این اولین دوری ما از خانه به صورت تنها بود. نمیدانم اینکه وسط آن همه آدمی که نمیشناختیم، بابایت را ببینی انقدر هیجانانگیز بود، یا اینکه بابا آمده بود ما را ببیند. آخر بابای من بیشتر اوقات سحر نزده از خانه بیرون میرفت، بیشتر اوقات آمادهباش بود و دیر میآمد یا در ماموریت و اصلا نمیآمد
مشاهده »
ب مثل برف، ب مثل بابا
بچهها که خوابیدند تازه فرصت شد سری به فضای مجازی بزنم. اولین پست، مرزبانی بود که وسط برف و کولاک، عکس پسرش را در دست گرفته بود. بغض نشست در گلویم. پاسداری از وطن برف و کولاک نمیشناخت. مرد غیوری از تبار لرهای کشورمان شهید شده بود و من به لحظهلحظه یخ کردن خون در بدنش فکر میکردم. بیشتر از همه دلم برای آن پسرک میسوخت. چیزی تا روز پدر نمانده بود و کودکی که تازه میتوانست بابا بگوید دیگر پدر را کنار خود نداشت.
مشاهده »
الله اکبر کودکانه
دیدم برقِ شوق توی چشمهایشان افتاد. صدای بیحال مجری که آمد، کمی از آن هیجان خوابید. اما همان لحظهای که خبرِ پرتاب را گفتند، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. فریاد زدم: «اللهاکبر!» و بچهها، یکییکی و بعد با هم، دنبالم تکرار کردند.
مشاهده »
اشکهای غافلگیرکننده
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضیخواندهات را دوست دارم؛ کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کمگریهکن، توی این سیوچند سال، سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هر سهبار غافلگیر شدم.
مشاهده »
