شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
پنجشنبه, 23 اسفند,1403

شبیه من نبود اما...

این دوست علوی یک نویسنده فوق العاده بود. یعنی نمی‌گویم کلماتش مثل داستان‌های من شبیه صدای باد و طوفان بود...

مشاهده »
چهار شنبه, 22 اسفند,1403

اولین روزهٔ من

یعنی باید سحر بیدار شوم؟ تا شب چیزی نخورم؟ اگر تشنه‌ام شد چی؟ ضعف کردم چی؟ اما چیزی نگفتم. فقط سر تکان دادم. سحر که شد، مامان آرام صدام کرد: "هلیا جان، پاشو عزیزم، وقت سحره."

مشاهده »
سه شنبه, 21 اسفند,1403

من یک روزه‌اولی‌ام!

سحر که بیدار شدم، هنوز خواب تو چشم‌هایم بود. دست‌هایم را مشت کردم، چشم‌هایم را مالیدم و خمیازه کشیدم. مامان گفت: "خوب بخور که تا شب گرسنه نشی!"

مشاهده »
دوشنبه, 20 اسفند,1403

روزه اولی

امیرعباس گفت: «مامان، شربت درست کردی؟ آخه فردا تشنه‌ام می‌شه» چون روزه اولی‌ است، یک‌کم نازش رامی‌کشم تا بیشتر بهش بچسبد. گفتم: «آره درست کردم ولی روزه یعنی همین تشنگی و گرسنگی کشیدن».

مشاهده »
یکشنبه, 19 اسفند,1403

خواب شیرین

توی تاریکی به سمت آشپزخانه می‌روم و ۳ تا لیوان شیر گرم دست بچه‌ها می‌دهم. محمدعلی و فاطمه‌سما با ولع می‌خورند. اما فاطمه‌یاس با ناز لیوان را نگاه می‌کند.

مشاهده »
شنبه, 18 اسفند,1403

کلمات تکراری

بعد از چند ساعت بیداری و گریه، به هر ضرب و زوری که هست محمدعلی می‌خوابد؛ اما باز با کوچکترین تقه و صدایی، مستعد بیدارشدن است. چرا این بچه اینقدر بدخواب شده!؟

مشاهده »