
کانون
صبح که رفتم سر کار، اولِ کار رئیس گفت: «بیاین امروز دیگه چسب موکتها رو بزنیم خیالمون راحت شه.» طبق هفتهای که گذشت، هرچه کار داشتیم گذاشتیم کنار و مشغول شدیم. شاید این مدت، در طول روز اندازه سه تا چای خوردن استراحت داشتیم. همه جا آماده شد. جارو کردیم. گلدانهایی که یک سال زحمتشان را کشیدیم، چیدمان کردیم. دیگر پول نداشتیم کوزه سفالی آبخوری بخریم؛ رئیس وسایل خودش را آورد و وقف کانون کرد. آن را هم گذاشتیم و با یک حساسیت و دقت خاصی کانون را تمیز کردیم.
مشاهده »
محال است کشور به دشمن دهیم
مادرم گفت: «بابات بیراه نمیگه دختر، پاشو با هم بریم.» گفتم: «مامان! من واقعاً بهخاطر اینکه کسی بهم نگه برو راهپیمایی، امروز نرفتم سرکار.» گفت: «یه لحظه بیا بشین پای تلویزیون و ببین اینا از خدابیخبرن، نامسلمونن، دشمنن.» دلم میخواست داد بکشم و جواب مادرم را بدهم، اما خشمم را فروخوردم و رفتم کنارش نشستم.
مشاهده »
امانتی در میدانِ جنگ
دو نفر از نظامیها سعی داشتند کوییک سفیدرنگی را که بیصاحب گوشهی خیابان مانده بود، از دهان آتش نجات بدهند. صدای فریاد از حنجرهی خستهی فرمانده بلند شد: «ماشینو بردار... ماشینو بردار...» پنج نفر از نیروها دویدند سمت کوییک. یکی دستگیرهی در را فشار میداد تا باز شود؛ یکی تا کمر از شیشهی شکستهی سمت راننده رفته بود توی ماشین؛ یکی از دل و جان داد میزد: «دستی رو بخوابون... دستی رو بخوابون...»
مشاهده »
دو سویِ یک دیوار
نگاهی به ساعت گوشیام کردم؛ پنج دقیقه به هشت بود. خواهرِ همسرم کنارم ایستاده بود؛ آرامتر از آنها گفت: «میخوان برن اغتشاش.» به زور خودم را کنترل کردم تا صدای «چی؟» گفتنم به گوش همسایه نرسد. _تعجب نکن... هر کی داراتر، زبونش درازتر.
مشاهده »
آقای آکاردئونی
آشنایی من با او به ۶ سال قبل برمیگردد؛ زمانی که سخت مشغول خواندن برای کنکور بودم. هر روز سر ساعتی مشخص زیر پنجرهی اتاقم میآمد و از اعماق وجودش شعر میخواند. من او را علت تمام شکستها و ناکامیهای تحصیلی خود میدانستم. از همان زمان، بذر کینه و دشمنی با آقای آکاردئونی در دلم کاشته شد.
مشاهده »
رفیق شهید
صبح شنبه، بعد از ساعتها بیخبری از هلهلهی دستانِ شیطان، با هایهای بلند بابا از خواب پریدم. توی جایم نیمخیز شدم که صدای خشدار مامان را شنیدم: «شلیک مستقیم بوده؟!» دویدم به سمت اتاقشان. تلفن را قطع کرد و لب زد: «گلاب بیار.» صورت بابا کبود شده بود؛ قلبش زود درد میگرفت. همانطور که شیشهی گلاب را گذاشتم زیر بینیاش تا بو بکشد، مرثیهخوانی را از سر گرفت: «قرار بود دوشنبه دوباره بره کربلا، ببین همون روز تشییع میشه، داره میره کربلا، اباعبدالله بغلش گرفته...»
مشاهده »
