
سپری برای جوانهها
نورِ کمجانی از بانکِ پشتِ سرمان به خیابان میچکید. پسرِ نوجوانی که تازه موهای کرکیِ صورتش قد کشیده بود، همراهِ دوستش سراغِ سرویسِ بهداشتی گرفتند. رویِ کرکرهی بانک زدم؛ نگهبان کرکره را بالا کشید. گفتم: «اجازه میدهی از سرویس اینجا استفاده کنیم؟» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و کرکره بالا رفت. چند باری این کار برایِ جمعمان تکرار شد. به دوستِ تنومندم نگاه کردم؛ از نگاهم فهمید نگرانِ این دو پسرِ نوجوانم. گفت: «خیالت نباشه داداش، مگه من مرده باشم خال به روی اینها بیفته.»
مشاهده »
میراثی در آتش
حالا خانقاهِ او با کاشیهایی که ۷۰۰ سال قدمت داشتند، سوخته بود؛ در همان شبی که اعتراضِ مردم به اغتشاش تبدیل شده بود. همان شبی که مسجدها به آتش کشیده شدند و قرآنها و خانهها و بازارها سوختند. همان شبی که جوانِ بسیجی برای دفاع از وطن و هویتمان در آتش سوخت. در همان شب به این خانقاه هم حمله شد؛ به تمدن و دین و هویتمان.
مشاهده »
کلاهی به وسعتِ ایران
نمیدانم چقدر گذشت؛ چند بار آن ویدیو را دیدم و اشک ریختم. اشکهایی که گویی از اعماقِ وجودم میجوشید. اما صبح از راه رسید. خواهرم، «ثنا»، تازه چشمانش را باز کرده بود و با همان صدایِ گرفته و لرزانش، در کنارِ من ویدیو را تماشا کرد. چشمانش گرد شده بود از وحشت. پرسید: «آبجی... این آدمبدا... بچه رو کشتن؟»
مشاهده »
عمیقتر از یک خراش
چشمانم بالاتر رفت؛ دو خانم دو طرفش ایستاده بودند. شانههایش را گرفته بودند و پابهپایش راه میرفتند. نزدیک شدم. با حرکتِ بغلدستیهایش، بهآرامی قدم از قدم برمیداشت. صورتش نه رنگ داشت و نه روح... ردِ نگاهش روی عکس بزرگِ تزئینشدهی شهید موسوی گیر کرده بود. تنها نالههای آرامی از گلویش بیرون میآمد.
مشاهده »
سهمِ امنیت
رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج میشستم. یاد جنگ دوازدهروزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید درِ خونه رو قفل میکرد. حداقل بهخاطر بچههاش؛ تا شوهرش نمیرفت، تا شهید نمیشد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر میشد درِ خانه را قفل کرد؟! مگر میشود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زنهای کوفه بیوفا شوی! اصلاً مگر میشود دست و پای مرد جنگی را بست؟
مشاهده »
آنکس که نداند و نداند که نداند
نمیدانم چه از جان زبالههای داخل سطل میخواستند که با پا یکییکی کیسهها را اینطرف و آنطرف پرت میکردند. پایم را بلند کردم که از روی کیسهی زباله بگذرم، دخترکِ عصیانگر فریاد زد: «آقا، آقا! بیا اینارو پرت کن وسط خیابون.» با تعجب به هرکدامشان که نگاه میکردم، انگار حالت عادی نداشتند. سن و سالی هم نداشتند؛ دختر و پسر با تیپ و قیافههای عجیب و غریب که اصلاً شبیه آدم سالم نبودند. به هر زحمتی که بود، از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را به این سمت خیابان رساندم. شروع کرده بودند به آتش زدن عکس شهدا...
مشاهده »
