شنبه, 11 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
پنجشنبه, 13 آذر,1404

تور روایت‌گری4

ضبط گوشی‌م را پلی کردم. توی دلم بهش احسنت گفتم. آخر، کارش زینب‌گونه بود. توی صورت گندم‌گونش، عشق خواهر و برادری موج می‌زد. قاب عکس برادر با یک شاخه گل مریم را توی آغوشش گرفته بود. از لحظه‌های آخر عمر شهید می‌گفت: «داداشم دانشجوی معلم بود، سپاه دانش بود. مبارز بود. قبل از پنجم آذر هم فعالیت‌های انقلابی داشت. آن روز توی درگیری‌ها یک آجر برداشت و کوبید زمین. آجرها تکه‌تکه شد. وقتی دید مأمورها به مردم بی‌سلاح حمله می‌کنند با این تکه آجرها از مردم دفاع می‌کرد. تا اینکه یکی سمتش تیراندازی کرد. تیر از فک و پشت‌سرش زد بیرون. درجا به زمین افتاد. توی اون هول‌هوله نه آمبولانس! نه کسی! به دادش نرسیده بود. با همان حال نیمه‌جان، خودش را رو به قبله کشاند و اشهد گفت.» پرسیدم:«شما مگر بودید آنجا؟!» جواب داد:«نه! من نبودم. یک پیرزن بیرونِ امامزاده بود. نان دستفروشی می‌کرد. اینها را از او شنیده بودم.» (و این خود، گواه دیگری بود بر زنجیره نقل سینه‌به‌سینه تاریخ شفاهی.)

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

تور روایت‌گری3

آقای مشکور از پسری می‌گفت که آن روز از روستا آمده بود راهپیمایی. «داشتم زنها و دخترها را توی امام‌زاده هدایت می‌کردم. پشت‌سرم بود. کلاه پشمی داشت. یکی از مأمورها او را شناخت. هم محلی‌ش بود. نهیب زد و گفت: «می‌دانی ما امروز حق تیر داریم؟! برگرد برو دنبال کارت؛ باز اتفاقی می‌افتد و پدر و مادرت یقه مرا می‌گیرند.» جوان روستایی گفت: «امکان ندارد! من امروز عقیده کردم به فرمان امام توی هفتم شهدای حرم و راهپیمایی حتماً باشم.»

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

تور روایت‌گری2

از موازات بلوار تا بیمارستان، راه می‌رفتم. گاهی عکس‌ شهدا و گاهی اسم و فامیلی آنها خیلی به چشمم می‌آمد. عکس شهدا به فاصله‌ٔ پنج، شش متر توی بلوار نصب شده بود. این شهدا مقام‌شان خیلی بالا است. بالاتر از آنچه که فکرش را بکنیم. آن‌ها پنجم آذرِ پنجاه و هفت می‌توانستند کنار خانواده‌شان باشند؛ می‌توانستند به کار و زندگی‌شان بپردازند؛ اما فرمان آیت الله خمینی برایشان مهم‌تر از هر چیز دیگری بود. آنها گرگان و ایران را خانه و خانواده بزرگتر خود می‌دانستند.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

در آغوش مردم

پیرمردی با صدای لرزان دعا می‌خواند، نوجوانی پرچم را بالا گرفته بود، مادرها بچه‌هایشان را محکم‌تر در آغوش داشتند. پدری هم دختر کوچکش را روی دوش گذاشته بود؛ دختر با چشم‌های کنجکاوش جمعیت را نگاه می‌کرد، گاهی دست کوچکش را تکان می‌داد، انگار می‌خواست سهم خودش را از این بدرقه داشته باشد.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

به فرمان پدر

«مامان؟! چرا لیوانِ بزرگه رو این‌قدر پر کردی؟!» سر می‌چرخانم سمتِ لیوانِ بشکه‌ایِ پر از دمنوش که چمباتمه زده بر روی میزِ قهوه‌ای! «چی می‌شه مگه؟ می‌خوام دمنوش بخورم…»

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

دبستانی شده بودم

از در بیرون زدم. روبه‌رو چهار پسر نوجوان ایستاده بودند و آن‌سوی خیابان، موج جمعیتی پیش می‌رفت تا به دریا برسد؛ در خیابان رییس‌علی دلواری، خیابانی که به خلیج فارس منتهی می‌شد. با پسرها سلام و احوال‌پرسی کردم و چند عکس گرفتم تا یادم بماند امروز سیزده آبان است. به جمعیت پیوستم. بیشترشان نوجوان بودند، اما میانشان کودک و پیرزن هم دیده می‌شد. آنچه به روزم رنگ می‌داد، حس جوانی بود؛ انگار خودم دوباره نوجوان شده بودم. هر لبخند کودکانه، شاخه‌ای از امید در دلم می‌رویاند.

مشاهده »