
در انتظار آقا
طبق قرار، یکشنبه ساعت سه به همراه چند نفر از بچههای حوزه هنری و خانم عامریون، به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت شش عصر به ترمینال جنوب رسیدیم. چند دقیقه بعد، خانم میرکو هم آمد و با هم به سمت «فرهنگسرای ولا» در شهر ری رفتیم. شب را همانجا ماندیم. بعد از شام و تماشای یک فیلم، آقای عظیمی پس از خوشآمدگویی دوباره تأکید کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمیآید.» اینبار نذر کردم: به عدد ابجد نام حضرت فاطمه (۱۳۵)، صلوات بفرستم تا فردا آقا را ببینم.
مشاهده »
اشکهای پشت لنز
دامه داد: «سه سال پیش، دقیقاً روزایی که درگیر طلاق گرفتن بودم و به دادگاه رفتوآمد داشتم و همهی زندگیم ریخته بود بهم، بشدت ناامید بودم و به دنبال راه فرار از مشکلات، توی خیابون قدم میزدم. خیلی اتفاقی اون روز هم شهید گمنام آورده بودن. اونجا به تابوتشون زُل زدم و گفتم: این جماعت ازتون چی میخوان؟ واقعاً شما کاری میتونین بکنین؟ چرا به من کمک نمیکنین؟؟
مشاهده »
کشتی تو خونِ مازرونه
تاکسی دم در سینما رسید. تشکر کردم و پیاده شدم. آرام وارد صف شدم و خودم را سپردم به موج جمعیت. بالاخره وارد سالن شدم؛ یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. از روی صندلی که نشسته بودم، ردیف جلو دیده میشد. اهالی شعر و ادب، سردار سلامی و چند نفری که از گوشهایشان مشخص بود که کشتیگیر هستند.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی4
برایم جالب بود که اغلب خانمها پوشششان تقریباً کامل بود و فقط روسری به سر نداشتند. حال نمیدانم آنها همیشه اینگونهاند یا سرمای هوا پوشیدهشان کرده. البته استثناهایی هم وجود داشت. آمدن یک نفر ایرانی پای پریزهای موبایل، بهترین اتفاق آن روز برای من بود: دانشجوی موجه و مودب ایرانی که در ژنو حقوق بینالملل میخواند و همزبانیاش باعث شد آن چند ساعت را به گپزدن با او بگذرانم و گذر زمان کمی راحتتر شود.
مشاهده »
تنبیه عاقبت به خیری2
این ماجرا خیلی زود فراموش شد تا اینکه چند ماه بعد، یک روز محمد را با جعبه شیرینی قبولی دانشگاه جلوی خودم تو نانوایی دیدم. دوباره دستم به سمت محمد رفت، اما نه برای تنبیه، این بار برای به آغوش کشیدنش و بوسه بر پیشانی بلندش زدن. پیش خودم فکر کردم این قبولی به خاطر همان دعوای آن روز بود که میخواستم محمد با درس خواندنش به جایی برسد و به قول معروف عاقبت به خیر شود.
مشاهده »
تنبیهِ عاقبت به خیری1
شعار نانوایی ما از همان اول «نان خوب برای مردم خوب» بود و سعی میکردیم که همیشه از آرد مرغوب استفاده کنیم. اما یک روز محمد بدشانسی آورد؛ هم سَرمان خیلی شلوغ بود و هم اینکه مردم از ایستادن در صف به ستوه آمده بودند. همان موقع ۲ تا از گونیهای آردی که برای روزهای قبل بود را تازه باز کرده بودیم و بدتر از همه، وسط ورز دادن خمیر توی دستگاه بود که چند دقیقه برق قطع شد. همهی اینها دست به دست هم داد تا هم خمیر خراب شود و مردم بیشتر شاکی شوند و هم من از کوره در بروم.
مشاهده »
