
شاید یکی از اینها باشد
شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچوقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»
مشاهده »
از مسیر اشتباهی تا دعوت1
نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمیشد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان میآمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژهها میچرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»
مشاهده »
مرکز جهان
آن روز، تابوتها آرام پیش میرفتند و زنان مشتمشت گلهای سرخ رویشان میریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا میچرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتابزده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سالها دلتنگی.
مشاهده »
گلایه1
سمیهسادات با دلخوری سر بلند کرد؛ چاقو را در دستش جابهجا کرد و گفت: «پس هنوز مادرمونو نشناختی. اصلاً خانوم اینجوری نیست که تو میگی. حتماً خیر و صلاحت در این بوده که نرفتی کربلا.»
مشاهده »
بغض
در آخرِ صف ایستاده بودم. کسی بر قلبم چنگ انداخت؛ فکرِ پدرم، شروههای مادربزرگ و بیتابیِ مادرم رهایم نمیکرد. اشک چون مهِ صبح جلوی دیدم را گرفت. بیاختیار به اولین تابوت نزدیک شدم؛ فاصلهای نداشتم. تابوت برایم شیٔ مقدسی بود. آن را با چشم بوسیدم و عطرش را تا عمقِ جان کشیدم. اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم. دستم را رویش کشیدم و با اشک گفتم: «شاید در گوشهای از خاکِ وطن، دخترت چشم بهراهِ تو باشد.»
مشاهده »
در محضر دوست
ناگهان پرده کنار رفت و حضرت آقا آمدند. فریاد یکپارچهی حاضران فضای حسینیه را پر کرد. رهبری سخن گفتند؛ از خون دانشآموزان ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گفتند، از مبارزه با استکبار و از قهرمانانی چون حاج قاسم که عزت این سرزمین را با خون خود نوشتند.
مشاهده »
