
روزی که مادر شدم
بعد از رفتن خادمها، تمیز کردن خوابگاه و حیاط را شروع کردم. ترجیح دادم کارها را ضربتی تا قبل از ظهر جمعوجور کنم تا اگر عصر فرصتی ماند، به خادمها کمک کنم. اما ای دل غافل؛ خادمهای مهد دمبهدقیقه زنگ آسایشگاه را میزدند و باید در را باز میکردم تا وسیلههایشان را بردارند. هنوز ننشسته بودم که دوباره صدای زنگ میآمد. آنقدر این زنگ اعصابخردکن شده بود که گاهی در دلم بد و بیراهی هم نثارش میکردم.
مشاهده »
دعوت خاص
امسال در اولین شب این رسم عارفانه، باز هم شاهد دعوتی خاص بودیم. وسطهای روضه، وقتی مداح از سادات عذرخواهی کرد و روضۀ باز میخواند، به ناگاه در باز شد و فرزندی از فرزندان حضرت زهرا(س) با لباسی سفید و بالاپوشی زیبا به رنگهای قرمز و سبز و سفید وارد شد. شاید آخرین شبش بود که میهمان شبانهٔ مادر است. چون عجیب مجلس را دست گرفته بود و همهٔ جمعیت را مست حضورش کرد. قصد رفتن هم نداشت، اما باید میرفت... وقت رفتنش، بیاختیار به یاد تشییع شبانه و مظلومانهٔ بیبیِ دو عالم افتادم و دیگر اشک امانم را برید...
مشاهده »
برگهها
با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم. چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
مشاهده »
پدرها دق میکنند
منتظر بودم بگه «علیاکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس میکردم زانوهام دیگه توان نگهداشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجیهای ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش میشی؟»
مشاهده »
خونریزی مغزی
خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمهاش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. «اگه کسی نیست ببرتش، من میبرمش.» میروم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده. برای اینکه لوله ساکشن رد بشود، برایش محافظ دهان میگذارم. هرچه ساکشن میکنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون میزند. تندتند پاکش میکنم.
مشاهده »
آغازِ شیرین در مسیر شهدا
من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویقهای یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم. دوستم دائم میگفت: «تو میتونی، باید برای هدفت ادامه بدی.» من هم که آدمی استرسی هستم و با محیطهای جدید راحت اخت نمیشوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدمهای غریبه بود.
مشاهده »
