
شیرین ترین هدیه
دیروز حال و هوایش عجیبتر از همیشه بود. به دوستم گفت: «خاله… دلم میخواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی میکشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمیشه! میخوام از پول توجیبیم چیزی بخرم.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی10
روزم هنوز تمام نشده بود و شب قرار بود به یک مراسم ایرانی برویم. ایرانیهای مقیم شهر سارایوو بعد از نماز مغرب در «حسینیه» برنامهٔ عزاداری داشتند: سالنی کوچک که دورتادور آن را صندلی چیده بودند و تنها برنامهاش هم یک سخنرانی آقای زارعان بود. از بدِ حادثه برای مداح هم مشکلی پیش آمده بود و روضهخوانی هم نداشتند! حاضران آن جمع از خانوادههای کارمندان سفارت و رایزنی فرهنگی و دیگر نهادهای ایرانی کشور بوسنی بودند؛ جمعی که مجموع خانمها و آقایان و کودکانش به پنجاه نفر هم نمیرسید.
مشاهده »
در آستان آفتاب: یک غرفه ستاره
نمازم را که خواندم، رفتم برای قبول دعوت و بازدید از غرفه. جوانی که دعوتم کرده بود، آقای امیرحسین تیموری، برایم توضیح داد که: «ما دانشجوهای مهندسی برق دانشگاه ملی مهارت خمینیم و در حیطههای مختلفی فعالیت میکنیم؛ از رباتیک بگیر تا کنترل صنعتی و برق صنعت.»
مشاهده »
میراث مادر
مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی میزند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کردهاند به بدنش. دلم را یکی چنگ میزند. نزدیک میروم. آرام دستش را میگیرم. چشمهایش را باز میکند. «روسریمو آوردی؟»
مشاهده »
مادر ایران
یکی از میان جمع گفت: «برامون از شهید اسماعیل بگید.» آه بود یا اسماعیل؟ چنان کشیده گفت که ما را برد تا دل تاریخ. پوشهی آبیرنگی را باز کرد که پنجاه سال زندگی در آن جمع شده بود؛ از عکسهای کودکی پسرها با لباس ملوانی گرفته تا عکس بدون سر ابراهیم و عکس بدون دست اسماعیل. دلی داشت به وسعت اقیانوس؛ عجیب بود که نمیگذاشت قطرهای از آن بالا بیاید و از چشمش ببارد. نه وقتی از وداع اسماعیل گفت، نه حتی از مواجهه با بدن بیسر ابراهیم.
مشاهده »
مادری به عشق علی
وقتی ازدواج کردم، دو راه بیشتر نداشتم: راه اول این بود که صبر کنم تا مادر کاملی شوم، بعد فرزندم را به دنیا بیاورم. اما کی کامل میشدم؟ بیستسالگی؟ سیسالگی؟ چهلسالگی؟ اگر تا آخر عمر نمیشدم چه؟
مشاهده »
