
خانهی محکم
از وقتی فهمیدم شب سقوط ونزوئلا ما در مراسم بلهبرون برادرم بودیم، خنده از لبم نمیافتد. ذهنم دست از مقایسه نمیکشد. یعنی وقتی خانوادهی عروس داشت میز پذیرایی را گلآرایی میکرد یا خانه را ریسه میکشید، کاخ مادورو را زدند؟ ما داشتیم بعد از نماز جماعت دستهجمعی «یامَن اَرجوه» میخواندیم و آن سر دنیا مردم داشتند از کاراکاس فرار میکردند؟ وقتی ما دختر و پسر را کنار هم نشاندیم تا محرمیت بخوانند، مادورو و زنش را دزدیدند؟
مشاهده »
کف میدان
آقای… با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه میکنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، سعی میکنم رعایت…» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار میکنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی میگشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای… میخواد لیدر بگیره، دست تنهاست. ماشین میخوایم بری انتقال.» دعا میکردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن وقت سرفه و عطسههای مداومم را مقصر لو رفتنمان میدانستم!
مشاهده »
دو شهر در یک شهر
ساعت یک داشتیم سرِ گل نرگسی که حاجآقا آورده بود و عطرش حرف میزدیم که تلفن زنگ خورد. رانندهی سرویس بود: «شما نرفتید؟ زود باش بیاید، ما منتظریم!» با عجله خروجی زدم و رفتم. دنیا اما در سرویس طور دیگری بود. خانم «ق» آشفته و نگران بود: «ما را دو ساعت است تعطیل کردند. کجایی بندهخدا؟ مردم مسلح شدند، تو شیراز یکی کشته شده، محلهی ریشمحک ریخته به هم، پلیس همهجا هست!» نفسی تازه کرد و ادامه داد: «صدرا از خیابان مولانا آمدند طرف ما.» چشمانم چهارتا شد؛ انگار داشت سوریه یا لیبی را توصیف میکند. بعد، در حالی که میگفت تحلیلگرها حرفهای خوبی میزنند، سریع گوشی را درآورد و رفت سراغ اینستاگرام.
مشاهده »
پردهپوشی برای فتنه
اما اعتراضات این روزها در دانشگاه شیراز رنگوبوی اقتصادی ندارد، لباس اغتشاش پوشیده و حرف مردم گم شده است. از چند روز قبل، فراخوان تجمعات اعتراضی دانشگاه نه از روی دلسوزی و همراهی با مردم، که با رنگ و بوی آشوب و فتنه، از سوی گروههایی با نامهای عجیب و غریبی منتشر میشد که تا همین امروز کسی نمیشناختشان؛ و الان درست وسط اعتراض مردم به رنجهای اقتصادی، سر و کلهشان پیدا شده و تمام فراخوانهایشان هم در گروههای دانشجویی است.
مشاهده »
آن شب عجیب
شب جمعه بود. عصر همگی بر سر مزار پدر رفته بودیم و یک دل سیر گریه کرده بودیم، اما باز هم دلتنگ بودم. دلتنگ از چیزی که نمیدانستم چیست! شب خیلی وقت بود که از نیمه گذشته بود، اما انگار خواب با چشمهایم غریبی میکرد. بالش خیس شده از اشک که حسابی اذیتم میکرد را برعکس کردم و شروع کردم به شمردن برعکس از عدد صد: صد… نود و نه… نود و هشت… اما فایدهای نداشت! تا نزدیکهای عدد هشتاد رفته بودم که یادم آمد: چه کار بیهودهای دختر… چرا صلوات را امشب از یاد بردی؟! نکند این هم از دلتنگی و اضطرابی است که خودت هم دلیلش را نمیدانی.
مشاهده »
درس مترو
خانم اولی مشغول تماشای پیج بیبیسی. صدای شعارها از گوشیاش زده بیرون: «مغازهها رو بستن بیغیرتها نشستن این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده.» زن ناخنهای بلند قرمز را میچسباند به بغل گوشی و صدا را تا ته کم میکند. دختر نوجوانی که روبرویش نشسته کلاه لی را از سر برمیدارد و میگوید: «کی بشه آخوندا گورشونو گم کنن ازین مملکت. پهلوی بیاد رو کار.»
مشاهده »
