
آتشِ کینه
مادرم گفت: «خسارت زدن چرا؟!» برادرم گفت: «اینا از عصبانیت هرچیزی که مال دولت باشه رو خراب میکنن.» کفری گفتم: «حسینیه و هیئت و قرآن هم مال دولته که آتش زدن؟ حق میدم که اعتراض کنن ولی اغتشاش و توهین به مقدسات نه! بعضی هاشون انگار از خدا و اهل بیت هم کینه دارن.» مادرم تلویزیون را روشن کرد و گفت: «به خاطر گرونی و فقر، مردم از دین و ایمان افتادن.» همان موقع به یاد یکی از پستهای اینستاگرام افتادم که در آن یک هیئت را به آتش کشیده بودند و رویش نوشته شده بود: «و هنوز نوادگان شمر و عمر سعد در پس کوچهها پرسه میزنند.»
مشاهده »
آتش از پشت
گلویم میسوخت. توان صحبت نداشتم. از کلبه چوبی داغان آمدم بیرون. جلوی کلبه چند نفر سیاهپوش با روبنده و تفنگ ایستاده بودند. دلم ریخت پایین، داعشی بودند حتماً. با ترس رو کردم به فرد نزدیکِ در و سعی کردم حالیاش کنم که گلویم میسوزد. کلامی از دهانم خارج نشد، در عوض سرفهام گرفت طوری که دل و رودهام میخواست بیاید توی دهانم. اشاره کرد که بروم پشت کلبه تا آب بخورم. پشت کردم و هر لحظه انتظار میکشیدم که از پشت سوراخ سوراخم کنند. از پشت ضربه خوردن درد بیشتر دارد تا مستقیم.
مشاهده »
سیلی محکم
صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچهها سر رسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیقمان. خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی میدیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند.
مشاهده »
آرامش قبل از طوفان
در همان شلوغی سه نفر از خانمهای تیم امنیتی وارد میدان شدند. با آمادگی بدنی و تسلطی که داشتند، از دل جمع، لیدرهای زن را یکییکی بیرون کشیدند. قائلهی مطهری همانجا جمع شد. اما انقلاب قصهی دیگری داشت. فضا ملتهب بود. وسط جمع زن لیدر شروع کرد شعار دادن. نیروها تذکر دادند که ساکت باشد. جمعیت ناگهان هجوم آورد. یکی از نیروهای امنیتی چاقو خورد. ضارب نتوانست فرار کند؛ بچهها به نیروی انتظامی تحویلش دادند.
مشاهده »
از بوکمال تا یزد
«شهریور ۱۳۹۶ وارد شهر بوکمال شدیم. داعش فرار کرده بود و خانهها تخلیه شده بود. محورهای مختلف هر کدوم باید در یکی از خانهها مستقر میشدند. یکی از خانهها مقر فرماندهی شد. جلسات و طراحی عملیات و استراحت خود حاجی اونجا بود. حاجی همون اول سنگاشو با بچهها واکند؛ درسته این خونه مال داعشه! مال دشمنه! ولی حواستون به وسایل شخصی خونه باشه، تا حتی مراقب درختی که توی حیاط کاشته شده باشید! بعد از سه روز حاجی موقع خروج از اون خونه یه نامه گذاشت لای قرآنِ لب طاقچه. توی اون نامه از صاحب خونه حلالیت طلبیده بود. آخر نامه هم شماره خانهاش را نوشته بود تا در صورتی که حلال نکردن باهاش تماس بگیرن.»
مشاهده »
تاریخ تکرار میشود!
به خواهرم امید میدادم، در حالی که از شدت اضطراب، صدایش پشت تلفن میلرزید. از صبح، همانند خبرنگاران آمار خرابیها و کشتهها را میداد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود. بغض گلویم را بسته و در خانه نشسته بودم. نه اینترنت وصل بود و نه پیامرسانها. مضطرب میشدم وقتی فکر میکردم: «چگونه باید این همه آسیب را دوباره جبران کنیم؟ هزینههایش را از کجا بیاوریم؟ و از همه مهمتر، تکلیفِ سرمایههای انسانیمان چه میشود؟» شبابی که شهید شده بودند، جوانانی که در اثر ناآگاهی جان باختند و آنهایی که با گروهکهای تروریستی همراه شدند.
مشاهده »
