
مسجد آبگوشتی
از آن به بعد چندینبار در مناسبتهای مختلف به این مسجد رفت و گاهی آبگوشت بهدست، با شور و حالی بچگانه به خانه برمیگشت. اطرافیان هم به علاقهی زینب به این مسجد پی برده بودند. تا اینکه در هشتسالگی زینب، خبرهای ناگواری از سوزاندن دو مسجد در رشتِ زیبا به گوشمان رسید. پیگیر اخبار بودم که متوجه شدم مسجد حاج مجتهد با ناجوانمردی و حماقت عدهای از خدا بیخبر که هیچ نسبتی با ایران و ایرانی نداشتند در آتش جهالت آنها سوخته است. دلم آتش گرفت. ماجرا را برای زینبم شرح دادم؛ گویی دل پاک دخترکم هم آتش گرفت. باور سوزاندن خانهی خدا برای سن و سال زینب خیلی سخت و سنگین بود. اولین جملهای که به زبان آورد گفت: «ولی مامان، مسجد آبگوشتی که خیلی مسجد خوبی بود…»
مشاهده »
راز خاکها
با حاجی تربت مخصوص کربلا دفن میشود. اینکه چهجور و از کجا این تربت میرسد بماند. اینسری به بهانه تعویض سنگ قبر یک تربت دیگر هم روی لحد میگذارند. نه تربت کربلا، که تربت بیتالمقدس. به اینکه با چه زحمتی این خاک از فلسطین رسیده کار ندارم. فکرم گیر ارتباط دو خاکیست که با خاک حرم قاطی شده؛ درگیر حدیث «الغاضریة من تربة بیتالمقدس»
مشاهده »
ادعای آزادی
بیش از ۲۰۰ نفر از اغتشاشگران پشت درِ ایستگاه آتشنشانی تجمع کرده بودند و سعی داشتند وارد شوند. از ما بطریهای شیشهای میخواستند تا کوکتل مولوتف بسازند. با تهدید جانی تلاش میکردند ما را با خودشان همراه کنند. شعار میدادند و به سمتمان سنگ پرتاب میکردند.
مشاهده »
حجرهی سوخته
بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقهی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمیآمد. «خدا کنه دندههام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی میرساندم.
مشاهده »
زنانگی و زجر
امروز موبایلم را همانطور گرفتهام. اینبار از روی غیضی که متولد کوهی از غم است. دلیل این حالم، کلیپیست چهلودوثانیهای از خبرگزاری فارس! که با دیدنش فهمیدم این دیگر نمیتواند کاری باشد شبیه گزاردن خبر یا ابلاغ پیامی خبری از فارس! آن کلیپ فریادی بود تا برسد به فمینیستها، به مدافعان حقوق زنان جوامع بشری. یا حتی همان چهل ثانیه دادگاهی بود برای بشردوستان کل تاریخ بشریت. همین چند ثانیه میتوانست همینقدر طولانی باشد. طولانی برای تمام زنانی که میفهمند همسر بودن را، مادر بودن را، یا تنها بودن را…
مشاهده »
همصدایی در بحران
تلفن را قطع کردم و سریع اولین ماموریتم را شروع کردم. نفر اول که یا بیدار بود یا با زنگ من از خواب پرید، قرار شد بیاید اما نفر دوم جواب نداد. به سرعت برق و باد حاضر شدم و در فرصتی که سر ایستگاه منتظر اتوبوس بودم، یک بار دیگر به آن دوستم زنگ زدم. بنده خدا میگفت اصلاً موبایلش زنگ نخورده و گرفتار است اما قرار شد بیاید. گفت میآید تا به اندازه خودش تلاشی کند و شهادت کودک سهساله کرمانشاهی تکرار نشود. ماموریت اولم با موفقیت تمام شد.
مشاهده »
