چهار شنبه, 29 بهمن,1404

یک قرآن طلا

تاریخ ارسال : سه شنبه, 28 بهمن,1404 نویسنده : معصومه حسین‌زاده مالکی تهران
یک قرآن طلا

به لعن زیارت عاشورا که رسید، بلند شد و گفت: «لعنت به کسی که مملکت رو به این جا رسوند...» سکوت حکم‌فرما شد. برخی سر به تحسین فرو آوردند و برخی با چشم‌های برافروخته دندان به هم ساییدند. او اما کار خودش را کرد، حق تبیین را ادا و دعا و روضه را تمام کرد.

چند ساعت بعدش پیام دادند: «زیادی پای ولایت ایستادی! از فردا نیا!» اتفاقاً آن روز برخلاف همیشه نه اسمی از کسی برده بود، نه چیزی غیر از تفسیر لعن‌های زیارت عاشورا گفته بود. حرف حقی زده بود که صاحبانش به خودشان گرفته و برداشته بودند.

همیشه عدالت‌خواهی‌هایش زهر هلاهل بود برای زالوصفتان منفعت‌طلب. گاهی همسر و رفقایش می‌گفتند: «اسم شخص نیار.» شانه بالا می‌انداخت: «من عمار حضرت آقام، باید بگم؛ بعضیا متوجه نمی‌شن به کدوم شخصیت سیاسی اشاره می‌کنم.» می‌گفتند: «لااقل این قدر صریح‌اللهجه نباش. ببین چقدر نامهربونی می‌بینی...» قاطع سرش را بالا می‌داد: «همه چیز من فدای حضرت آقا... شهید سلیمانی گفته جمهوری اسلامی حرمه، حرم رو باید حفظ کنیم.»

با همه دوبه‌هم‌زنی‌ها و پرونده‌سازی‌ها برای متوقف کردنش، او هیچ‌گاه کوتاه نیامد. خط قرمزش نظام بود و رهبری. در اوج تخریب‌هایی که علیه رئیسی می‌شد، یک‌تنه ایستاده بود و شایعات را از چهره‌ی او و نظام پاک می‌کرد. وقتی می‌خواست پشت سرش نماز بخواند، آقای رئیسی اجازه نمی‌داد. می‌گفت: «حاج عبدالله محمددوست، شما امام‌ راتبین باید جلو بایستی.» از این منطقه به آن منطقه، از تهران تا شهرستان با هزینه شخصی خودش می‌رفت روشنگری. حتی چند باری حالش بد شده بود اما به خانواده نگفته بود. همسرش همیشه روزه می‌گرفت تا به سلامت برود و بیاید. بچه‌ها و دوستانش می‌خندیدند: «تو هم با این حاج‌آقات، چقدر شوهر ذلیلی...» محبتش بی‌اندازه بود. وقتی مأموریت می‌رفت برای این که خانمش اذیت نشود، کنسرو می‌گرفت.

بعد از این که از چند جا کنار گذاشتنش، یک روز صبح بیدار شد. رختخواب‌ها را جمع کرد و گذاشت توی کمد. سفره صبحانه را چید و گفت: «زهرا خانم من یه خواب خوبی دیدم.» خانمش برایش چای ریخت: «خیر باشه...» چشم‌هایش از خوشحالی می‌خندید: «خواب دیدم شلوغ شده و یکی از اغتشاش‌گرا سیلی محکمی زد توی صورتم. شهید رئیسی اومد دست نوازش کشید روی صورت سرخم. گفت: شیخ نگران نباش. بعد یه قرآن داد دستم گفت: بازش کن. بازش که کردم کلی طلا از بین آیه‌ها ریخت جلوی پاهام. شهید رئیسی یکی از طلاها رو برداشت بهم داد و گفت: شیخ این برای توئه.» لقمه‌ای پیچید و داد دست زهراخانم و گفت: «دو سه روز پیشم خواب دیدم حضرت آقا اومدن خونمون.»

یک شهید گمنام بود در همان ارگانی که عذرش را خواسته بودند، هجده دی شصت‌وپنج شهید شده بود. دقیقاً همان تاریخی که آقا عبدالله در پانزده‌سالگی مجروح شده بود و خیال کرده بودند شهید شده و برده بودندش سردخانه و بعد چند ساعت برگشته بود. همیشه می‌رفت سر مزارش می‌گفت: «ان‌شاءالله منم به‌زودی به این شهید ملحق بشم.»

هجدهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار، زهرا خانم همسر و سه پسرش را فرستاد توی میدان. آشوبگران فلکه شهران را از سه طرف محاصره کرده بودند. وسط بارش سنگ‌ها و گازهای سمی ایستادند و اموال مردم را از آتش نجات می‌دادند. آقا عبدالله با زبان حماسی‌اش شروع کرد به نیروهای امنیتی قوت قلب دادن: «این‌جا کربلاست، امروز عاشوراست، این‌جا مرز بین حق و باطله...» سنگی به طرفش پرتاب شد و فرق سرش را شکافت، دست به زانو گرفت و بلند شد... گاز سمی جلوی قد ایستاده‌اش انداختند، ریه‌های شیمیایی‌اش به خس‌خس افتاد و تا آخرین نفس فریاد زد: «یا حسین... یا حسین...»

هجده دی ماه هزار و چهارصد و چهار، روز شهادت آن شهید گمنام، طلای شهادتی که شهید رئیسی در خواب به او داده بود تعبیر شد.

معصومه حسین‌زاده مالکی

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :