یکشنبه, 26 بهمن,1404

یوم‌الله

تاریخ ارسال : شنبه, 25 بهمن,1404 نویسنده : مرضیه دهقان لنده
یوم‌الله

صدای آلارم گوشی از کنار بالشتم به گوشم رسید. امروز روز تعطیل است و به‌همان وعدهٔ چهل و هفت ساله، یوم‌الله ماست.

چایی دم کردم و بعد از صبحانه همراه با همسر و بچه‌هایم از خانه بیرون رفتیم. چادرم را جمع کردم و با نگرانی رو به همسرم گفتم: «به نظرت شلوغ می‌شه؟»

_ان‌شاءالله که شلوغ بشه.

_ده دقیقه مونده به ساعت ده، خدا کنه که...

همسرم نگاهی به من کرد و گفت: «بیخودی نگرانی.»

_حق دارم، نگرانم برای انقلابی که هزاران شهید داده.

سرش را تکان داد و چیزی نگفت. نگرانی را در نگاهش خواندم و دیگر ادامه ندادم.

این روزها سهم گوش‌هایمان گاهی حرف‌هایی بود که به حق نبود. گاهی صحنه‌هایی دیدیم که آرزو می‌کردیم خواب باشیم. حتی دختر نه‌ساله‌ی من خواب جنگ و دشمنی آمریکا را دید و صبح‌به‌صبح با نگرانی برایم بازگو می‌کرد. این روزها گذشت تا به امروز رسیدیم.

به سالن خدیجه کبری که رسیدم، اشک شادی در چشمانم جمع شد. باورکردنی نبود؛ این همه جمعیت آن هم قبل از وعده حرکت جمع شده بودند. خدایا شکرت.

به جمعیت که رسیدم، گویی بهشت را در آغوش گرفته بودم. همهمه میان جمعیت این بود: «فکرشو نمی‌کردم کسی بیاد.» دانش‌آموزی چادرش را مرتب کرد و گفت: «ببینید بیشتر مردم با خانواده اومدن.»

مسئولین شهر در میان مردم، هر کدام گوشه‌ای ایستاده بودند. نه صف جلویی بود و نه پلاکاردی که مردم را از هم جدا کند. همه و همه در کنار هم، تنها همراهی مردم بود و شعار محکم: «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده.» آری، دل‌ها را به هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌کرد.

خروش جمعیت، صدای بلندگو و مشت‌های محکم مردم، صدای عصای پیرها بر آسفالت شهرم، کلاه‌پشمی کودکان و صورت‌های نقاشی‌شدهٔ نوجوانان با طرح زیبای پرچم ایران، همه و همه نشان از همدلی و عشق به این انقلاب بود.

به راستی که این حجم عاشقی را ندیده بودم. گام‌به‌گام با مردمم به مصلا رسیدم و از شوق این همراهی به خودم افتخار کردم.

من فرزند ایرانم و ایرانی‌ام. جانم فدای ایرانم.

مرضیه دهقان

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده

برچسب ها :