
اسپری فلفلها دو مدل هستند: یا دائم عطسه میکنی یا سرفه. نمیدانم کدام از خدا بیخبری هر دو را باهم زده بود. وسط عطسه و سرفههایم، آقای… زد روی شانهام. «لیدر رو شناسایی کردم؛ سریع باهام بیا.» رفتیم دنبالش. ماسکم را برداشتم و مشغول حرف زدن شدیم تا تعقیبمان طبیعی باشد. مرد، حدوداً ۳۰ ساله، لاغراندام اما قد بلند، با سویشرت و شلوار جین مشکی. میرفت وسط جمعیت، درگیری را شروع میکرد و سریع از محل خارج میشد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده! از شدت خونسردیاش استرس گرفتم.
آقای… با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه میکنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، سعی میکنم رعایت…» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار میکنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی میگشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای… میخواد لیدر بگیره، دست تنهاست. ماشین میخوایم بری انتقال.» دعا میکردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن وقت سرفه و عطسههای مداومم را مقصر لو رفتنمان میدانستم!
خبر را که دادم به حاجی، فوری برگشتم سمت سوژه. آقای… با افتخار نگاهم میکرد. کنارش را نگاه کردم: سوژه دستبند زده، کنار آرش زمینگیر شده بود.
_یه نفری؟
_نه
چشمم افتاد به مردمی که محکم، اغتشاشگر را گرفته بودند تا فرار نکند. با خوشحالی رو به جمع گفتم: «بیاریدش این سمت؛ ماشین برای انتقال هماهنگ شده.» با یکی از جوانهایی که در دستگیری کمک کرده بود، چشم تو چشم شدم. از سال پایینیهای دانشگاهمان بود. ذوق زده گفت: «سلام، منو میشناسی؟»
نه سردی گفتم و فوری ماسک را به صورتم زدم تا بیشتر از این لو نروم!
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | لرستان