
حسن نوشت؛ تهران قیامت شده. همین مسیرمان را از دانشگاه شهید بهشتی به خیابان ۱۶ آذر تغییر داد. نمازش را که خواند، ترکش روی موتور علی نشستم. هنوز به اتوبان نرسیده، علی زنگ زد که صبر کنید من هم میآیم. از قضا او هم دلش برای فحش و لگد تنگ شده بود. حسن «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ» را در ذهن زمزمه میکرد و میان ماشینها گاز میداد. لباسشخصیها و لباسرزمیها دور میدان را گرفته بودند و چشم میچرخاندند. اما نه سطل آشغالی آتش گرفته بود نه از لباسی خون میچکید.
«مرگ بر دیکتاتور» یا «حیدر حیدر» دقیق یادم نیست. پشت میلههای دانشگاه همفکری میکردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر؛ بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمیکند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم، بچههای دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیریها کرده بودند. معترضین شعار میدادند و بسیجیها جواب، اما نه آنها درد وطن داشتند نه اینها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینههایی که در طول ترم داشتند خالی میکردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان میدادند که کاری به کار اینها ندارند.
میان جمعیت پسرها زد و خورد میکردند. دخترهای چادری هم مثل پرچمهایی که دست داشتند، فریاد حمایت بلند کرده بودند. به اتفاقاتی که میافتاد فکر میکردم که صدای جیغ و فریاد بلند شد. اول منتظر سرخی خون روی لباس یا زمین بودم، اما سرخی پرچم را میان آسمان دیدم. دو بسیجی از ساختمان دانشکده بالا رفته بودند و درست پشت سر معترضین و روبروی بسیجیها پرچم ایران را بلند کردند. از خود بیخود شدم و خون در رگهایم گفت لبخند بزن. اصلاً مگر میشود جایی پرچم ایران بالا برود و کسی خوشحال نشود، حتی همینهایی هم که الان مقابل این پرچم ایستادهاند. حال اما میان اهل خانه دعوا شده بود. اگر گوش شنوایی پیدا میکردم، فریاد میزدم که بیکفایتی بعضی را بهانه چارطاق باز کردن در خانه نکنید.
دعوا را از دانشکده پزشکی به سیاسی کشاندند. هر طور که بود درست یا غلط، این بار هم بسیجیها خودشان را خرج کردند تا حداقل شعارها از کف دانشگاه به کف خیابان نریزد. خورشید که رنگ باخت، همه از رمق افتاده بودند. صدای اذان پخش شد، سکوت شروع کرد به صحبت کردن. بسیجیها مهرهای تربت را وسط دانشگاه پخش کردند و روی زمین سفت و سرد به نماز ایستادند. هر چقدر جلوی ظلم سرشان بلند است و فریاد میزنند، در پیشگاه معبود سر در گریبان فرو میبرند و زیر لب طلب شهادت میکنند. غائله تمام شد و در راه برگشت به دانشگاه بغضی داشت خفهام میکرد. بغضی که از ۱۳ دی ۹۸ شروع شده بود و امروز زیر پای چند دختر و پسر جوان ترکید.
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #تهران