شنبه, 11 بهمن,1404

پرتاب امید

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 11 دی,1404 نویسنده : محمدهادی شمس‌الدینی یزد
پرتاب امید

همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و چای می‌خوردیم که خانم کلاس سوم، با توپِ پر وارد شد. توی دستش چند کاغذ مچاله‌ شده بود.

خانم سالاری کاغذها را روی میزِ جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد، بعد استکان چایش را از سینی برداشت و کنار خانم کلاس دوم ـ که مشغول خوردن ناهارش بود ـ نشست.

به سمت درِ دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسن‌پور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.»

نگاه‌ها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشم‌های اشک‌بار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسن‌پور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشک‌های کاغذی بودند.

سالاری گفت: «به‌جای گوش دادن به درس، موشک‌پراکنی می‌کنن.»

حسن‌پور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندس‌ها رفت. نرمیِ گوش‌هایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدوم‌شون مهندسِ ساخت موشکه، کدوم‌شون لانچرِ پرتاب؟»

ابروهای سالاری پرید بالا. سعی می‌کرد اخم‌هایش را حفظ کند، اما نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. با دستی که استکان چای را نگه نداشته بود، جلوی دهانش را گرفت و با صدایی تیز گفت: «دانیال سازنده‌ی موشکه، پارسا هم پرتاب‌کننده.»

حسن‌پور گوش‌ها را کمی بیشتر فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیایید مدرسه، تا دسته‌گل‌هایی رو که به فضا فرستادید، نشونشون بدم.»

زنگ بعد که معلم‌ها به دفتر آمدند، حرف‌ها دور مهندس‌های هوافضای کلاس خانم سالاری می‌چرخید. یک‌دفعه یاد خبری افتادم که دیروز خوانده بودم. گفتم: «راستی، امروز ماهواره می‌فرستن هوا.

در دفتر تلویزیون نداشتیم. سایت تلوبیون را روی مانیتور باز کردم و شبکه خبر ۲ را آوردم. مانیتور را چرخاندم سمت معلم‌ها.

صفحه‌ی تلوبیون سه قسمت بود؛ دو قاب پخش زنده از پایگاه و لانچر پرتاب، و یک قاب هم سالن همایش که چند نفر از مهندس‌ها برای مردم صحبت می‌کردند. نیم ساعت دیگر پرتاب انجام می‌شد؛ ساعت ۱۶:۴۸.

زنگ خورد و معلم‌ها به کلاس‌هایشان برگشتند و ما، کادر اداری، ماندیم پای تلوبیون. مدیر مدام می‌رفت و می‌آمد؛ دنبال ثبت‌نام یک دانش‌آموز در سامانه بود. من و معاون‌ها هنوز نشسته بودیم و زل زده بودیم به تصویر.

یک بار که مدیر وارد شد، از معاون اجرایی پرسید:

«سجاد، نشست توی سامانه یا نه؟»

سجاد حسینی، شنیده و نشنیده، همان‌طور که چشم از مانیتور برنمی‌داشت، گفت: «هنوز مونده تا بشینه توی مدار. بذار پرتاب بشه، بعد توی مدار هم می‌شینه.»

مدیر نگاهش رفت سمت مانیتور و گفت: «ماهواره رو نمی‌گم که! منظورم اسم دانش‌آموزه.»

و همان‌طور که از دفتر بیرون می‌رفت، اضافه کرد: «همه‌ی اینا رو دارن برای اسرائیل آماده می‌کنن.»

به این‌جای ماجرا فکر نکرده بودم. حالا دیگر قضیه برایم حیثیتی شده بود.

مدیر هر بار که می‌آمد، کاری به معاون‌ها می‌سپرد، نگاهی هم به تصویر می‌انداخت و نکته‌ای می‌گفت. یک بار گفت: «سه تا ماهواره‌ست؛ کوثر و پایا و ظفر۲.»

بار بعد گفت: «توی جنگ دوازده‌روزه، اختلال‌های جی‌پی‌اس باعث شد به فکر ماهواره‌های جایگزین بیفتن.»

یک بار هم که دید ما از پای مانیتور تکان نمی‌خوریم، گفت: «بی‌خیال بابا! اصلا می‌دونین چیه؟ از ناسا زنگ زدن به آموزشگاه گفتن شما به کاراتون برسین، ما وقتی نشست توی مدار خودمون خبرتون می‌کنیم.»

شمارش معکوس شروع شد. خداخدا می‌کردم اتفاقی نیفتد؛ اتفاقی مثل کج‌شدن موشک، یا ننشستن در مدار.

عددهای آخر را با هم شمردیم: سه… دو… یک… آتش.

موشک شلیک شد و رفت بالا و بالاتر. چند ثانیه بعد، یکی از بخش‌هایش جدا شد.

مدیر گفت: «سه مرحله آزادسازی داره. بعدش هم وقتی ماهواره توی مدار قرار گرفت، از محفظه خارج می‌شه و اولین تصاویر رو می‌فرسته.»

چند دقیقه بعد، خبر نشستنش در مدار آمد. رو کردم به معاون‌ها و گفتم: «ان‌شاءالله اولین تصاویر رو هم از اورشلیم بفرسته برامون.»

معاون پرورشی که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:

«حالا نگو که بچه‌های هوافضای سپاه هم از اون طرف دارن موشک‌های خیبر و خرمشهر رو آماده می‌کنن برای… صهیونیست‌ها.»

چند ثانیه مکث کردیم تا معنی حرفش جا بیفتد.

جمله‌اش هنوز، مثل ماهواره، توی فضا معلق بود.

یک‌دفعه نفس همه‌مان با هم بیرون پرید و دفتر پر شد از خنده‌های بریده‌بریده.

زنگ خانه خورد. دو مهندس کلاس خانم سالاری را دیدم که از در مدرسه بیرون رفتند. مسیرم همان راهی بود که آن‌ها می‌رفتند. دو کوچه آن‌طرف‌تر ایستادند. از توی کیفشان دفتری بیرون کشیدند، از وسطش دوتا ماغذ کندند و شروع کردند به تا زدن کاغذها…

محمدهادی شمس‌الدینی 

چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | یزد 

برچسب ها :