
محمدعلی را به مسجد رساندیم تا در اعتکاف یکروزهی مدرسهشان شرکت کند. تقریباً ساعت ۹ بود که به میدان شریعتی رسیدیم. با پیشنهاد مهدی، از خیابان عباسآباد آمدیم تا ببینیم در شهر چه خبر است؛ کسانی که اعتراض معیشتی مردم را به بیراهه و اغتشاش کشاندند، هنوز حضور دارند یا خیر؟ خیابان امن و امان بود و مغازهها یکییکی باز بودند.
به میدان هفتتیر که رسیدیم، مأموران را دیدیم که دستهدسته ایستاده بودند. امشب هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود. مهدی گفت: «کاش گل داشتیم، میدادیم بهشون.» اتفاقاً حدود دویست متر قبلتر از میدان، گلفروشی دیدم که پر از گلهای نرگس بود. سریع آدرسش را به مهدی دادم تا هرجا میتواند دور بزند. جلوی گلفروشی نگه داشت تا من چند دسته گل بخرم. از گلفروشی با ۵۰ شاخه نرگس بیرون زدم.
از میدان شاخهگلها را به ماموران هدیه دادم و اجرشان را حواله کردم به حضرت زهرا سلاماللهعلیها. فاطمهسما هم از شیشهی عقب، دست کوچکش را با یک شاخه گل بیرون میبرد. ماموران با لبخند جلو میآمدند، گلها را میگرفتند و تشکر میکردند. چند نفری خوشذوق از میانشان بیرون آمدند و گفتند: «صبر کنید، یه عکس هم بگیریم.» عکسهایی هم از فاطمهسما گرفتند؛ دختری با کاپشن ضخیم و دستی که گل نرگس را محکم گرفته بود.
گلهای ما تمام شد، اما هنوز ماموران زیادی مانده بودند؛ بیگل، ایستاده در سرما. ماشین آرام از میدان دور شد. از شیشهی عقب نگاهشان میکردم و با خودم فکر کردم: شاید گل به دست همه نرسید، اما بوی نرگس، برای امشب، در میدان پیچید.
صدیقه خادمی
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | مرکزی اراک