سه شنبه, 05 اسفند,1404

نترس‌بودنش ما را می‌ترساند3

تاریخ ارسال : دوشنبه, 04 اسفند,1404 نویسنده : زهرا جوهری اصفهان
 نترس‌بودنش ما را می‌ترساند3

یک بار کوله‌بارمان را بستیم و بچه‌های گروه را برداشتیم و رفتیم شمال. خانه‌ای اجاره کردیم و قرار شد ناهار را توی جنگل بپزیم و بخوریم. من جوجه‌ها را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. همه راهی جنگل شدیم. اسماعیل رفت سراغ منقل تا زغال‌ها را آماده کند. کارش این بود که با دست، زغال‌های داغ را جابه‌جا می‌کرد. سر همین نسوز بودنش بچه‌ها لقبش را گذاشتند: «اسی تفلون».

بچه‌ها هر چقدر با او شوخی می‌کردند یا اذیتش می‌کردند، نه ناراحت می‌شد، نه عصبانی؛ تازه خودش هم با روی گشاده با ما همراهی می‌کرد.

آن روز چیزی دم دستش نبود تا بتواند جوجه‌ها را باد بزند. در شیشه‌ای قابلمه را برداشت. گفتیم: «اسماعیل، نکن! می‌شکنه!»

گفت: «نه، نمی‌شکنه.»

درِ قابلمه یک بار رفت و برگشت و خورد به گوشه‌ی منقل. فقط حلقه‌ی فلزی‌اش ماند کف دست اسماعیل. همه همدیگر را نگاه کردیم. گفت: «شکست؟»

بعد از ناهار، تازه دردسر اصلی شروع شد. راه افتادیم دنبال درِ قابلمه. تا آخر شب، تمام رامسر را گشتیم تا مغازه‌ای پیدا کنیم که درِ قابلمه‌ی تفلون داشته باشد. بالاخره یکی پیدا شد. شماره‌اش را همان‌جا ذخیره کردیم تا اگر باز با اسماعیل آمدیم شمال، مجبور نباشیم نصف روز را صرف پیدا کردن یک درِ قابلمه کنیم.

زهرا جوهری

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :