
رفتیم کانون. خردهشیشهها هنوز روی زمین بود. همانجا دعای توسل خواندیم. صدای هقهق گریه همه بلند شده بود و فضا بوی داغِ تازه میداد.
شبِ وداع، سرمان شلوغ بود؛ درست مثل همیشه. بچهها ناخودآگاه دنبال اسماعیل میگشتند. حواسشان نبود. هی صدایش میزدند. وقتی جوابی نمیآمد، تازه یادشان میافتاد امشب قرار است با اسماعیل وداع کنند. با بغض میگفتند: «صاف امشب باید میرفتی؟ کلی کار باهات داشتیم…»
یادگاریهای اسماعیل، گوشهگوشهی مسجد خودش را نشان میدهد؛ از درِ رنگشدهی کانون گرفته تا چایخانه. چایخانه را خودش، با دستهای خودش و کمک رفقایش ساخته بود. حالا بعد از شهادتش، موتور او هم مهمان مسجد شده؛ همان موتوری که روزهای شلوغ، پرچم رویش میکشیدند.
قبل از اینکه همراه آقای رجبی برویم و محل شهادت اسماعیل را ببینیم، همسرش خاطرهای برایمان گفت: «آن شب که میخواست بیاید مسجد، اصرار کردم نرود. گفتم نرو… گفت: مگه اونایی که میرن زن و بچه ندارن؟ نیازه که برم.»
قرآن را آورده بود و از زیر قرآن ردش کرده بود. گفته بود: «برمیگردی؟ من آروم و قرار ندارم.»
اسماعیل گفته بود: «قرآن بخون، آروم میشی. من برمیگردم.»
زهرا جوهری
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان