چهار شنبه, 29 بهمن,1404

مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!3

تاریخ ارسال : سه شنبه, 28 بهمن,1404 نویسنده : زینب تاج‌الدین اصفهان
مُعلمی ‌که «فدایی» وطن شد!3

علی حفیظی و برادر دوقلویش محمد از دانش‌آموزان دیگر مدرسه دارالسلام هستند که موقع حرف زدن از آقای فدایی خوب ادب می‌کنند. علی حفیظی می‌گوید: «صمیمیتی که با آقای فدایی داشتیم با هیچ کدام از معلم‌های مدرسه نداشتیم.»

بغض به گلویش چنگ می‌اندازد، وقتی از او سوال می‌کنم؛ بهترین درسی که از آقای فدایی یاد گرفتی، چه درسی بود؟ دستش را روی چشمانش می‌گیرد و مثل مردهای بزرگ گریه می‌کند و همزمان شانه‌هایش هم تکان می‌خورد. شاید دو سه دقیقه‌ای طول می‌کشد تا با گفتن یک ببخشید دوباره به گفت‌وگو برمی‌گردد و می‌گوید: «درس از خودگذشتگی، درس زندگی، درس فداکاری…. ما خیلی درس‌ها از آقای فدایی یاد گرفتیم. همه این درس‌ها هم با شهادت‌شان کامل شد.»

حرفش که تمام می‌شود؛ یک آه بلند می‌کشد و نفسش را می‌دهد بیرون.

او حالا از حس غرور و افتخاری می‌گوید که شهادت آقای فدایی به او داده. حس سربلندی از این که «خوشحالم آقای فدایی معلم من بود.» حسرت علی اما این است: «کاش آقای فدایی هم به ما افتخار کند» چون می‌داند و مطمئن است که «شهدا درجه و مرتبه بالایی دارند.»

علی از اعتکاف امسال هم می‌گوید و قولی که آقای فدایی به بچه‌های کلاسش داد. قولی که البته روی زمین ماند و رفت. «آقای فدایی به بچه‌ها گفته بود هرکدام که امسال بروند اعتکاف، یک ونیم نمره به درس ریاضی‌شان اضافه می‌کند.»

علی البته از یک چیز مطمئن است. «اگر آقای فدایی بود، به همان یکی دونفر از بچه‌های کلاس که اعتکاف نرفته بودند هم، آن یک و نیم نمره را می‌داد.»

حرف پایانی‌ علی حفیظی با آقا معلم‌شان یک خواسته است؛ که اگر بود حتما دستش را بالا می‌برد و اجازه می‌گرفت و می‌گفت. «آقای فدایی از شما می‌خواهم وقتی که با امام زمان روبرو شدید، از او بخواهید و به گوش‌شان برسانید اینجا خیلی‌ها منتظر آمدن شما هستند. اصلا دنیا منتظر آمدن‎شان است. هرچند می‌دانیم که خودشان می‌دانند و می‌بینند ولی شما از طرف بچه‌های مدرسه‌تان این پیغام را به حضرت برسانید.»

زینب تاج‌الدین

یکشنبه | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :