
_وقتی روی آینه ماشین آقای فدایی، این شعر رو خوندم، یادم افتاد به اون شبی که مداح توی روضه امام حسین(ع) دقیقاً همین ابیات رو خوند…. یکی اینجا دلش تنگه؛ اونجا رو نمیدونم / تو قبلاً منو دوست داشتی؛ حالا رو نمیدونم… مداح میخوند و من نگاهم به آقای فدایی بود که دو تا دستش رو گذاشته بود روی صورتش و بلندبلند، مثل ابر بهار گریه میکرد. برای هادی براتی، آقای فدایی، عجیب «امامحسینی» و «عاشق کربلا» بود.
هادی براتی یک قول اما به آقای معلمش هم داده است؛ قولی که حالا و بعد از شهادتش تصمیم گرفته زیر آن بزند. «یکبار خیلی اتفاقی متوجه شدم آقای فدایی بعد از نماز توی سجده، دعای طلب شهادت میخواند، وقتی از سجده بلند شد و من را کنار خودش دید، جا خورد. گفت، قول بده چیزهایی که شنیدی را به کسی نگی. من هم به خنده گفتم: همینطور الکی که نمیشود!»
حرفها حالا به مدرسه میرسد، به کلاس درس آقای فدایی، به موضوعی که آقا معلمشان خیلی توی مدرسه و سر کلاس روی آن حساس بوده است. به «حقالناس».
هادی براتی میگوید: «بیشتر اوقات آقای فدایی از بچهها میخواست اشکالاتی را که به نحوه تدریسش دارند، بگویند. برای همین در ساعتی که به زنگ تفریح اختصاص داشت، زمانی را مشخص میکرد تا بچهها در مورد این موضوع صحبت کنند. گاهی حتی اگر بچهها سوالات غیردرسی داشتند، یک ربع آخر کلاس را به سوالات آنها اختصاص میداد. موقع امتحانات، اگر دست میگرفتیم، راحت جواب ما را میداد. چند تا کاغذ آماده هم همیشه دنبالش داشت که روی آنها نوشته شده بود: "اگر بلد نیستی بپرس." آقای فدایی این کاغذها را یواشکی به بچههایی که احساس میکرد تقلب میکنند، میداد؛ بدون اینکه آبروی آنها را ببرد یا فضای کلاس را به هم بریزد.»
ادامه دارد...
زینب تاجالدین
یکشنبه | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان