جمعه, 10 بهمن,1404

مسجد آبگوشتی

تاریخ ارسال : جمعه, 10 بهمن,1404 نویسنده : راضیه جمالزاده تهران
مسجد آبگوشتی

دخترم از بچگی علاقه‌ی زیادی به مسجد حاج مجتهد داشت. سرچشمه‌ی این عشق و علاقه هم به سه‌ چهار سالگی‌اش برمی‌گردد که با پدرش از بازار رشت می‌گذشتند و هنگام اذان مغرب به نزدیک‌ترین مسجد — که مسجد حاج مجتهد بود — رفتند. آن شب بعد از نماز، هیئتی در مسجد برگزار شده بود و با آبگوشت از نمازگزاران پذیرایی کرده بودند. زینب کوچولوی من که علاقه‌ی زیادی به آبگوشت داشت، آن شب با لذت زیادی غذای نذری را در مسجد نوش‌جان می‌کند. با اینکه در مساجد و هیئت‌های دیگر هم گهگاه غذای نذری می‌گرفت و ناآشنا با نذری گرفتن نبود، اما نمی‌دانم چه علاقه‌ای به آن مسجدِ آن شب، در ذهن بچگانه‌ی زینبم خاطره‌ای به‌یادماندنی ساخته بود! طوری که بعضی شب‌ها قبل از رفتن به هیئت، با گریه که سلاح همیشه‌ پیروز دختربچه‌هاست پدرش را راضی می‌کرد به «مسجد آبگوشتی» بروند. حاضر نبود اسم مسجد را هم عوض کند. ما هم کاری به کارش نداشتیم. همسرم همیشه می‌گفت: «نمی‌دانم چرا این بچه اینقدر به این مسجد علاقه‌مند شده؟ من که اکثر مسجدها با خودم بردمش، ولی این مسجد جور دیگری در ذهنش جا گرفته.»

از آن به بعد چندین‌بار در مناسبت‌های مختلف به این مسجد رفت و گاهی آبگوشت‌ به‌دست، با شور و حالی بچگانه به خانه برمی‌گشت. اطرافیان هم به علاقه‌ی زینب به این مسجد پی برده بودند. تا اینکه در هشت‌سالگی زینب، خبرهای ناگواری از سوزاندن دو مسجد در رشتِ زیبا به گوشمان رسید. پیگیر اخبار بودم که متوجه شدم مسجد حاج مجتهد با ناجوانمردی و حماقت عده‌ای از خدا بی‌خبر که هیچ نسبتی با ایران و ایرانی نداشتند در آتش جهالت آن‌ها سوخته است. دلم آتش گرفت. ماجرا را برای زینبم شرح دادم؛ گویی دل پاک دخترکم هم آتش گرفت. باور سوزاندن خانه‌ی خدا برای سن و سال زینب خیلی سخت و سنگین بود. اولین جمله‌ای که به زبان آورد گفت: «ولی مامان، مسجد آبگوشتی که خیلی مسجد خوبی بود…»

با بغض سنگینی که گلویم را می‌فشرد گفتم: «دخترم، همه‌ی مسجدها خوب هستند. مسجد خانه‌ی خداست. آن‌هایی که مسجد را به این روز انداختند، خیلی آدم‌های بدی بودند.» انگار قانع نشده بود. گفت: «ولی مسجد آبگوشتی از همه‌ی مسجدها بهتر بود…» و در فکری کودکانه فرو رفت.

راضیه جمال‌زاده

چهارشنبه | ۲۴ دی ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :