
اولش از گریهی بیامان و ترس و بیقراری دختر ۹ سالهاش گفت. چند خانه آنطرفتر از ساختمانشان چندین قبضه اسلحه کلاشینکف و فشنگ و چیزهای دیگر کشف شده بود. اینترنت قطع و تنها راه ارتباطمان، تماس تلفنی بود. خودش و همسر و بچههایش از پنجره تمام اتفاقات آن شبی که روز سیزدهم جنگ بود را مو به مو دیده بودند.
سرِ شبی زنگ زدم حال و احوال فامیلمان را بپرسم. ببینم بچههایش از سر و صدای خیابان مثل بچههای من، دیشب را ناآرام سحر کردهاند یا نه؟
_حال جسمیمون که خوبه الحمدالله اما حال روحی...
مکث کرد و برای چند ثانیه صدایی از پشت گوشی نشنیدم. چند بار «اَلو، اَلو» گفتم تا صدایش مثل آبی که از تهچاه با سطل دارد بالا میآید، بلند شود: «خیلی دیشب بد بود. همهچی رو از پنجره دیدیم. پگاه هم دید. بچم تا صبح چسبیده بود تو سینم و گریه میکرد.»
دوباره صدایش قطع شد. اینبار «اَلو» نگفتم. صدای بالا کشیدن آب بینیاش را شنیدم. داشت گریه میکرد. چند دقیقه صبر کردم تا آرام شود: «آخی نمیخواستم ناراحتت کنم. ایکاش زنگ نزده بودم که یادآوری بشه برات.»
صدای قورت دادن آب دهانش آمد. تندتند گفت: «نه، نه بهخدا. خوب شد زنگ زدی. داشتم میترکیدم. نمیدونی دیشب اینجا چی شد؟ یک عالمه نوجوون و جوون اومده بودن تو پارکینگ خونه روبهروییمون. من نمیدونستم این خانمه که همسایه ساختمون روبهرویی هست، تو خونش انقدر اسلحه داره. اصلاً هیچوقت حرف هم نمیزنه. اما دیشب دادایی میزد بیا و ببین. به این دختر، پسرای چهارده، پونزده، بیست ساله شیشهی بنزین میداد. بعد داد میزد: بررررررید برررید هرجا بانک دیدید آتیش بزنید. انگار یه وانت آجر خالی کرده بودن تو پارکینگ خونش. آجرا رو نشون این بچهها میداد میگفت: بسیجی و پلیس دیدید، بزنید تو سرش.»
صدای تند تند نفس کشیدنش جوری بود که من هم از این طرف خط چند بار نفس عمیق کشیدم: «شماها نرفتید تو کوچه با اون بچهها حرف بزنید؟»
_چرا شوهرم و چند تا مردای ساختمون رفتن پایین. زنه به بچهها گفت: «اینارم بزنین.» با آجر اومدن سمت شوهرِ من که آقای کاظمی گفت: «بریم بالا، اینا حالت عادی ندارن انگار.» دختر پسرا همش میپریدن بالا، پایین و میخندیدن.
_مادر و پدراشون کجا بودن آخه؟ نمیگن یه بلایی سر اینا بیاد؟
_هعیییی، بعد نیم ساعت، یه مادری اومد. انقدر گریه کرد و جیغ زد سمت اون زنه: «برا چی بچهی منو کشوندی اینجا؟» مدام هم دست بچشو میکشید که ببره، اما اون زنه و آدماش نمیذاشتن. پسره هم یکسره میخندید. آخرش مادره بچشو برد.
یاد گریهی پسرکم بعد از صدای دادهای زنی که از توی خیابان تا طبقهی چهارم خانهمان بالا آمده بود، افتادم. از پنجره نگاهش کرده بودم: «ما تماشاچی نمیخواهیم، به ما ملحق شوید.» جز هشت، نُه تا نوجوان قد و نیمقد کسی را دورش ندیدم. اما از هوارهایش دختر دوازدهسالهام خیلی ترسید و گریه اُفتاد.
پرسیدم: «بچهها چی؟ پگاه چی کار میکرد؟»
پگاه را چند بار گفت: «پگاه، پگاه، بچم انقدر وحشت کرده بود. هی میگفت مامان اینا نیان بالا تو خونمون؟ باباشم که رفت پایین به خاطر اون مادره که گریه میکرد، بیشتر وحشت کرد و هی میگفت به بابا بگو بیاد بالا من میترسم. خلاصه که الحمدالله صبح شد. اما چه شبی رو صبح کردیم. شنیدم خیلی کُشته دادیم. دلم برا همین بچههای طفلی که دیشب از اینجا آجر و بنزین میبردن هم میسوزه. خدا کنه چیزیشون نشده باشه. البته چن تاشونو تیر خورده برگردوندن تو همین پارکینگه. اما اون زنه خاکبرسر حال خودشو چن تا مردای دور و ورش که خوب بود. فقط بچههای مردمو هُل میداد تو شلوغیا.»
بعد از چند دقیقه که حرفهای دیگری هم زدیم، خداحافظی کردم. کنار پنجره رفتم. سطلی که دیشب وسط خیابان انداخته بودند، سرجایش بود. مغازههایی که غروبِ پنجشنبه از ترسِ هوارهای آن زنی که میخواست از محلهمان یار جمع کند، بسته و رفته بودند، امشب همگیشان باز بود.
آب که چه عرض کنم خون روی آتشِ جنگ شهری ریخته شده و همهجا خاموش شده بود.
محله آرام و روان داشت نفس تازه میکرد. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته.
مهدیه مقدم
دوشنبه | ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ | تهران