دوشنبه, 20 بهمن,1404

قالیچهٔ سوگ

تاریخ ارسال : یکشنبه, 19 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه زمانی اصفهان
قالیچهٔ سوگ

دو امامزاده در یک قبرستان نزدیک فرودگاه. چقدر با صفا. اصلاً تا به حال این طرف شهر نیامده بودم. دست خودم نبود. دل تو دلم نبود. زانوهایم ناگهان می‌برید و پاهایم می‌ایستاد.

چشمانم دنبال میثم‌ست. مهدی را هم می‌دیدم، ولی میثم برا همه‌مان چیز دیگری‌ست.

*«دفتین آخرین رج تابلو فرشم را زدم. کار رج آخر مثل رج اوله. دنگ و فنگش زیاده. تعداد دفتین‌هایی هم که میزدی زیاد بود. دیگه آخرش شد و رسیدم به چیدن قالی از دار. ولی انگار مژه‌های بلند و چشم‌های میثم رو هنوز از پشت قالی می‌دیدم. دست خودم نبود. نمی‌تونستم بچینم.

از یه طرف مشتری منتظر بود بیاد قالی رو ببره. از طرفی میثم ازم قول گرفت اون بیاد قیچیش کنه.

سه روز شد و خبری از پسرم میثم نشد. دستم را چلوندم رو قلبم، بهش گفتم یه ذره آروم بگیر.

نامزدش خونه ما بود. قیچی را زدم به تار و پود.

نقشه‌ی قالیچه‌م انگار بچگی میثم بود: پسرکی با چشمان خیلی زیبا وسط یه جنگل بزرگ. همیشه می‌گفت: «مامان، این پسره قشنگ‌تره یا من؟» واقعاً چشم‌های میثم عجیب زیبا بود.

صدای زنگ در اومد. مهدی از جاش پرید.

دستم را به دیوار گرفتم. از صدای دستای مهدی تو سر و صورتش و داد و فریادش…

دیگه حتی نتونستم قلبم را آروم کنم. قالی تو دستم نقش زمین شدم. مهدی محکم یه سیلی زد تو گوشم. «مامان، ببخشید. من برم ببینم میثم کجاست.» اشکاش می‌ریخت رو صورتم.

همسایه‌ها دیده بودند مسجد محله را که آتیش زدند، میثم از خونه زده بود بیرون. بدو بدو سمت مسجد. گفته بودند نرو میثم. گفته بود: «موتورم تو تعمیرگاه کنار مسجده، می‌ترسم آتیش بگیره.»

پسر ۲۶‌ساله‌ام از دار دنیا همین یه موتور را داشت و یه اتاق پر لباس رنگی. عطر ادکلن مارکویی‌اش و تافت‌های خوش‌بوش همیشه توی خونه رو پر کرده بود.

درست نوزدهم بود. مهدی غیبش زد. من از سه‌شنبه دم در ورودی خونه افتاده بودم.

قالیچه تو بغلم. صبح سه‌شنبه که مهدی رفت، نزدیکای ظهر اومد. از راه که رسید رفت تو حموم.

صداش می‌اومد که داره برمی‌گردونه…

چی دیده بود پسرم مهدی؟ کجا رفته بود؟

اسفند دود کردم. نشستم پشت در حموم.

محکم میزدم رو دستاش: «مهدی، بگو داداشت کجاست؟» حوله‌تن‌پوش به دورش و گفت: «مامان، پیرهن سیاه منو بده.»

قالی به‌دست از پشت در حموم بلند شدم و رفتم سمت کمد. پیرهن مشکی همه‌مون رو درآوردم: شوهرم و مهدی و خودم. چطور پیرهن عزای پسرم را بپوشم؟ صبح بهترین جمعه‌ی عمرم بود. چطور «ج… جسد» بچرخه رو زبونم؟ بچه‌ام پیدا شده بود.

پسر ۲۶‌ساله‌ام؟ چطور نامزدش رو آروم کنم؟ چطور بزاریمش تو قبر؟

خدا جونم، ممنونم. میثمم جمعه‌ی قبل از پیش ما رفت و بیست و شیشم بهم دادیش. خدایا ممنونتم.»*

همان‌طور که صدای مادر میثم می‌چرخید دور قبرستان، صدای هواپیمایی که تازه بلند شده بود هم می‌آمد.

دفترچه‌ی عمر میثم بسته شد انگار. قالیچه‌ی در دست مادر میثم. مدام بازش می‌کرد و چشم‌های براق توی قالیچه را می‌دید که الان زیر خروارها خاک بود.

فاطمه زمانی

یکشنبه | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :