پنجشنبه, 30 بهمن,1404

عزیز2

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 29 بهمن,1404 نویسنده : معصومه حسین‌زاده مالکی تهران
عزیز2

آن شب هم مثل تمام سال‌های دیگر، خودم او و سه پسرمان را فرستادم رفتند. اما دو ساعت بعد، دوستم خانم کارآزاد تماس گرفت. گفت شنیدم شهران شلوغ شده. تا قطع کرد، دلم هری ریخت. گفتم نکند آقا عبدالله چیزی شده؟ از زیر کرسی‌ای که برایم درست کرده بود، دست‌پاچه بیرون آمدم. زنگ زدم پسرم، جواب نداد. شماره خودش را گرفتم، تا پسرم برداشت گفتم: «مهدی بابا چه طوره؟» کوتاه جواب داد: «حالش یه ذره بد شده، آوردیمش درمانگاه الغدیر.» هنوز قطع نکرده بودم که پسر و عروسم آمدند. نگاهم دوید سمتشان. احمد زد زیر گریه: «مامان... بابا رفت...» باورم نشد: «یعنی چی بابا رفت، منو ببر پیشش...» عروسم بغلم کرد و به هق‌هق افتاد: «یه بار دیگه پدر به این خوبی رو از دست دادم.»

هاج و واج سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دیدم آرام خوابیده. فکر کردم مثل پانزده سالگی‌اش که خیال کرده بودند شهید شده و برده بودندش سردخانه اما برگشته بود، یا سال نود و هفت که بیست دقیقه از دنیا رفته و برگشته بود، این بار هم برمی‌گردد. هر چه صدایش زدم «عزیز... عزیز...» جوابم را نداد. گفتم رویش را نکشید. نشستم نگاهش کردم. آمدم خانه، مهمان‌ها آمده بودند برای تسلیت. دلم طاقت نیاورد، دوباره رفتم بیمارستان. دستش را گرفتم، گفتم: «ببینید بدنش گرمه.» گفتند: «ببین نبض نداره.» دیگر باور کردم رفته، برای همیشه رفته.

اشک چشمم را پاک کردم و دو دستم را به آسمان گرفتم: «خدایا شکرت به آرزوش رسید. الحمدلله رب العالمین که عاقبت‌بخیر شد.» به چشم‌هایش نگاه کردم و ملافه را روی صورتش کشیدم: «ان‌شاءالله پسرامونم راه خودت رو برن.»

با این که بچه‌هایم را خیلی دوست دارم، اما آن شب اصلاً نگرانشان نبودم. ولی دلم شور پدرشان را می‌زد. شاید بچه‌ها راست می‌گفتند، او را طور دیگری دوست داشتم. محبت او با همه فرق می‌کرد. عزیز، همه‌کس من بود، همه چیز من بود.

او رج‌به‌رج توی دلم دوست داشتن بافته بود. عشقش توی قلبم پیله کرده و حالا پروانه شده و به آسمان رفته بود. بالاخره عادت می‌کنم تمام کارهایی که با جان و دل برایم می‌کرد خودم انجام دهم. اما با جای خالی او وقتی می‌گفت «عزیز... زهراخانم جانم...» چه کنم؟!

روایت همسر شهید به قلم معصومه حسین‌زاده مالکی

چهارشنبه | ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :