دوشنبه, 27 بهمن,1404

عروسک نیم‌وجبی

تاریخ ارسال : یکشنبه, 26 بهمن,1404 نویسنده : زهرا جالسیان سمنان
عروسک نیم‌وجبی

راهپیمایی؟! آن هم با بچه زیر یک‌ماهی که با کلمه «سیری» بیگانه است؟!

من به «تا سر کوچه رفتن» با این بچه فکر هم نمی‌کردم، چه برسد به اینکه وسط خیابان در آغوشش بگیرم و الله‌اکبر گویان شعار بدهم. اگر سمفونی گرسنگی سر می‌داد چه می‌کردم؟ دستم وسط آن غلغله به نخی هم بند نبود.

ناگفته نماند این مشکلات را حتی به ذهن هم نیاورده بودم، چون به حضور پرشورمان فکر هم نمی‌کردم! البته تا قبل از اینکه پدرِخانه قرص و محکم بگوید: «می‌رویم؛ با بچه هم می‌رویم...»

کریر را از پلاستیکِ کمی خاک‌گرفته‌اش بیرون کشید و گذاشت روی گل قالی. گفتم: «با این؟ فکر اینکه من چیز به این سنگینی را دستم بگیرم از سرت بیرون کن!»

جوابش با ابروهای کمی بالا رفته بود که: «وزنی ندارد ها!!»

صدالبته برای مردی که او باشد وزنی نداشت. برای من با وجود یک دستی که بندِ چادرم بود، غولی بود برای خودش.

چهره در هم کردم که حرفم همان است؛ من زورم نمی‌رسد. شروع کردم به شمردن: «اولاً اگر قرار به بردن بچه است، مثل سال‌های پیش نباید باشد که شما بروی قاطی مردها و من بین خانم‌ها باشم. با هم می‌رویم.

دوماً من این خرس‌گنده (کریر) را دستم نمی‌گیرم.

سوماً اینکه اصلاً برای بچه خطر دارد! کریر از دست شما آویزان است و جمعیت فشرده؛ کسی هم که زیر پایش را نگاه نمی‌کند. یک‌هو ضربه‌ای می‌خورد به آن و زبانم لال طوری می‌شود بچه‌ام!»

گفت: «پس ما چه‌کاره‌ایم خانم! یک طرف کریر که منم، یک طرف شما می‌ایستی و پشت سرمان هم جهت حفاظت، مادرت.»

کوتاه نیامدم: «اصلاً بچه توی این بند نمی‌شود... اگر خواب باشد از سروصدای بلندگوها بیدار می‌شود؛ بیدار بشود هم که دنبال غذاست.»

با خیال راحت و امیدواری گفت: «می‌شود خانم جان! خدا بزرگ است.»

به خودم که آمدم، دیدم سه آدم‌بزرگ و یک عروسک نیم‌وجبی خوابیده در کریر، گوشه‌ای از خیابان ایستاده‌ایم و منتظر جمعیت که به ما برسند و پشت سرشان در قسمتی کمی خلوت‌تر، راه بیفتیم.

چند دقیقه قبلش دختری با دوربینِ توی دستش دوان‌دوان سمت‌مان آمده بود تا یکی از سوژه‌های عکاسی‌اش را شکار کند. مادرم خودش را از توی قاب بیرون کشیده و گفته بود: عکس‌تان سه‌نفره باشد قشنگ‌تر است.

دخترک توی ماشین در مسیر آمدن خوابش برده بود اما چرتش چندان پایدار نبود. گریه‌هایش با شروع صدای بلندگوها شروع شد و خدا کوچهٔ خلوت و بن‌بستی سر راه‌مان گذاشت تا بچه سوخت‌گیری کند. خوشبختانه دوباره میان همهمهٔ بلندگوها و شعارها و تکان‌های کریر، خوابش برد و اجازه داد مسافت بیشتری را با جمعیت همراه شویم.

هر چند متر به چند متر کسی لبخند یا نگاه مهربانی حواله‌مان می‌کرد یا بچه‌ای نی‌نی‌_نی‌نی گویان انگشتش را سمت کریر می‌گرفت.

تقریباً در تمام مسیر، مشت همیشه‌گره‌کردهٔ دخترکم از گوشهٔ پتویش بیرون بود و ما به زعم و خواست خودمان، تو‌دهنی به دشمن تعبیرش کردیم.

زودتر از بقیهٔ جمعیت به سمت ماشین حرکت کردیم. رسیدن‌مان به ماشین همان و سردادن گریهٔ دخترک همان.

شکری زیر لب گفتیم که با دلمان راه آمده بود و در زمان مناسبی شلوغ کرده بود.

کسی چه می‌داند! شاید این هم از برکات امام و انقلاب است. ما که بعید نمی‌دانیمش.

زهرا جالسیان

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | سمنان


برچسب ها :