
چشم از آسمان برنمیدارند. نگاه میکنند و یادشان نمیرود تندتند اللهاکبر بگویند. رقیه به نورافشانی میگوید «شبنم آسمونی»!
توی سبد چای و بیسکوئیت گذاشتم و روی پشتبام خوردیم.
وقتی آمدیم خانه صدای بچهها گرفته بود. شاید فردا بیشتر هم بگیرد. شاید سردشان شود، سردرد و پادرد بگیرند، نق بزنند. رقیه بهانه بادکنک بگیرد و زهرا پلاکاردی که امشب درست کرده را یک ربع هم نتواند بالا نگه دارد. شاید فردا نتوانیم ناهار ببریمشان رستوران. نشود برویم توی صف نقاشی غرفههای کودک. شاید باز پرچم و چوبپرچمهاشان را گم کنند، شاید کسی پیدا نشود با گواش، پرچم بکشد روی لپهای یخکردهشان.
هزار تا شاید و اما و اگر دیگر هست که آخر شبی فکرم بهشان نمیرسد.
اما مهم تویی که در تن مایی. در جانمان. میرقصی توی رگها، میدوی میان نفسها.
تو خانه مایی. کثیف بشوی ما باید دستمال بگیریم دستمان. تمیز باشی ما حظ میبریم و تماشایت میکنیم. گرم باشی، سرد باشی، شلوغ باشی، خلوت باشی ماییم که داریم وسط قلبت زندگی میکنیم و سر در نمیآوریم بالاخره تو در قلب مایی یا ما در قلبت؟
تو خانه مایی و ما هر سال به شکرانه استواریات جشن سالگرد میگیریم. سالگرد روزی که بنایت را تکمیل کردیم. بنایی که از یک دهه قبلش مردی آمد و کلنگش را زد. زمین چغری بود. بدبدن! ولی ما هم اوسّامان کاربلد بود هم خودمان از زیر کار دررو نبودیم. هی بیل زدیم، هی مصالح درست کردیم، هی آجر انداختیم بالا، هی دیوار چیدیم و بعد، برای خانهمان، در گذاشتیم.
آن مرد که حالا دیگر پیرمرد شده بود حواسمان را جمعِ درِ خانه کرد. ازمان قول گرفت که درِ این خانه همیشه قفل باشد و یک کلید هم ازش در جیب تکتک ما گذاشت.
خدا کند کسی کلیدش را جا نگذارد...
سبا نمکی
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | قم