شنبه, 25 بهمن,1404

شبِ الله‌اکبر

تاریخ ارسال : جمعه, 24 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه زیرک‌فرد شیراز
شبِ الله‌اکبر

امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی‌آباد. خانم صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است. خودش هم. مهمان‌ها هم پنجاه-پنجاه.

یک هفته‌ی تمام است خواب ندارم. سه تا بچه‌ها باهم سرما خورده‌اند. آخری بدتر و بیشتر. اخیراً بیشتر جملات و کلماتم را اشتباه می‌گویم. از کم‌خوابی البته.

نشسته بودم توی یکی از اتاق‌خواب‌ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که چه‌طور این تن خسته و خواب‌آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتماً شرکت کنم. با همین سه‌تا بچهٔ سرماخورده و تن خسته و درددار.

دیدم، در واقع شنیدم، صدای تیر و ترقه می‌آید.

با آن وضع بی‌خوابی چندروزه و خستگی روحی و جسمی، اولین چیزی که همان ثانیه‌ی اول به ذهنم خطور کرد این بود که: آخ، دوباره جنگ شد. شاید هم باز اغتشاش شده. به‌هم ریختم.

بعد دیدم پشت در حیاط خلوت نورهای رنگی‌رنگی توی آسمان روشن می‌شود. بعد هم صدای الله‌اکبر می‌آید. به ساعتم نگاه کردم. دقیقاً ساعت نه شب بود. یادم آمد امشب شب بیست‌ودوم بهمن است. شب الله‌اکبر گفتن.

هنوز ذهنم درگیر همین‌ها بود که صدای فرزانه خواهرم توی خانه بلند شد. دهانش را گرفته بود سمت پنجرهٔ محوطه و بلندبلند داد می‌زد الله‌اکبر.

قند توی دلم آب شد. خدا را شکر کردم که از این جمع حداقل او یادش بود که الله‌اکبر بگوید. آن هم وسط معرکهٔ تولد و توی خانهٔ مردم.

صاحب‌خانه و بقیه را نمی‌دیدم ولی صدای مرد صاحب‌خانه می‌آمد که به سمت پنجره و فرزانه دوید و گفت: «شعار نده. اینجا و توی این محوطه تعدادی مخالف نظام هستند.»

فرزانه خنده‌ی بلندی کرد و صدایش را انداخت توی سرش و داد زد:

مرگ بر آمریکا

درود بر خامنه‌ای مقتدر

فاطمه زیرک‌فرد

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز

برچسب ها :