پنجشنبه, 30 بهمن,1404

سراشیبی وحشت

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 29 بهمن,1404 نویسنده : کوثر یونسی قم
سراشیبی وحشت

پاهایم روی پدال کلاچ و ترمز می‌لرزید. دهانم خشک شده بود. انگشت‌های دستم یخ زده بود انگار. رنگ صورتم پریده بود. این را بعداً فهمیدم، وقتی که رسیدیم خانه فاطمه و صورتم را توی آینه دیدم. انگار از مرگ برگشته بودم.

نگاهم تند و نگران بین جمعیت می‌چرخید. بین سیاه‌پوشانی که تا قبل از این فکر می‌کردم جوانانی هستند که باید دل به اعتراضشان داد، نه گلوله. تا پیش از این از اغتشاش نامش را شنیده بودم و آن شب دیدم.

پنج‌شنبه بود. ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴. داشتیم از یک جلسه دو نفره، بی‌خبر از همه جا برمی‌گشتیم خانه. بی‌خبر هم نه. خبر که داشتیم، اما چیزی که فکر می‌کردیم با صحنه‌ای که در آن گیر افتادیم، زمین تا آسمان با هم تفاوت داشت.

ساعت تقریباً هشت و پانزده دقیقه بود. می‌خواستیم از شهرک قدس وارد بلوار شهید کریمی شویم. چند ماشین با سرعت و با چراغ نوربالای روشن از جهت خلاف ما آمدند. دلم آشوب شد. اعتنا نکردم. هنوز روی سرازیری شهرک قدس بودیم که سمت راست خیابان پر شد از سیاه‌پوشان. دست‌هایم یخ کرد. به خیال خودم از بینشان عبور می‌کردیم و کاری به کارمان نداشتند، اما آن شب قرار نبود هیچ چیز به سادگی تمام شود.

راه را بسته بودند و اجازه حرکت به ماشین‌ها نمی‌دادند. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. باید صبر می‌کردیم راه باز شود. ترسیده بودم. با تمام وجودم ترسیده بودم. آن هم از هموطنانم. کسانی که تا قبل از آن شب فکر می‌کردم یک مشت جوان معترض هستند که باید حرفشان و اعتراضشان شنیده شود. اما آن شب دور شدم ازشان. مقابلشان بودم. مشت‌های گره‌کرده توی هوا تکان می‌خورد و شعارهایشان خنج می‌کشید روی قلبم. خشم جلوی چشم‌هایشان را گرفته بود. با هر سنگریزه‌ای که به شیشه ماشین می‌خورد، قلبم تندتر می‌تپید. ترس و بهت شده بود عینک روی چشم‌هایم. باورم نمی‌شد. با خودم فکر می‌کردم واقعاً این‌ها مردم عادی هستند؟ هر لحظه منتظر بودم یکی‌شان چادر روی سر ما را بهانه کند و بریزند روی ماشین. به چهره‌های ماسک‌زده و نقاب‌زده‌شان نگاه می‌کردم. به بعضی‌ها که قیافه‌هایشان عادی نبود، بیشتر. صورت‌های سرخی که شبیه مردم عادی نبودند. نقابشان هم با بقیه فرق داشت. از آن‌هایی بود که با دست پشت سر گره می‌زدند. از آن‌ها بیشتر می‌ترسیدم. با صدای بلند ذکر می‌گفتم و سعی می‌کردم فاطمه را که چشم‌هایش را بسته بود و می‌لرزید، آرام کنم.

ترس، برایم سناریوهای مختلف می‌ساخت و راه چاره هر درگیری را می‌گذاشت جلوی پایم. خودم را برای هر چیزی آماده کرده بودم.

کوثر یونسی

جمعه | ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ | قم

برچسب ها :