شنبه, 25 بهمن,1404

دوای این درد سیل آدم‌هاست

تاریخ ارسال : جمعه, 24 بهمن,1404 نویسنده : ملیحه نوریان شیروان
دوای این درد سیل آدم‌هاست

قدم‌هایم را تندتر کردم، ساعت مچی‌ام را نگاه کردم و از اینکه دیر حرکت کرده بودم، همهٔ حسرت‌های دنیا چند لحظه‌ای میهمانِ وجودم شد!

لب‌هایم به گلایه باز شد: «حیف نیست شروعِ جشن به این بزرگی رو از دست بدی!؟ چرا زودتر حرکت نکردی آخه!!»

اما زمان متوقف شدنی نبود، نمی‌توانستم کاری بکنم. به هر زحمتی بود خودم را رساندم میان جمعیت.

جمله‌ای مدام در ذهنم تکرار می‌شد: «چه آدمایی اومدن! آقا حرفش گیرایی داره، هر موقع خواستن همه جور آدمی اومده پای کار.»

در درونم با معادلات جهانی، معماهای درهم‌برهمِ این روزها را حل و فصل می‌کردم که سلامِ پرانرژیِ نرگس همهٔ توجهم را به خودش جلب کرد.

_کجایی تو دختر؟ چه خبرا؟ میدونی چند ساله ندیدمت؟

—من همینجام، یکی از خونه‌های همین شهر.

ده سال ساعت‌های کمی را به خود ندیده، اما چطور می‌شود که تمامِ این ساعت‌ها را در همین خیابان‌ها گذراند و یک‌بار هم دوستِ دورانِ دبیرستانت را نبینی!؟

دیدنِ نرگس همهٔ وجودم را سرشار از شوقِ دوران نوجوانی کرد، دست‌هایش را گرفتم، گرم و صمیمی، مثل آن‌وقت‌ها سرخوش شدیم و حتی به سکوت هم خندیدیم.

راهپیمایی شروع شده بود، پیاده‌رو و خیابان را سیل برداشته بود، سیلِ آدم‌هایی که کسی مجبورشان نکرده بود در این هوای سرد بهمن آنجا باشند. اما بودند. نرگس هم مثل من بود، نگاه می‌کردیم به سماجت و محکم بودنشان.

دست‌هایمان را گره زده بودیم در هم. بین جمعیت گرممان شده بود، گویی که دیوارهایی عایق‌بندی شده در چهار طرفمان بسته‌اند، مگر سرما می‌توانست از میانه‌شان عبور کند!؟ نه سرما و سوزِ بهمن، نه حتی تهدیدهای پوشالیِ دشمن! هیچ سایه‌ای از نگرانی‌های روزهای گذشته‌مان وجود نداشت آن وسط.

من بودم و دستانِ دوستم. هر بار که سر می‌چرخاندم و جلو و عقب را فقط آدم می‌دیدم با تیپ‌های متفاوت، چشم‌هایم برق می‌زد، لب‌هایم می‌خندید و قلبم چند سانتی بزرگ‌تر می‌شد و حس غرور را مثل خون در تمام رگ‌هایم پمپاژ می‌کرد. دستم، نابِ نابش را به دستِ نرگس منتقل می‌کرد. به نرگس که نگاه می‌کردم، هر دو می‌خندیدیم.

این سکوت، حرف‌های نگفتنیِ بسیاری داشت که همهٔ سیلِ خروشانِ شهر خوب می‌دانست چه می‌گوید. خیلی‌هایشان را اولین باری بود که می‌دیدم، اما یک چیزی بین‌مان مشترک بود که حس می‌کردی نزدیک‌ترین آدم‌ها هستیم به هم.

گوش به فرمان ولی برای وطن.

وقتی آقا ایستادند و پیام دادند که با حضورتان مأیوسشان کنید، نمی‌دانستم دقیقاً رفتنِ من به خیابان و چندتا شعار چه دردی را دوا می‌کند!

حالا خوب می‌فهمم که دردِ بی‌تفاوتی نسبت به وطن را فقط غرورِ ایرانی بودنِ ما در میانهٔ گرمای جمعیت درمان می‌کند.

حالا خوب می‌فهمم که سالِ پنجاه و هفت شاه چرا فرار کرد!؟ سیلِ این آدم‌ها جایی برایش نداشت.

ملیحه نوریان

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | خراسان_شمالی شیروان

برچسب ها :