
از وقتی فهمیدم شب سقوط ونزوئلا ما در مراسم بلهبرون برادرم بودیم، خنده از لبم نمیافتد. ذهنم دست از مقایسه نمیکشد. یعنی وقتی خانوادهی عروس داشت میز پذیرایی را گلآرایی میکرد یا خانه را ریسه میکشید، کاخ مادورو را زدند؟ ما داشتیم بعد از نماز جماعت دستهجمعی «یامَن اَرجوه» میخواندیم و آن سر دنیا مردم داشتند از کاراکاس فرار میکردند؟ وقتی ما دختر و پسر را کنار هم نشاندیم تا محرمیت بخوانند، مادورو و زنش را دزدیدند؟
شیرینی خوردیم و خندیدیم. ولی من بعدا فهمیدم که داشتیم به ریش نداشتهی ترامپ میخندیدیم. او که شش ماه پیش برای کشور ما هم این خواب را دیده بود.
پنج سکه شد مهر عروس. تصنیف اموال هم به عنوان بخشی از مهریه مطرح شد که همه متفق القول بودیم که از شروط عقد است و هرچه دارند از این بعد برای همدیگر است. سه دنگ خانه هم پشت قباله کردیم. بیشتر و کمتر فرقی نمیکرد. دختر و پسر همدیگر را میخواستند.
توی ذهنم قیمت سکهها را ضرب و تقسیم میکردم. به برادرم گفتم: «به گردنتهها. میتونی؟» انتظار داشتم از عندالاستطاعه حرفی بزند یا بگوید اگر خانه بخرم به برکت و پاقدم زنم است، چرا که نه. اما با لحن آن سپاهی که پای لانچر بود جوابم را داد. نمای کوتاهی در شبکههای مجازی پخش شد که صدایی قبل از پرتاب موشک در جنگ تحمیلی دوازدهروزه میگفت: «خدایا همهکاره تویی… خدایا همهکاره تویی…» صدایش خضوع داشت و ایمان؛ لرزشی از نوع فقر در برابر خدا و غنا در برابر عالم.
صبح گروه را باز کردم. اولین پیامی که به چشمم خورد، بوی اینستا میداد: «یه زن و شوهری که هی دعوا میکنن چی میشه آخرش؟ ۶۸، ۷۸، ۸۸، ۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴.»
برادرم و زنش اعتکاف بودند. فکر کردم دعوای زن و شوهری به قامت اغتشاشات اخیر، که همان اول ترامپ و نتانیاهو پشتش آمدند، نمیآید. پاسخ زدم و نوشتم: «مثال زن و شوهر که از بیخ اشتباه و مغرضانه است. ولی اگه با همون فرمون هم بگیریم: یه زن و شوهری رو همهی دنیا میخوان از هم جدا کنن که خونهشونو صاحاب بشن. ولی ۴۶ ساله نتونستن، چون هر بار سر بزنگاه پشت هم موندن، و چون اساسا صاحب این خونه که توش هستن، کس دیگه است…»
پیام روزشمار چلهی دعای عهد را توی کانال گذاشتم. مثل همیشه برادرم و زنش اولین نفرها بودند که زیرش قلب قرمز گذاشتند.
…
بخش کاربریام را باز میکنم. میزنم روی علامت «داستان من». جملهی شهید آوینی را با حروف درشت مینویسم: «نقطهی قوت ما در ایمان ماست. نقطهی ضعف دشمن نیز در ایمان اوست. و بدین ترتیب عاقبت کار روشن است.»
سمانه بهگام
یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | تهران